X
تبلیغات
پاییز می گیرد سراغ همسفرها را

پاییز می گیرد سراغ همسفرها را

آثار برگزیده هشتمین کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاییز

همایش در 20 و21 مهرماه در کاشان برگزار شد.

عکسهای هشتمین همایش همسفر با پاییز

کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی































































































+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 13:2  توسط علیرضا شیدا  | 

مثل مسافر خانه ی یک شهر ویرانم

در آرزوی دیدن لبخند مهمانم

من میز ها را چیده ام در ذهن آشفته

من خسته از تنهایی و این فال و فنجانم

هر روز چشمم خیره بر بهت خیابان است

هر شب شبیه جاده ها گیجم ، پریشانم

ای کاش دستی بغضهایم را بغل می کرد

یا دست کم می ریخت آبی پای گلدانم

آغوش من لبریز دلتنگی ست ، خاموشم

دلواپس آینده ام ، سر در گریبانم

فانوس عمرم در مسیر باد می رقصد

من شعله شعله داستانی رو به پایانم.

آزاده سالمی : اصفهان









متن این شعر غم انگیز تو را می فهمد

عابری آخر پاییز تو را می فهمد

تو نه قاتل ،و نه مقتول ولی فهمیدم

که چرا خنجر چنگیز تو را می فهمد

رفتنت فاجعه ای بود که من می دانم

عمق این فاجعه هم نیز تو را می فهمد

دائما کار تو این است ، فقط بنشینی

شاید این صندلی و میز تو را می فهمد

آنقدر روسری ات از تو گریزان شده که !

چشم بی حوصله و هیز تو را می فهمد

سمت سیگار نرفتی ، به جز آن وقتی که ...

بیتی از صائب تبریز تو را می فهمد

خانه و صندلی و میز وحتی گلدان

" غیر احساس تو هر چیز مرا می فهمد " .


وحید حیاتلو / خوی






نزدیک ولی از دو جهان متفاوت

شرمنده ی هم با دو گمان متفاوت

یک قرن میان من و تو فاصله افتاد

با فکر و دل و راه و زبان متفاوت

ای عشق مرا پشت سرت خوب کشاندی

در گستره ی شک به مکان متفاوت

در لفظ یکی هستی و در زخم فراوان

در سینه ی هر کس به نشان متفاوت

انگار عملکرد تو این بار غلط بود

هم پیله ولی در دو جهان متفاوت


هیلدا احمد زاده / رشت








مثل رگهای نازک شیشه حرفهایش گزنده وتردند

حرفهایی که خودبه خود خودرا توی گنجایش گلو خوردند

کاغذش جان به لب شده اما حرفها کنج سینه کزکردند

اتفاقات هولناکی که قلب اورا همیشه آزردند

اوکه عادت به این روش دارد جای خوبی برای زمزمه است

پس چرا واژه ها براین کاغذ قصه را اشتباه آوردند

ذهنش از هرچه هست بیزار و مرگ او ساده و تماشایی

قلب او پیش خاطراتی که تا ابد زنده زنده می مردند

و چه ساده میان خاطره ها عکس هایی بعید می جوئید

روزگار خوشی که توطئه ها ازدل و یاد شهر می بردند

های ... این متن شاعری گنگ است اقتباس از مقاله ای متروک

حرفهایی که توی بغض گلو (اشتها دار) خاک می خوردند


علی وارث / رشت









تو می توانی سفرکنی تا دچار چشمان تر نباشی

که چشم بر سیل غم ببندیّ و بیش ازین در خطر نباشی

تو میتوانی ستاره باشی ولی نه در آسمان شهری

که سهم پرواز من نباشد ، که تو ز من با خبر نباشی

کجا تو پنهان کنی دلت را که من از او سر به در نیارم؟

نمی شود من بسوزم اما تو لاجرم شعله ور نباشی

همین که من مثل باد پاییز ز غم به هر جا سری بکوبم

تو مثل برگ خزان محال است کلافه و در به در نباشی

خدا که در روح سرکش تو هوای پرواز را دمیده

به تو نگفته که حق نداری برای من بال و پر نباشی؟!؟

دعا کنم مثل ماه هر شب کنارمن تا سحر بمانی

خداکند هیچوقت مثل ستاره های سحر نباشی

به سینه ات گرچه مانده داغم غریبگی کن نیا سراغم

چرا که در محضر غرورت حقیر ازین بیشتر نباشی

...
دوباره از راه دور و خسته رسیده ام پشت درب بسته

هراس دارم که در بکوبم ...اگر نباشی؟...اگر نباشی؟...


سودابه مهیجی / تهران








کشته ای با محک فاصله ، خیلی ها را

نه عجو لا نه ، سر حوصله خیلی ها را

اخم های تو گسل های پر از زلزله اند

نگران کرده همین مسئله ، خیلی ها را

خنده ات چاره ی افسردگی مملکت است

نکند حل نکنی! مشکل خیلی ها را

تن تو باغ خسیسی ست که انداخته در

طمع صید دو تا چلچله خیلی هارا

دفتر شعر طلا کوب تو یی! ، می بینی

مثل مشتی ورقه باطله، خیلی ها را

دختر ناز عشایر تو یی! و دور از شهر

کشته ای با محک فاصله ، خیلی ها را

عباس رضایی / شوش دانیال
















بردار ... به نام درد از سر بنو یس!

از ساحت زخم های جوهر بنو یس!

یک جمله پر از سکوت، یک سطر عذاب

از زمزمه های درد آور بنو یس !

از آن همه یاس، شنبه ها ساعت پنج

غم نامه ی روز های پرپر بنو یس!

یک کوچه و رد پای چتری که گذشت...

یک نقطه و بعد مرد را تر بنو یس !

از هل هله های تار بر قامت قاب

از خاطره های خاک بر سر بنو یس!

از طرز عبور دست از کنج اتاق

از حالت جشم های بر در بنو یس !

هاشور نگاه سقف یادت نرود !

از خواب و خیال تخت کمتر بنو یس !

با من که هنوز مات این فاصله ام

در باره ی نقطه چین آخر بنو یس!...

محبوبه علیخانی /مازندران







بستی به روی من همه در های باز را

باید بدون قبله بخوانم نماز را

دور از نسیم چشم تو بر خو یش بسته ام

عطر تمام پنجره های مجاز را

یک سایه در مدار شعورم عبور کن

تا بگذری توقف این سوز و ساز را

در این ابد سرای معلق، خیال تو

زاییده است زخم هزاران نیاز را

هرشب منم پرنده ات، از خود نشان بده

احساس مردمان مهاجر نواز را

در ایستگاه خاطره دیشب گرفته بود

آه از نهاد سرخ گلو یم جواز را

حمداله احمدی / رامهرمز





     شاید امروز از تو پر شده ام

    شاید از دوریت ملالی نیست

     آسمان و کشاکش دریا

   از وجودت همیشه خالی نیست



                                                                                                                           در هجومم تمام آبی ها                                

   ساحل خیس را به دریا برد

  غرق میشد حضور دستانت

    و تمام تو را به فردا برد



    چشم های اسیر و غمگینت

     ناله در چنگ من فرو می کرد

    دست های تو آهنی تر بود

   و صدا یت که آرزو می کرد......



    ...موج وحشی ببر مرا  با خود

     تا به دریا وماه برگردم

      جزر من را بگیر وخالی کن

      ولی از من نخواه برگردم



     من شبیه نگاه تو خالی

   در زمان تو راه می رفتم

   و تو هر روز منتظر بودی

    من ولی در نگاه می رفتم



    گیسوانت تب شب من بود

   ولی افسوس ساده می رفتی

    زندگی در نگاه غمگینت

   مرده بود و پیاده می رفتی


          هادی مرادی/ رستم / فارس






بار دیگر بهار آمدورفت و درختان،چه بی خبر بودند

روی دستان باغبان ماندند،شاخه هائی که بی ثمر بودند

باردیگرخزان بما فهماند،مثل ما سرنوشتشان این بود

"شاخه هائی که بی ثمر بودند"،همگی قسمت تبر بودند

همه جا از کلاغها پر بود،کوه و دشت وچنار وشالیزار

چونکه امسال هم مترسکها،همه بی دست و پا و سر بودند

حرف گندم ،نسیم و گندمزار،روی لبهای خشکمان خشکید

خبر مرگ را که آوردند،قاصدانی که خوش خبر بودند

سرخی سیب ها بهانه شدند،وقت رفتن رسیده بود انگار

زودتر، چیده، در سبد،رفتند،سیب هائی که سرخ تر بودند

با توام ای کبوتر زخمی،عزم پرواز تو کجا رفته ست

دل به دریا زدند و کوچیدند،همرهانی که خسته پر بودند

توی این فصل غصه ها من هم،می نوشتم مچاله می کردم

زرد شد فصل دفترم مثلِ برگهائی که در بدر بودند

ادعائی نداشتم هرگز،خاصه وقتی که شعر می گفتم

هرچه گفتم زدردها گفتم ،ولی افسوس بی اثر بودند

محمدرضانصر/ اصفهان





سوختم در تبی که از عشق است٬ شعله در شعله در گلستان ات!

مثل رسم خدا و ابراهیم٬ مثل گنجشک، زیر باران ات

نفس ام را شماره می کردم٬ نفس ات را شماره می دادی

حسِ پس لرزه های بم را داشت٬ دیدن دست های لرزان ات

بیقرار شنیدن ات بودم٬ مثل آواز عاشقانه ی قو

شعر می خواندی و به شور غزل٬ تار میزد دل پریشان ات!

¤

روزها می گذشت و از تقویم آنچه می ماند چند کاغذ بود

هفته وماه وسال من شده بود دست مرداد و چشم آبان ات!

من که کفر برادرانم را مثل پیراهنی در آوردم

با کدام آیه قبله ات خواندم؟! به چه وردی شدم مسلمان ات؟!

دل و دینی نداشتم هرگز٬ که نماز تو را اقامه کند

تو چگونه خدای من شده ای٬ با دو گوی سیاه شیطان ات!؟

من ِ لیلی برات مجنونم٬ من ِ مجنون برات می میرم

قصه ی عاشقانه ای داری٬ مثل "ابسال" با "سلامان"ات !

من حسودم حسود٬ آری! -عشق- این بلا را سر من آورده

قلبم آشوب می شود وقتی دست های کسی به دستان ات...

می رسد یا نمی رسد روزی٬ که تو مال خودِ خودم باشی!؟

طالع ما دو تا یکی بشود٬ شکل یک قلب کنج فنجان ات...

¤

...کاش آن سوزنی که مدتهاست٬ توی انبار کاه جا مانده

با سر انگشت یک پری می دوخت٬ دست های مرا به دامان ات

مریم پیله ور / رشت





دل را بکشان سوی خودت ، فتنه برانگیز

یادآور اوقات خوش خاطره انگیز! 

در من، غم تنهایی یک کوه نهفته است

در من، غم صد رنگی هر ساله ی پاییز...

 من عاشق بی رحمی چشمان تو هستم

اینقدر نگو از من و از عشق بپرهیز! 

تقدیم به نامردی تو بیت به بیتش

شعری که شد از حس غزل های تو لبریز

 آماده ام ای "عشق" که همراه تو باشم

من را بکشان سوی خودت فتنه برانگیز...!



  زهرا بوجاریان/ آران و بیدگل

به خاطر زیبا بودن شعر از قوافی

مکررش چشم پوشی شد.





من مادرم  را می شناسم او نمی داند

دارد مرا از خاطراتش دور می ریزد

می گوید آهو بچه اش را گرگ ها بردند

می خواهد از من بس که بد نامم بپرهیزد

عظیم زارع / کازرون






با بال شکسته ،سنگ را می فهمم

زخمی شده ام تفنگ را می فهمم

تنها و غریب بیشه ها بودم، من

در چشم شما پلنگ را می فهمم

***********************

حالا که هوای عشق سمی شده است

حالا که شکست بغض رسمی شده است

بگذار که فریا د بلندی با شم-

این حنجره از سکوت زخمی شده است


عقیل زروک /محمود آباد/ مازندران





هر روز از کنار تو رد می شوم همین!

کاری که یک دقیقه... که یک لحظه... آنی است

از بس که عاشقم همه دارند می رسند

کم کم به این نتیجه که لیلا روانی است

اینها قبول اینکه به تو فکر می کنم

که با تو عاشقم که قشنگ است بودنم

به زندگی برای تو اقرار می کنم

اما برای جامعه ننگ است بودنم

هروقت مثل آدم زنده شبیه تو

قلبم درست می زند آشوب می شود

اینقدر بی جهت نگران دلم نباش

زخمش زیاد نیست خودش خوب می شود

زخمش زیاد نیست ولی من بدونِ تو...

من هیچ وقت مثل تو عاقل نمی شوم

یک بار توی زندگی چند ساله ام

آدم شدم ولی متعادل نمی شوم

زینب صبوری زاده /قائمیه/ فارس




ازبسکه شعر گفته ام و پاره کرده ام

از خستگی تمام تنم درد می کند

هر چند از قدیم به ما یاد داده اند

این درد های کهنه تو را مرد می کند

*************************

قلبی شکسته دارم ودستان خالی ام

هرچه نماز خوانده ام ارزانی خودم

با این دل خراب به من حق نمی دهید

تا باز شک کنم به مسلمانی خودم

 محمد شفیعی فر /قزوین






مرا که دلم نیست با هیچ کس

قسم می خورم یا تو یا هیچ کس

پر از گریه ام ، شانه خالی نکن

نمی فهمد اینجا مرا هیچ کس

چون آیینه ای که در انباری است

ندیده مرا سال ها هیچ کس

در این کوچه ها آرزو می کنم

نباشد به جز ما دو تا هیچ کس

اگر عشق پا در میانی کند

نمی گیرد از من تو را هیچ کس

من از دار دنیا به تو دلخوشم

قسم می خورم یا تو یا هیچ کس

محمد نوروزی/خوی












تا کجا در هبوط این برهوت، باید این جادّه را نگاه کنم؟

زانویم را بغل بگیرم و بعد، گریه بر شانه های راه کنم؟

آه ای سرنوشت می خواهـم از شـبـت رو سـپید برگردم

شعله ای در سیاهی ات باشم، دودمان تو را تبـاه کـنـم

پشت سر هر چه پل شکسته شده ،روبرو را سراب می بینم

نه امـیـدی کـه پـای بـردارم نــه مـجـالی که اشتباه کنم

آب از آب اگر تکان بخورد، مدّ دریا به آسمان بخورد

گرچه دیوانه تر از این بشوم، باز هم رو به سوی ماه کنم

ای کسانی که در تحجر خویش عاشقی را گناه می دانید

بگذارید تا که یک دل سیر عاشقش باشم و گناه کنم

در نبودش به دوست داشتنش اکتفا کرده ام ولی باید

آینه بر دهان نگه دارم به تمنای اینکه آه ... .

سلیم غلامی بروجنی






به رَحِم مثل درد چسبیدم

تا به دنیا نیاورد من را

که به دنیای دیگری نبرم

حس موروثی نبودن را

***
مادرم درد می کشید از من

ضربه می زد به قلب من ضربان

تا که بالا بیاورم خود را

مثل حرف نگفته ای به زبان

***
وسط فال قهوه ای گم شد

و مرا غرق خواب کرد و گذشت

زندگی اشتباه محضی بود

که مرا انتخاب کرد و گذشت

***

کودکی قد کشید در رَحِمت

و به باور رسید مردن را

مثل من که بزرگتر شده ام

حس تلخ فریب خوردن را

***
از تو از هر چه بود افتادم

تا که بعد از تو جاودانه شوم

تا به آغوش مهربان کسی

غم دوریت را بهانه شوم

***
ساده بودم درست مثل خودت

خام بودم دچار عشق و جنون

تن به هر چیز دردناکی که

تن به تیغی که غوطه ور در خون

***
تن به سرگیجه های لعنتی ام

وسط عشق های بی فرجام

تن به این زندگی که جز مردن

گریه ام می کند هنوز مدام

***
خسته از بودن و دچار شدن

خسته از درد نیمه جان بودن

امن آغوشمان دریده شده

خسته از گرگ مهربان بودن

***
از تو تکرار می شدم هر روز

زندگی درد ریشه داری شد

تبر سرنوشت ریشه زد و

زندگی مثل یادگاری شد،

***
که به دستان کوچکم دادی

و نوشتیم... اتفاقی بود

و گذشتیم ساده مثل تبر

از سر زندگی که خیلی زود...

***
نه خودم را به مرگ نسپردم،

تا که خود را شبیه گرگ کنم

دست تقدیر را بگیرم و بعد

ببرم با خودم بزرگ کنم

***

سمیه ا یمانی/ شیراز







به رد دریا رسیده بودم، کنار اشک ترانه هایت


دوان دوان می کشم خودم را به شوق باران شانه هایت

کبوترانه نشسته ام در حضور گنبد، برای اینکه

دخیل بندم ستاره ها را ، به کهکشان نشانه هایت

دوباره درکوچه های طوسم هوای صحنت مرا کشانده

به رقص بال فرشته ها تا،شمیم سبز جوانه هایت

به گونه های تر نیایش کشیده ام طرح خواهشم را

شکسته شد بغض مبهم من،به گریه خیز شبانه هایت

****

شراب انگور بارگاهت رگ زمان را بریده آقا

وَ چشمه ای از شب نگاهت به روح باران دمیده آقا

جهنمی پا گرفته در من،منی که درگیر امتحانم

قدم زدم در زمین مرده، اگر چه هم زاد آسمانم

قطار قوها مرا رسانده، به آفتاب طلوع هشتم

به نبض دریای خشک وحشی،وَ قایقی از شعور گندم

غروب، پر می گشاید آنک، ز بال های برهنه ی من

پرنده تر می شوم دوباره،برای تا بی کران پریدن

کنار چتری که خیس تر شد، دو تکه ی ابر پاره پاره

گلوی خود را بریده اند از شمیم تسبیح و استخاره

به آسمان بهانه هایم،به رغم اندوه بی کسی ها

دوانده ام قلب زخمی ام را، به سوی لبخند اطلسی ها

قسم به سیب گناه آدم، قسم به لبهای ترد حوا

قسم به زخم گلوی گنبد، نشسته ام رو به صحن دلها

به سمت پلکی که می نوازد صدای امن یجیب دیدار

به لحظه هایی رسیده ام که گرفته رنگ غبار و تکرار

وَ ضجه های سکوت آهو، وَ پنجه های مسیر محتوم

وَ قصهء چاه و یوسف تو، وَ خون نارنج های مسموم

تو ازطلوع بهشت نوری درین جهانی که بی فروغ است

نگو که خوابم خدا نکرده، نگو که رویای من دروغ است

انار لبهای تو همیشه نشانگر فصل ارغوان است

میان دستان هر فرشته، شراب مسموم شوکران است

وَ مثنوی نه،غزل دوباره،نفس دوباره،غزل دوباره

دلم برایت نوشته آقا ، درین کویر پر از ستاره

من ابتدای رسیدنم نه، من انتهای نگاه راهم

مسافری پیرهن ستاره،غریبه ای از دیار ماهم

ازین خیابان مرده از من نبود راهی برای رفتن

دَ دف زنان می رسد کبوتر، وَ می نشیند در ایستگاَهم

تو خوشه خوشه سبو گرفتی از آتش تاک های وحشی

(تب خراسان گرفته بودم) میان اندوه گاه گاهم


محمد حسن اسفند یار پور / کرمان







جای شک نیست اگر باد پریشان بشود

یا که هر عابر در راه هراسان بشود

زلف پر پیچ و خمت مایه ی آشوب دل است

روسری سر کن و نگذار نمایان بشود

با همین هرم نفس های خودت کاری کن

نفس باد صبا یک شبه ارزان بشود

بسکه رندی و نظر باز شبیه ات فردی

نتوانسته یل حلقه ی رندان بشود

هر دمت عطر گلابی ست که بی شک با ید

باعث رونق هر ساله ی کاشان بشود

درد بسیار ولی باز بزن تا قلبم

کمی از زخم زدن های تو درمان بشود


امیر خان پرور / رشت






در چشم هایم ریخته غم های عالم را

دستی که در چشمت جهنم های عالم را

جایی که گیسویت رها باشد به دست باد

باید فقط چسبید محکم های عالم را

لب باز کن ،آهی بکش ،با این گسل امروز

آوار کن در قلب من بم های عالم را

سازی بزن ،من خسته ام از بس که رقصیدم

دم دم دَ دم دم دم دَ دم دم های عالم را

گیسو ببندی عاشقت را تاب رفتن نیست

این پیچشِ افتاده در خم های عالم را

روزی تو با آن گونه ها ،آن سیب های سرخ

گمراه خواهی کرد آدم های عالم را

خورشیدی و از قید و بند عشق من آزاد

آری تو باید کُلِ شبنم های عالم را ...

علی صارمی / بروجرد














دور از مـــــنی امّــــا همین دوری باعث شده دنـیای من باشی

حــــال مـــرا هرگز نمــی فهمی جز اینکه روزی جای من باشی

وقتی شــبیه کودکی هایــم،هـــی روزهـــا را می شمــــارم تــا

در لحــــظه ی تـــــحویل سال نــو،گلچین عیدی های من باشی

حس می کنم گاهی کمی دوری ،مانع شده عادت شود عشقم

تسلیم این دوری شــــدم تـــا تو عاشق تر از حالای مــن باشی

امـــروز احساسات نـــابــــــــم را در قـــــــــالب شـعر کهن گفتم

آزاد گــــــــفتن مال روزیــــــــکه بــــــــرگردی ونیـمای من باشی

رود ازهــــمان اوّل که جــــــــــاری شد،دنبال آغوش وسیعی بود

شایــــــد شبیه رود باید شد تا تـــــــــــو شبی دریای من باشی

من با جنون ازعشـــق می گویم هر لحظه هم مجنون تر ازپیشم

بی رحم تو حالا نمی خواهی یــک لحظه هم لیلای من باشی؟

معصومه تیما  / کرمانشاه














هرچند برای بودنت درد سر است

هرچند به روی شانه هایش تبر است

برگرد به این بیشه ، بیا آهو جان

دنیای پلنگ صورتی بی خطر است ...!

**********************

این قلب بدون کینه ام را چه کنم؟

در آینه ها قرینه ام را چه کنم؟

ای ماه بلند من بگو بعد از تو

فریاد پلنگ سینه ام را چه کنم؟

*********************

در سینه ی خود بغض فراوان دارم

ابری شدم و هوای باران دارم

آخر تو بگو فلسفه ی بودن چیست؟

وقتی به حضور مرگ ایمان دارم...!


احمد زارع / شیراز














شک می کنم پرواز دیگر باورم باشد

وقتی قفس اندازه بال و پرم باشد

سر می رود از جوهر خودکار هر لحظه

تا بودنش سهم خطوط دفترم باشد

مثل تمام شهر پس زد بودنم را... آه!

حالا چه فرقی می کند پشت سرم باشد

من گیس های شعر را با عشق می بافم

شاید "غزل" شکل نگاه "دخترم" باشد

سردرد دارم! دستمالِ خیسِ هر شب نیست

شاید تبت این بار هم دردِ سرم باشد!


نرگس شمس / زنجان











با اينـــكـه در حـــوالــي اينجــا اميـــد نيست

چيزي شبيـه سبــزي ايـــــــام عيـــــد نيست

دلخوش به لحظـه لحظـه ي آينــــده ام هنوز

هــر چنـد در نگـــاه تو وعــده وعيــد نيست

مي خـواهــم از نگـــاه تو بيمـــار تـــر شوم

سر گيجه هاي هر شبم اصلا شديد نيست...

هر چنـــد مـا دوتا به تفاهـــم نمي رسيــم !

اما دلــــم به معجــــزه اي نا اميـــــد نيست

حـالا بيــــا به سبــك خــودت دلبــري بكــن

اين عشــوه هاي توي خيابان جديد نيست!

اين جنگ عقل و دل كه به جايي نمي رسد

ايــن چیز های واضح باطــل مفـيـد نيست

دارم به فصــل آخــر ايـن قصـه مي رسـم

هــر اتفـاق تـــازه بيـفـتـد بعـيــد نيست...

حالا مرا به جـــرم هميـن عاشــقي بــكش

هر كس براي عشق بميرد شهيد نيست ؟

سعید بخشنده / رامشیر خوزستان











در کوچه باغ خلوت بی انتهای من

شانه به شانه منی و پا به پای من

آن(آن)شاعرانه که درچشمهای توست

فریاد میشود همه جا در صدای من


مثل دو قوی عاشق در برکه های دور

زیباست دیدن تو در آغوش وای من


سوگند خورده ای که مرامیکشی ولی

گفتی اگرکسی بنشیند به جای من


رویای من همیشه کنار تو بودنست

دوزخ . بهشت .فرق ندارد برای من


برموج گیسوان توهی سجده میکنم

بانو.تو ناخدای منی یا خدای من؟

می جوشدازنگاه تواین عاشقانه ها

من(شاملو)ی شعرم و تو (آیدای)من




سید شهاب الدین طباطبا یی /رامهرمز














سرباز می گیرند فردا در خیابان ها

از راه آهن ها گرفته تا شمیران ها

فردا به هر تعداد شد سرباز می گیرند

از بچه مثبت ها نشد از بچه شیطان ها

من مثبت و منفی نمی دانم دلم تنگ است

من شاعرم من کافرم ای نامسلمان ها

 با چاه نفت نمره یک درد دلی دارم

 با ثروت خشکیده در مسجد سلیمان ها

من شاعرم من انگلیسی نیستم آری

آزاد می اندیشم ای انبوه زندان ها

فهمیده ها را دوست دارم جنگ را هرگز

اندوه گینم از مرارت های چمران ها

می خواستم از داغی اهواز بنویسم

یخ کردم از یاد مریوان در زمستان ها

پر طاقت ِ هر سرد و گرم جنگم و امروز

بی طاقت ِ نومید سرها در گریبان ها

ما مردگان ِ زنده در دست ِ تو ایم ای مرگ

روشن بکن تکلیف خود را با گروگان ها

وقتی تو را دیدم شبیه گریه خندیدم

بی اختیار است اشک و لبخند پشیمان ها

بر سنگ قبر کوچک سرباز بنویسید :

آرام بر می گشت بر دوش پریشان ها

می ترسم از اندوه و از فردا که می ترسم

جغرافیا پر باشد از انواع ایران ها

مرتضی پارسا / شاهین شهر













به هم گره زده ام بالهای روسری ام را

ببین چگونه به رخ مي کشم کبوتری ام را

اشاره اي است به مشقی که عاشقانه نوشتم

اگر نَشُسته ام انگشتهای جوهری ام را

به هفت سالگی ام مي دوم که سیر بگریم

به این بهانه که پیدا نمي کنم پری ام را

کجاست باغچه ام تا به جای دانه بریزم

به خاک سوخته اش اشکهای مرمری ام را

عروسکی که دلم را گرفته بود به بازی

قبول ميکند آیا دوباره مادری ام را

فقط تو شاهدی ای باد و کوچه اي که دویدم

خدا نکرده پدر نشنود سبکسری ام را

اعظم سعاد تمند / قم












بزن به آب وبیفراز بادبان هارا

که در احاطه در آریم بیکران هارا

قدم زدیم ودویدیم این حوالی را

بیا که دست بیازیم آسمان هارا

من از هزاره ی چشم تو آتش آوردم

که شعله شعله بسوزانم این زمان هارا

چنان به فلسفه ی بودن تو خو کردم

که با خیال تو پرکرده ام مکان هارا

کران کرا ن غزلم را به هیچ می بازم

بیا به پنجه بگیریم کهکشان هارا

انسیه رجب زاده / خرم آ باد













مني كه آمده ام تا به دوست سر بزنم

چگونه حرف دلم را خلاصه تر بزنم

مني كه از همه دنيا گذشته ام جز تو

و خواستم كه به شهر تو بال و پر بزنم

-هميشه غرق نگاه تو ميشوم اما

خدا نياورد اينكه تو را نظربزنم

اگر كه لحظه ي ديدارمان رسيد اصلا

نمي زنم حرفي يا عزيز اگر بزنم

-برايت از دل خود پاره پاره مي گويم

چقدر وصله كه بايد به اين جگر بزنم!

براي جلوه گري تو هيچ لازم نيست

هر آنچه سرو دراين باغ را تبر بزنم

تو بي اجازه به دنياي خود مرا بردي

مخواه محض حضور دوباره در بزنم

فاطمه قسمتی / رشت











1

از بودن و از نبود نت آشفتم

هی حرف زدم شعر نوشتم گفتم:

من مرد شکست خورده ای هستم که

حتی به خودم تکیه کنم می اُفتم


2

من زنده ام اما خبرم می آید

دارد چه بلایی به سرم می آید

این سایه ی من گور کن تنهایی است

هر جا بروم پشت سرم می آید

3

می خواست که مثل سنگ محکم بشود

تا روی تمام کوه ها کم بشود

خم شد کمر عصا ولی یک لحظه

نگذاشت که پشت صاحبش خم بشود



4

سخت است به آبها نگاهت باشد

لب تشنه تری چشم به راهت باشد

سخت است که تکیه گاه لشکر باشی..

یک نیزه شکسته تکیه گاهت باشد

قاسم قاسمی / اراک












تاریخ همیشه ماندگار است پدر

بر گرده  ی(1) ابرها سوار است پدر

نگذار بگویند: "روانی شده است"

قربانی موج انفجار است پدر


محمد ایمانی / آبادان


(1) گ با ضمه خوانده شود













فکر کردم بدون من شاید روزهایت قشنگ تر بشود

گاه گاهی قبول کن عشقم شاعرت از تو بی خبر بشود

خاطرت هست از شب اول گفته بودم چقدر می ترسم

اینکه این عشق دیر و نا خوانده بچگی کرده درد سر بشود

بچگی کرد و بچگی کردم با خیال تو زندگی کردم

هی شب و روز با خودم گفتم چه شود ای خدا اگر بشود

مرد تنهای قصه باشداو- زن خوشبخت شهر باشم من

آتش اشتیاقمان هر دم گر بگیرد و شعله ور بشود

آسمان نگاه من ابر است آسمان دل تو بی صبر است

دور ماندن ز هم ولی جبر است باید این عشق در بدر بشود

راضیه فرهودی/ رشت












راهی بجز دل کندن و رفتن نمی ماند

بن بستهای شهر این را خوب می داند

هرکس که ابریشم بخواهد عاقبت روزی

پروانه را در پیله اش باید بمیراند

سخت است عمری باغبان باشی و در یک شب

آتش بیاید نوبرانت را بسوزاند

گیلاس های سرخ اگر بر دستها رفتند

انگورهای نارس این باغ می ماند

ای کاش می شد که مترسک، جای گنجشان

یکبار هم خیل کلاغان را بترساند!!

وحیده گرجی / قم












آبی ست خونم ، عشق آبی تر شدن دارد

رگهای من تا درد نیلوفر شدن دارد

از در زدنهایت شکفته ، چارچوب در

چون نونهالی حال بارآور شدن دارد

تا زیر باران دست در دست تو بگذارد

رنگین کمان هم شوق انگشتر شدن دارد

چیزی مرا آشفته کرده مثل باد، انگار-

در من درختی حس خاکستر شدن دارد

باید مرا ویران کند از نو بسازد ، عشق

تا در من این دیوار درد " در " شدن دارد

مثل من از تنهایی اش خسته شده ، حتی

دیگر خدا قصد کسی دیگر شدن دارد

جواد چراغی / زنجان












چقدر آسوده خوابیدی ولی من سخت بیدارم

ولی من بغض می چینم اگرچه عشق می کارم

سرم بر شانه ی دیوار جای شانه های تو

من این بی سر پناهی را به چشمانت بدهکارم

تو داری خواب می بینی یک صبح بهاری را

و من آرام می سوزم درون مشت سیگارم

زمانی آسمان بودم، تو یک دشت پر از لاله

و یک کوه آنطرف هر روز زل میزد به دلدارم

شبی آتشفشان شد، دشت جایش را به رودی داد

و برگشتن به کارش نیست من بیهوده می بارم

تو از سنگی و می دانم خودت این را نمی خواهی

خیالی نیست از سنگی ولی من دوستت دارم


سمانه میرزاییان  /دلیجان













آیینه را بردار بی شک آشنایی سهم آدم هاست

آیینه باید بود،تنها فکربودن عادت کم هاست

حتی اگریک قطره هم باشی به دریا فکرخواهی کرد

هرچند تنها خواب اقیانوس درتقدیرشبنم هاست

یک عمرشادی کردن ما این دلیل شاد بودن نیست

مانند من هرکس که شادی می کند سیلی خورغم هاست

می خواهمت اما تواز این خواستن چیزی نمی خواهی

می خواهیم اما نمی دانم ببین این رسم مبهم هاست

درنامه از آغوش بازم حرف گفتی و من از نازت

گفتی لبم را...آه اما عشق بازی سهم با هم هاست

من هم به رسم گیسوانت لرزه بر دست ودلم افتاد

جای شکایت نیست لغزش گاه دامنگیر محکم هاست

ساحل برایت طرح آرامیست اما خاطرت باشد

دریا سکوتش زخمی بانگ حزین آی آدم هاست

حمیدرضانظری  / طبس












لبخند را به شهر تعارف کرد، پرسید حال کوچه ی باران را

با اشک های عاطفه رنگش شُست زردیّ گونه های خیابان را

دستی برای باد تکان داد و... بن بست را به کوچه نشان داد و...

آمد دوباره پنجره را وا کرد تا آشتی دهد گل و گلدان را

وقتی که دید غنچه ی پژمرده از حال رفته زیر عرق چینش

به آفتاب خسته ی بعد از ظهر تقدیم کرد سایه ی ایوان را

از حرف های خار دلش خون شد، پیچید بغچه تا برود شاید

با ابر در میان بگذارد باز درد لبان خشک بیابان را

قند بهار و چایی تابستان، سینی گذاشت روبروی مهمان

کُرسی که نه، کنار بخاری بُرد سرمای دست های زمستان را

از بوی کاهگل نفسش پُر بود، با روستا میانه ی خوبی داشت

از خانه اش نمی شد و بیرون کرد از سینه اش زُمُختی سیمان را

دستش که می رسد به دهانش، شُکر، رزق حلال پر برکت دارد

با دست تنگ سفره ی همسایه تقسیم کرد دلخوشی نان را

گلدسته های سرو و اذان باد، پیوست بر صفوف صنوبرها

همراه صوت خاک تلاوت کرد سی جزء آسمانی باران را

با صخره بس که آب نجابت کرد، چشم طمع به مال صدف ها دوخت

از یاد برده صخره ی پوشالی انگار جای سیلی توفان را

علی فردوسی  / اصفهان











یک شاخه گل کوچک مریم طلب من

صـد تا طـلـب توسـت یـکـی هـم طـلـب مـن

بـگـذار کـه ایـن بار بـدهکـار بـمانـی

قـلـبی که بـه دسـتـان تو دادم طـلب من

خـوشــحالیم ایـن بود بدهکار تـو هـستم

ایـن بـار فقـط غـصـه فقـط غـم طـلب من

زخـمیست از این درد که   درمان نتوان کرد

انـدازه ی ایـن فاجـعـه مرهم طـلـب مـن

چـشـمان من انـگار که از تو گـله دارند

دلــداری تــو شــادی عالــم طـلـب مـن

بـایـد طلـبم صـاف شود با تو و با عشـق

یـک بوسـه و یـک سیـلی مـحکم طـلـب مـن

 امیر تفقدی / دلیجان












حتی نمانده است برایم بهانه ای

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...

چیزی نداشتم به جز این ها که برده ام

آیینه در نگاهم و در دست شانه ای

از حال و روز عاشقی ام بیشتر نپرس

با عشق مدتی ست ندارم میانه ای

هی ذره ذره می خورد از تو مرا غمی

افتاده است در دل من موریانه ای

یک روز می گذاری از این شهر می روی

چون ماهی رها شده در رودخانه ای

یک روز می رسد که تو هم خسته می شوی

اما پناه خستگی ات نیست شانه ای

یک روز می رسد که بفهمی نداشتند

این خنده های تلخ کم از تازیانه ای

شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -

دیگر برای رفتن از این شهر مانعی...

*

جبران همیشه راه به جایی نمی برد

دنبال من نگرد که دیگر نشانه ای...



لیلا عبدی / زنجان












این پاکت و این نامه از آن کسی نیست

این شعرها مدیون دیوان کسی نیست

گل های من پر پر شوید آرام، آرام

گلدان من ، محتاج باران کسی نیست

عصر و من و تنهایی و یک قوری چای

یک جرعه از من توی فنجان کسی نیست

تنهایی ام حسّ قشنگی دارد انگار

وقتی دلت اصلا پریشان کسی نیست

دل را به هر جایی که شد، پر دادم امّا

جز سینه ی من جلد ایوان کسی نیست

با این همه باید کمی دلگیر باشم

وقتی که دستم توی دستان کسی نیست


سحر اسدی / جو یبار












با شانه هايت حرف دارد دختري اينجا

بسپارشان در دست هايم .. مرد و مردانه !

من يك لباس ساده ام در اوج خوشحالي

خوشبخت مثل لكه هاي بال پروانه

زهرا شاه مرادی / اصفهان












کبوترانه دلم را به آسمان بدهید

خراش بال و پرم را به او نشان بدهید

کنارنذری مادر بزرگ می خواهم

دو کاسه خون دلم را به این و آن بدهید

دلم پر است!پر از درد لااقل یک بار

برای داد کشیدن به من دهان بدهید

برای شانه ی او این جنازه سنگین است

چه بهتر است تنم رابه دیگران بدهید

بهانه ایست بگوید که دوستم دارد

برای فاتحه خواندن به او امان بدهید

تمامی کفنم سوخت !وقت تلقینم

به نام او بدنم را کمی تکان بدهید

مریم گودینی / تهران












پری تو را چه بنامم؟همین پری خوب است؟

و یا برای تو تشبیه بهتری خوب است؟

ندیده ای که بفهمی چقدر روی سرت

شروع شیطنت باد و روسری خوب است

تو در مقایسه بامن قشنگ تر هستی

هزار مرتبه این نابرابری خوب است

علاقه ی تو و من را بزرگتر هامان

اگر دوباره نگیرند سرسری خوب است

شنیدن غزل قند پارسی لبت

چقدر از دهن مرد آذری خوب است

علیرضا الیاسی / سراب












کافی ست تنها تو باشی این روزها رو به رو یم

آن وقت فرقی ندارد شعری بگویم نگو  یم

شعر مجسم تو هستی چشمت غزل مستی من

گم کرده ام در تو خود را بر خیز  در جست و جو یم

لب بسته بودم ولی عشق دست مرا خوب رو کرد

جوری که مردم شنیدند نام تو را از گلو یم

خوشبخت یعنی خود من لا جرعه از عشق لبریز

آنگونه که دست شستم غرق تو از آبرو یم

تعطیل کن هر چه جز من این روزها بد خمارم

هجرت کن از سرزمینت یکبار دیگر به سو یم


مهناز فرهودی / رشت












این جمله را همیشه به خاطر بیاورید:

"از چشم های هیچ زنی ساده نگذرید"

حتی اگر به روی خودش هم نیاورد

باور نمی کند که شما جنس برترید

تنها سلاح واقعی اش اشک های اوست

وقتی که پی به منطق حرفش نمی برید

در پشت هر سکوت پر از اعتراض بود

اما شما به روی مبارک نیاورید

مثل همیشه فرض کنید از رضایت است

او فرض می کند که شما زود باورید

نیلوفر جهانگیر /












وقتی نفسهایت برای دیگران باشد

«لبخندهایت سهم از ما بهتران باشد»

پر می شوم از شور ومستی ،بوسه و دریا

وقتی غزلهایت تمام اصفهان باشد

از من گرفتی روزگاری را که در آن عشق

می شد غزلباران به سمت آسمان باشد

فرقی ندارد کوچ کرده ایلتان ...دیگر

فصلی که در ییلاقمان قشلاقتان باشد

این روزها را عاشقم اما بدون تو ...

وقتی که آغوشت پناه دیگران باشد

تا زنده ام زاینده رود شعر هستی...نه!

تقدیر من باید به فکر آب ونان باشد.

زهرا رفیعی / دهاقان












گریبان گیرمان شد بغض جانکاهی که می بینید

شکست آیینه ها را سردی آهی که می بینید

به حرف نابلدها دل سپردیم و زمین خوردیم

به چاه افتاده ایم از راه کوتاهی که می بینید

پی آب حیات افتاده ایم و خضر با ما نیست

به شیطان میرسد "سیر الی الله"ی که می بینید

نشان از تاج و تخت مصر دادند و طمع کردیم

نیامد کاروان، ماندیم در چاهی که می بینید

بیا تا پای رفتن هست و فرصت هست برگردیم

که گمراهی است تنها حاصل از راهی که می بینید

اگرچه حجله ای از خون به پا کردند و رقصیدند

می آید رقص آن شمشیر خونخواهی که می بینید...

**************************

اصرار تو و گریه ی من بی ثمر است

برگرد، برو، که راه آخر سفر است

تنهایی من شهر بزرگی است ولی

ظرفیت این شهر فقط یک نفر است!

سید محمد مهدی شفیعی/











اين كوه را از دوش من بردار لطفا

اين بار سنگين را زمين بگذار لطفا

كو شانه هايت؟تكيه گاهي هست آيا؟

يك مرد اينجا نيست؟پس ديوار لطفا

مي گويي و مي خندي و در آن واحد

حرف دلت را هم بگو يك بار لطفا

اينجا درختي دور از جنگل دلش مرد

مانند يك گنجشك بي آزار لطفا-

در دست هايش لانه كن، آواز سر ده

بنشين به روي شاخه اش بسيار لطفا

من حرف هايم را زدم در پاسخ اما

آهسته مي گو يي كه يك سيگار لطفا!

فرناز بنی شفیع / تبریز












با هر چه فریب و مکر و نیرنگ نشد

هر بار زدم به دامنش چنگ نشد

یک عمر برای او دلم تنگ شد و

یک بار برای من دلش تنگ نشد

**********************
با هر تپش دلم صدایت کردم

گفتی و سکوت را رعایت کردم

هر کار که خواستم نکردی اما

هر کار که خواستی برایت کردم

وحید اشجع / زنجان












یک مرغ اسیر بال و پر باخته ام

بی لذت آب و دانه، سر باخته ام

پا در دل دام و دل اســیر صیـــاد

من، قصه ی بازی دوسر باخته ام !

***********************
یک مرد که در دلش جهانی درد است

با پیرهنی پاره و خو نین در دست...

من قصه ی تلخ یوسفی هستم که

اینبار به یک گرگ پناه آورده است !

سید اکبر سلیمانی/












هرروز مي چينم براي تو ، اين ميز، اين گلدان و فنجان را

پس مي زنم اين پرده ها را تا از پنجره فصل زمستان را...

من زندگي را دوست دارم كه،گل هاي گلدانم نمي ميرند

شايداگر روزی نبودي من اين دلخوشي هاي كماكان را...

هرروز مي چينم براي تو يك شاخه گل، يك شاخه آرامش

وقتي تداعي مي كني درمن آرامش دور دبستان را

من دختركوهم كه زانوهام با هيچ بادي خم نخواهد شد

من دركنار دستهاي تو شرمنده خواهم كرد توفان را

از مرزهاي بسته ام رد شو! خوشبختي ام راباتو باور كن

در دست هايت جا بده امشب آهوي از هرجا گريزان را

                      رو یا باقری / زنجان












باسحرنگاهش به سرم شورانداخت

تاصیدکندقلب مرا،تورانداخت

چون پارچه ای که،زخم بندش باشد

زخمش که علاج شد،مرادورانداخت


*********************


دورازتوشبیه ساعتی دیواری

هرروزاسیرچرخه ای تکراری

عمریست که ازاهل قبورم اما

محکوم به زنده بودنی اجباری


********************


هرچندنشانه های اورادیدیم

عمر یست اسیر و اد ی تردیدیم

ایمان به طلوع،مرده درماوقتی _

فانوس به دست ،درپی خورشیدیم


پدیده زارع / شیراز









بعد تو فکر شاعرانه ی من

شکل اشکال هندسی شده است

همه ی شعر های من یک مشت

حرف های مهندسی شده است

کشف کردم حقایقی را که

همه از قبل بررسی شده است

********************

حرف های نگفته ام مثل

هیجان های فیلم تکراری

شعر هایی که دیده ام در خواب

کشف هایی که توی بیداری

******************

خود کشی روی دفتر شعرم

از فرایند های خودکار است

مثلا گرم شعر هستم که

لای انگشت هام سیگار است

باز هم دلخوشم که جان خودم

اولین بار و آخرین بار است

****************

دو به شک راه می روم بی تو

هیچ و پوچی کشیده ام که نپرس

چیزی از زندگی نفهمیدم

می دوم سمت مرگ... با دل قرص

********************

دل خوشی در دل فراموشیست

اینکه اقرار می کنم به شکست

اینکه تو شعر اینکه من شاعر

و همین اینکه های از این دست

جات با "اینکه" پر نخواهد شد

باز این حرف ها خودش خوب است


*********************

دلخوشی کشف لحظه ای ناب است

از تصاو یر نا پد ید شده

دلخوشی مثل لکه ی ننگی ست

روی پیشانی سفید شده

**********************


مانده ام پشت شعرهای قدیم

شعر هایی که تا ابد کافیست

در حدود اتاق خوابی که

طول تاریخ و عرض جغرافیست

با جهان بینی جدیدم که

مثل یک جور فلسفه بافیست


********************

در کنارت به من نمی چسبید

وصله ی شعرهای بی ایده

بعد تو جنگ تن به تن داریم

من و این وصله های چسبیده


محمد بابا صفری / اصفهان











ما در قبال عشق کم آوردیم، ما درد های مشترکی داریم


مثل گلی خزان زده پژمردیم، ما درد های مشترکی داریم

باور نداشتیم شکستن را، سنگی نشست در دل مان آرام

آئینه ای شدیم و ترک خوردیم، ما درد های مشترکی داریم

درد از زبان شعری مان جاری، لبخند می زدیم به ناچاری

هرگز به روی خویش نیاوردیم، ما درد های مشترکی داریم

می خواستم تو را و نمی گفتم، حسی نداشتی و نمی گفتی

ما خون دل بخاطر هم خوردیم، ما درد های مشترکی داریم

با عشق، مست کرده و جنگیدیم، صد بیستون شکسته و آخر سر

با تیشه ی حماقت خود مردیم، ما درد های مشترکی داریم



امیر نقی لو / خوی









هجومِ خاطره هايت وَ گريه زاريِ من

دوباره شب شده و ساعتِ اداريِ من

عبورِ دلهره هايي هميشگي از من

شبِ رسيدنِ تو، شوق و ذوقِ برگشتن

همان شبي که تمامِ جهان به کامِ تو شد

شبي که آمدي و کوچه ها به نامِ تو شد

شبي که روي پلاکت خدا قسم مي خورد

شبي که آمدي و مادرم برايت مُرد!

شبي که قمقمه ات بينِ کوچه ها گم شد

وَ دختري که وجودش اسيرِ مردم شد

تو از حراجِ نفسگيرِ تن چه مي فهمي؟

پدر!تو از شبِ پُردردِ من چه مي فهمي؟

به شانه هاي کسي جزخدا حواله شوي

به جاي گريه بخندي، سکوتِ ناله شوي

وجودِ سردِ خودت را به شهر بسپاري

ميانِ دستِ پسرهاي بد مچاله شوي

کسي قشنگيِ ذهنِ تورا نبيند و بعد،

به جرمِ زشتيِ موي سَرَت تفاله شوي!

براي خوردنِ هر زهرِماريِ مسموم،

شراب دَرد بنوشي، و در پياله شوي

که گرگ هاي گرسنه تنِ تو را بدرند

به چشمِ جامعه هم تکّه اي زباله شوي

پدر تو از تبِ آوارگي چه فهميدي؟

فقط همين که بجنگي و بعد لاله شوي؟

فقط همين که تورا روي کوچه بنويسند؟

فقط همين که...پدر!...با توام...! نمي شنوي؟؟؟


فاطمه زمانی مظفر آبادی/ شیراز


حرکت سرا ینده در ردیف آخر شعر آ گاهانه بوده است













هر لحظه التماس مرا مي شنيد ، رفت

در بين حرف هاي نگفته پريد ، رفت

هر روز پشت عقربه ها گيج مي دويد

اما به محض اينکه به جايي رسيد ، رفت

از پشت شيشه دست برايم تکان نداد

هو هو ! قطار سوت بلندي کشيد ، رفت

آنجا کنار جاده که پهن زمين شدم

اوضاع خاکِ بر سر من را نديد ، رفت

بغضم گرفت ، دور زدم خاطرات را

از حال من گذشته به سمت بعيد رفت

سهیل شفیعی / اصفهان













با حوصله سا یه های رنگی زده ای

بر روسری ات گیره ی سنگی زده ای

چشمان تو از همیشه آیینه تر است

امروز چه سرمه ی قشنگی زده ای


شبنم فرضی زاده / اردبیل





















ای آخرین طبیعت بی جان چه میکنی؟

زخمی دستهای پریشان چه میکنی؟

من در عزای پنجره ها گریه میکنم

تو با شروع سوز زمستان چه میکنی؟

جای تو باغ کوچک ما بود هر زمان

در خاطرات مرده ی گلدان چه میکنی؟

جمعند در میانه ی میدان درختها

در خانه مانده ای و هراسان چه میکنی؟

اندوه ما روایت خاموش قرنهاست

یک عمر مانده پشت هزاران چه میکنی

گیرم گذشته قصه ی چاه وبرادری

با گرگهای پیر خیابان چه میکنی؟

گنجشکها برای تو ماتم گرفته اند

برخیز ای شکوه بهاران! چه میکنی؟


محمدعلی استجلو / زنجان












بگیرم از تب انگور دلبری که توئی

ترانه پیرهنی را ز پیکری که توئی

مرا به شعر درآور!مرا به خود برسان!

به عاشقانه ترین شعر روسری،که توئی_

دلیل اینکه بنوشد ز شانه های جهان

شکوفه های تنم را کبوتر ی که توئی

از ابتدای جهان وعده داده اند مرا

به شعر تر ز بهشت معطری که توئی

و شاعران جهان واژه می شوند هنوز

که عشق را بنویسند و دلبری که توئی

مرا به نیل ترین رود هم اگر بدهی

دوباره باز می آیم به بندری که توئی


سمیه قبادی / کرمانشاه












چشم را بازکن و بازنکن عشوه گری

تیر را میزنی اما به دل بی سپری

تیر وقتی که ندارد به تن سنگ اثر

به دل سنگ تو هم آه ، ندارد اثری

ناز کردی که بگویی چه غزالی هستی

صید من باش اگر منتظر دردسری

من دو رو بودم و این سکه فقط یک رو داشت

شیر را خط بزن و شیر نگو تا ببری

دل به دریا بزنی "حاصل تندی" دارد

تو فقط "ساحل آرام" مرا می نگری

بی وفا هستی و با قایق انگشت فقط

از دل رود دو چشمم گذری میگذری

صحنه برفی است، به دنبال تو می آید "راه"

راه را خسته نکن در تب و تاب سفری


ابو الفضل میرزایی / دلیجان












 از چشم هایم سرمه می گیرند ،در چشم هاشان شور می ریزند

شهد لبانم را پس از لبخند، در خمره ی انگور می ریزند

می خواهی ام اما نمی خواهند،میخواهمت اما نمی فهمند

هر روز عطر حرف هایت را با نامه هایت دور میریزند

پیراهنم تاریک تاریک است ، گل های سرخ دامنم را نیست

روی تمام روسری هایم دارند خاک گور میریزند

دل تنگی من را نمی فهمند این خواهران بی وجودی که

مثل دعا گو ها به فنجانم عمریست حرف زور میریزند

امشب که می خوابم هوا خوب است ، خوب است فردا را نمی بینم

فردا برادر های بی رحمم روی تنم کافور میریزند



فاطمه دهقانیان /شهر کرد





+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 23:50  توسط علیرضا شیدا  | 

مجموعه غزل / سایه های تخیل/ علیرضاشیدا

سایه های تخیل
از یاد بردی  آن همه شیرین زبانی را
آخر ، به کامم تلخ کردی ! زندگانی را
گفتی: که از شهر قشنگ عشق می آیی!
آگاه بودی و غلط دادی نشانی را
هر روز احساس تو  با من زرد تر می شد
کردی پر از پاییز ، باغ مهر بانی را
از سور ه های عشق ،یک آیه نمی دانی
هرگز نخواندی این کتاب آسمانی را
من چند روزی میهمان چشم تو بودم
چشمت  نمی دانست رسم میزبانی را
من قصّه ی نا مهربانی ِ تو را دارم
هرشب ،چه خواهی کرد تو  بی داستانی را
...........یک............
......................
......................




انگشت نمای همه مردم ، شده بودم
قربانی یک سوء تفاهم ، شده بودم
یک قطره مسلمانی و صدحوض پر از آب
بی قدر تر از ، خاک تیمّم ، شده بودم
جرمم همه این بود ، که در باغِ لب تو
من شاهد یک بار تبسم ،  شده بودم
در خلوت دنیای خیالی ، دو سه روزی
با عشق تو سرگرم تکلّم ، شده بودم
می سوختم و هیچ نمی سوخت دل تو
من تشنه ی، یک قطره ترحّم ، شده بودم
خوشحالم از این که ، تو خبردار نبودی
در عالم دل واپسی ات ، گم شده بودم.
...........دو.........
....................
...................







کردی  به آتش آشنا ، بال و پرم را
دادی به دستِ بادها خاکسترم را
در من غروری هست ، که در ابرها نیست
هرگز نخواهی دید ، چشمان ترم را
بی تو ،  خودش را بسکه بر دیوار کو بید
دیوار تنهایی نمی خواهد ، سرم را
وقتی نباشی  حس تنهایی ز یاد است
صد بار ، می بینم همه دور و برم را
راحت نبودم ، حرف من ، در سینه ام ماند
با تو ، نگفتم حرف های دیگرم را
دیگر نمی پر سد کسی، احوالی از او
پر کرده ام با خاطراتت ، دفترم را
رفتی  و شد  دلشوره ای آغاز ، در من
هرگز نخواندی   شعر های آخرم را
..........سه.........
...................
...................






در قلب تو  من خیمه ی ماتم  شده بودم
انگار برای تو   محرّم شده بودم
محراب تو من را به رکوع ابدی خواند
از بار غم عشق تو من خم شده بودم
هر روز ، سر کو چه،  نگاهم نگران بود
در یافتن مرگ ، مصمّم شده بودم
وقتی که بهشت تو  گل فاصله آورد
جانسوز تر از ، وهم جهنم شده بودم
چون ساعتِ خوش کار ، دلم یکسره می زد
من ، بانفس عشق ، منظم شده بودم
با و یژگی سنگ ، در آمیخت بهشتم
در پیش تبر های تو  محکم شده بودم
بعد از تو  نشد هیچ کسی همنفس من
من عاشق دل سوخته ی غم شده بودم
...........چهار...........
..................
..................








به هیچ سر  نکشیده ست ، دست هایش را
ندیده هیچکسی تا کنون ، وفایش را
خیال شیشه ی بی طاقت دلم را داشت
حواله کرد به من سنگ حرف هایش را
وفا نداشت و هر روز از وفا می گفت
هنوز می شنود  گوش من ، صدایش را
به باغ قلب من آمد ، بنای ظلم گذاشت
گذاشت ، بر سر گل های شوق ، پایش را
هزار درد ، به قلب من آشنا کرده
که هیچ جا نتوان یافتن ، دوایش را
اگر چه  کرد بدی ، با تمام این احوال
نکرده ترک دلم ، لحظه ای دعایش را
.............پنج...........
.......................
.......................






در مجلس شادی ، برایم ماتم آوردی

در خانه ی قلبم ، چرا ؟ نامحرم آوردی

پیش از تو ، گاهی خنده ای روی لبانم بود

در چشم من با اشک یک دریا  نم آوردی

مشت خودت را ، از نمک هر بار پر کردی

بر زخم های کهنه ی من ،  مرهم آوردی

دیگر به چشمانم ، اطاق شوق پیدا نیست

در خانه ی امیِد من ، دود غم آوردی

در پاسخ ، نامهربانی های خود ، هر روز

یک مشت ، حرف ناحساب و مبهم آوردی

تا زنده ام ، پیچیدگی در من ، نخواهی دید

رو راست می گو یم ، تو در عشقت کم آوردی
..............شش...........
............................
...........................



هر روز ، تا من می کشانی ، لشکر غم را
می آوری  در خیمه ی قلبم ، محرٌٍم  را
و ا می کنی راهی میان صورت و چشمم
تا خانه گل ، می کشانی پای شبنم را
تب را ، به جان ماه مهمان می کنی  هر شب
تا آسمان ها می بری  گرمای آهم را
یک سرزمین ، با چشم هایم نیست بیگانه
گشته است ، اشک من تمام جای عالم را
روحم همیشه از تو  یک دنیا جراحت داشت
با او نکردی  آشنا ، یک بار مرهم را
یک عمر در من، جنگ راه انداختی، حالا
با من بیا و صلح کن  این آخر ین دم را .
............هفت........
............................
............................




تو را  به آنکه ،  برایت عز یز تر باشد
بیا اجازه نده ، چشم شوق تر باشد
نبود قافله ای که نداشت ، مجنونی
کسی نمی شود ، از عشق بی خبر باشد
همیشه ، آمدن تو  ! به شرط انجامید
چقدر کار تو  ! با شاید و اگر باشد ؟
نبود میوه ای بر شاخه ی درختانش
سفر به باغ تو  هر بار بی ثمر باشد
تو را به خاطر تو ، دل همیشه می خواهد
کسی که عشق شناس است ، بی نظر باشد.
.............هشت..........
................................
................................





اگر زمین جهان را  ، از اشک آب کنم
هر آنچه ساخته دست بشر ، خراب کنم
عبور می کنم ، از صد هزار میخانه
شراب چشم تو را، تا که انتخاب کنم
امید روشنی از من ، کسی نخواهد داشت
هزار بار ، اگر بی تو آفتاب کنم
فضای کل زمین ، بوی خوب بردارد
اگر من ، از گل تو شیشه را گلاب کنم
کنار خانه ی قلبم ، همیشه خواهد ماند
هزار بار ، اگر عشق را جواب کنم.
..........نه.........
....................




قرار بود که تردید را صدا نکنیم
زیاد گوش به حرف غریبه ها نکنیم
اگر به کوچه ی ما غصه راه پیدا کرد
محل به او نگذار یم و راه وا نکنیم
شبیه کوه ، بمانیم روی پاهامان
پناهٍ دامنٍ امید را ، رها نکنیم
هزار قافله ی راهزن ، اگر دیدیم
مسیر خویش بگیریم و اعتنا نکنیم
قرار بود که در بین مان بماند عشق
برای هیچ کسی شرح ماجرا نکنیم.
............ده...........
..........................
...........................




کجایی ای  سبب ، درد بیقراری من ؟
دلیل اصلی،  شب های اشک باری من
کسی از ابر نگیرد ، سراغ باران  را
تمام تا نشود ، اشک های جاری من
بگو به راه بیاید ، شراب دیدن تو
گرفته دامن اندوه را ، خماری من
تمام می شود ای غم  پدیده ی طوفان
اگر عبور کنی  از دل غباری من
دل شکسته ی من را نگاه داری کن
اگر چه قابل تو نیست ، یادگاری من.
...............یازده.............
..................................
..................................






از چشم من گرفته خیال تو ، خواب را
هر صبح ، دید ه  آمدن  آفتاب  را
بر تشنه وعده های تو آبی نداده است
دیگر نکن حواله به من ، این سراب را
در سینه ام همیشه تب بیقراری است
کردی مقیم خانه ی من، اضظراب را
در قصه ات ، نشان محبت ندیده است
صد بار دوره کرده دلم ، این کتاب را
اشکم به شوق روی تو بوی خوشی گرفت
دیگر کسی قبول ندارد ، گلاب را
در قصه ی لطافت تو هیچ حرف نیست
گل ها نمی خورند بدون تو آب را.
..............دوازده............
..................................
................................. 





آتش زده برق نگاهت   آشیانم را
چشمت  به خاکستر مبدل کرد، جانم را
شیرینی فرهاد شد در قصه اش مدفون
هر جا که وا کردم کتاب داستانم را
هم سفر ه ام تا غصه ات باشد همین باشد
تر می کنم در خون خود هر روز نانم را
تا راست می گو یم ، سخن هایم همه تلخ است
از ته بر یدن ، می کند شیرین زبانم را
خورشید بودی و نشانی از تو پیدا نیست
تار یک کردی با غروبت آسمانم را
...............سیزده..............
......................................



در خاطراتم، از تو ! تنها یک نشانی بود
قلبت  مقیم خانه ی نا مهربانی بود
ورد زبان تو : دروغ دوستت  دارم
در اصل ، هر حرف قشنگ تو  زبانی بود
می خواستی  تا قصه ی سرگرمی ات باشم
با من نشستن ، از سر بی داستانی بود
با این که احساس بهاری داشت ،حرف تو
اما تمام  ریشه های آن ، خزانی بود
این روز ها ، تنها برای مرگ دل تنگ است
قلبی که لبریز از نشاط زندگانی بود
روح من و آتش به یک قالب نمی گنجید
عاشق شدن ، یک اتفاق ناگهانی بود.
.............چهارده............
.........................
..........................







مشت تمام حرف هایت زود وا شد
نامهربانی ، با نگاهت  آشنا شد
دیگر نخواهد دید ، روی ساحلی را
بر کشتی من،  نا امیدی نا خدا شد
نبض تمام چهر ه ها ، در دست زشتی ست
روز سیاه  غربت آیینه ها شد
دیوار خود خواهی و خود بینی ،بلند است
باید از  این زندان بدبختی رها شد
ای عشق   از چشم تو می بیند، دل من
طوفان نوحی را که در روحم به پا شد.
...............پانزده..............
.....................................
.....................................






خرابه ی دل من ، آشیانه ی غم بود
محل زندگی، جغد های ماتم بود
برایم از همه جا ، شعله می کشید آتش
بهشت ، بی گل تو ، بدتر از جهنم بود
هزار مرتبه ، رحمت به گور خاموشی
چقدر ؟ نور وفای چراغ تو کم بود
نبود بی عطش خون من ، در آرامش
همیشه چشم تو  در کشتنم مصمم بود
هنوز جای سیاهی ، به صورتم پیداست
چقدر سیلی دست غم تو محکم بود
غمت خیال رفتن از این خانه را نداشت
همیشه در دل من ، تکیه ی محرم بود .
...........شانزده.........
..............................
..............................





قلب پر از احساس را تسخیر کردی
جان را میان سینه غافلگیر کردی
رفتار تو ، آهنگ یک رنگی نمی زد
روزی هزاران مرتبه تغییر کردی   
بی آبرو کردی بزرگی های او را
کوه شکوه عشق را تحقیر کردی
روباه بود و در نمی افتاد با من
غم را برای جنگ با من شیر کردی
در من که یک دنیا شکوه زندگی بود
سلول های مرگ را تکثیر کردی
گفتم که خورشید است فردا میهمانم
این خواب را بسیار بد تعبیر کردی
بی بودن خورشید ،درک روز سخت است
این بار بر عکس همیشه ، دیر کردی
..............هفده...........
................................
................................




یک عمر قانون دلت ، نامهربانی بود
از عاشقی ، حرفی که می گفتی زبانی بود
من فکر می کردم خدایی  غافل از این که
در قلب تو ، شیطان به تخت حکمرانی بود
یک روز باور داشتم ، هر چه که می گفتی
حرف تو ، فرمان کتاب آسمانی بود
می گفتی : از شهر قشنگ عشق می آیی!
جایی که اصلا در وجودت بی نشانی بود
می خواستی  تا میزبان گر یه ها باشم
از خنده ، بر روی لبانت میهمانی بود
در آتش نیرنگ بازی های تو خشکید
دریای عشقی که شکوهش بیکرانی بود
امروز در کنج دلت  جایی ندارم من
آنجا برای من، بهشت جاودانی بود.
..............هیجده...........
..................................
..................................




یک ذره در وجود تو نور وفا  نبود
خورشید ، با تو هیچ زمان آشنا نبود
بنشین و با کلاه خودت کن قضاوتی
اینقدر بی محبتی از تو روا نبود
باید به درد دوستی ات ناگز یر ساخت
درد ی که تا همیشه برایش دوا نبود
روحت نداشت کار به کار فروتنی
سنگینی غرور تو در کو ه ها نبود
نشنیدی و شکست دلم را، نگاه تو
این شیشه را زمان شکستن صدا نبود
پر کرده بود کینه همه سینه ی تو را
دیگر برای عشق در این خانه جا نبود
از صبح تا غروب ، گل انتظار چید
خورشید پشت پنجره هایی که وا نبود
...............نوزده...............
.....................................
.....................................







نداشت همدلی ، آواز همزبانی تو
شبیه ساز دهل بود ، مهر بانی تو
شبانه چشم من، از اشک های ناکامی
هزار نامه فرستاد ، در نشانی تو
چه زود رنگ عوض کرده و زمینی شد
شکوه آن همه پرواز آسمانی تو 
چنان تو جا زده بودی به جای گل خود را
که هر نسیم می آمد به میهمانی تو
هزار مرتبه با صلح مشورت کردم
بهانه بود فقط ، قهر ناگهانی تو
به قصد کشتن من، دشمنانه می آید
همیشه لشکر اندوه با تبانی تو
.................بیست...............
.........................................
.........................................




بر هم زدی  قانون عشق جاودانی را
بردی   تمام آبروی مهر بانی را
من فکر میکردم ز عمق سینه می گو یی
افسانه های دوستی های زبانی را
هر روز می آمد سراسیمه سراغ من
چند ی ست گم کرده ست احساست نشانی را
تا حالت پرواز ، بال و پر به من دادی
گفتی و گفتی حرف های آسمانی را
گفتم که از فرهاد بودن سخت می ترسم
شیر ین نکن اینقدر بر من زندگانی را
از میهمانش کرد با تلخی پذیرایی
چشمت نمی دانست، رسم میزبانی را.
.............بیست و یک.........
......................................
.......................................





نپرس این که ز عشقت چه آمده به سرم
به پای دوستی تو  در آ مده  پدرم
گذاشتی  به دلم داغ  آسمان ها را
گر فت سنگ تو بسکه سراغ  بال و پرم
ز سوز  تشنگی  دیدنٍ تو  می سوزم
بیار جرعه ی آبی و از عطش ببرم
به اشتیاق  گل ات عاشقانه می گردم
برای یافتنت  من نسیم  دربدرم
ز بیقراری من ، خواستی اگر خبری
بگیر راه به طوفان ، بپرس از او خبرم
نگاه من به مسیر تو خشک شد، برگرد
به راه  آمدن  تو ، همیشه منتظرم
درست نیست که آتش به راه اندازم
زشرح قصه ی جانسوز عشق می گذرم .
..............بیست و دو............
...........................................
..........................................




دست از سر این قول ، هرگز بر ندارم
من هیچکس را بعد از این باور ندارم
گفتی تو یی ! پیغمبر و آیین و دینم
من کار با پیغمبری دیگر ندارم
مانند دشمن می کنی ! برخورد با من
گفتی که از تو دوستی، بهتر ندارم
مثل کلافی که برایش وا شدن نیست
پیچیده ام در خود ، خبر از سر ندارم
بیخود تمام عمر دنبالت دو یدم
دیگر برایت یک قدم هم بر ندارم
با دست غم ،مهر شکوهم را گرفتی
من آن سلیمانم که انگشتر ندارم
بر باد خواهد داد طوفان تو ، من را
می سوزم و ازخو یش خاکستر ندارم
دل پر شده از بیت های شکوه آمیز
دلخواه تو شعری در این دفتر ندارم
.................بیست وسه................




بر هم زده ست ناله ی من باز خواب تو
کی می شوم خلاص ز دست عذاب تو
من سطر سطر ، واژه به واژه ، ورق ورق
خواندم ، نداشت حرف محبت ،کتاب تو
هر حرف گفته ای همه اش را شنیده ام
هرگز به من نبو د نگاه خطاب  تو
در شهر هر که هست ،بدهکار قهر توست
نام همه نو شته شده در حساب تو
می سوزم و به لطف تو هیچ احتیاج نیست
بدتر از آتش است تسلای آب تو
...............بیست وچهار..............
..............................................
..............................................





تو را به جان خودت این همه بهانه نگیر
به سنگ فتنه ، دل عشق را نشانه نگیر
شکوه دام تو ، چشم مرا  هوایی کرد
مرا مقصر دلبستگی به دانه نگیر
تمام عمر ، فقط ساز دشمنی زده ای
قیافه ی غلط انداز دوستانه نگیر
چه نسبتی ست که تو با عقاب ها داری
به روی کوه بلند غرور خانه نگیر
کنار میکده ی چشم های خود من را
به جرم مست شدن ز یر تازیانه نگیر

..........بیست و پنج........

..................................

...................................





مردی که با تو صادقانه آشنا شد
در بیکسی هایش غریبانه رها شد
از اقتدار او دگر چیزی نمانده ست
در کشورش با لشکر تو کودتا شد
تو آنکه می گفتی برای او نبودی
مشت تمام حرف هایت زود وا شد
پر پر به روی خاک، ز یر پای بادند
از شاخه ی امید ، گل هایش جدا شد
قلبش اسیر موج های بی قراری ست
با دست تو طوفان در این در یا به پا شد
................بیست و شش.............
................................................
.................................................




گل می کند هر وقت در من حرف هایت

چشم من و دامانی از  خار بلایت

تو حرف هایت، با حقیقت دشمنی داشت                 

من راست میگفتم که میمیرم برایت

جدی نمی گفتی که من را دوست داری

وا شد برایم ، مشت تردید صدایت

در عمق در یای غرورت غرق بودی

هر گاه می بوسید موج ٍ عشق ، پایت

بعد از تو در گوش ٍ دلم ، صد بار خواندم

وقتی که می نالید از  دست  وفایت

ای کشتی افتاده در چنگالٍ طو فان

ای کاش می بودی  به حرفٍ نا خدایت !

رفتی و بعد از تو غمت شرمنده ام کرد

تا پر شود تنهاییم ، آمد به جایت 

در امتحان عشق ماندی ، پس چه می گفت

حاضر جوابی های روز ابتدایت

وقتی که فصل درس تو پایان پذیرفت

رنگ خجالت بود روی نمره هایت

................بیست و هفت........

..........................................

..........................................







در من یکی هر روز و هر شب بیقرار است
مانند بیماری که دردش انتظار است
از گل چه می پرسی ، که جز غم در دلم نیست
در باغ من چیزی که روئیده ست خار است
پاییز در پاییز می بینم جهان را
فصلی که در دنیا نمی یابم بهار است
هر وقت میلش بود می آید سراغم
غم با دل درد آشنای من ندار است
دائم به یاد وسعت در یا می افتم
در بی تو بودن اشک هایم موج دار است
از چشم تیر مرگ پنهان هیچکس نیست
هر کس که می بینی در این صحرا شکار است
.............بیست و هشت............
..............................................
..............................................




دارم دوباره توشه ای از غم می آورم
با خود هزار سال محرم می آورم
درد و بلا ز یاد می آید سراغ من
هر بار بی حضور تو من کم می آورم
با دوری تو حس پر یدن نمانده است
یک آسمان دلایل محکم می آورم
آرام گر یه می کنم از اشتیاق گل
اشکی شبیه قطره ی شبنم می آورم
میخانه ی نگاه تو در من ظهور کرد
دارم بساط عیش فراهم می آورم.
...................بیست و نه..................
....................................................
.....................................................




دل ،هیچکس را غیر تو باور ندارد
رو یی به سوی قبله ای دیگر ندارد
انگار با سر در گمی باید بسازم
من هر چه می گردم کلافم سر ندارد
هر لحظه صد ها بار می آید سراغم
یاد ت چرا دست از سر من بر ندارد ؟
از هر طرف غم در دل من می نشیند
این خانه انگاری در و پیکر ندارد
تا زند ه ام در دین تو باید بمانم
عاشق به جز معشوق ، پیغمبر ندارد
ای دیو های غم کجا بردید  دل را
من آن سلیمانم که انگشتر ندارد.
..................سی.................

.........................................

...........................................




از چشم او شراب گو ارا  بیاور ید
هستم خمار ، حال مر ا جا بیاور ید
در دستهای یوسف عشرت طراوت است
عمری جوان برای زلیخا بیاور ید
از مادران مست عزا حالمان گرفت
دوشیزگان عیش به د نیا بیاور ید
چشمم ز  اشک شوق، ملاقات خواسته است
ای قطر ه ها نو ید ز در یا بیاور ید
مجنون گرفته ماتم غم های کهنه را
پیغام های تازه ز لیلا بیاور ید
امشب جواب های اجابت شنید نی ست
تا صبح ، نامه های تمنا بیا ور ید
..................سی و یک....................
.....................................................

برده صحرا دگر از یاد هیاهو ها را
کرده ای ساکن چشمان خود آهوها را
در کنار تو پر از لذت آسودگی ام
برکه احساس کند راحتی قو ها را
اگر از درد به تنگ آمده ای  شیرین کن
چند روزی به تنت   تلخی دارو ها را
بسکه طوفانی ام امروز به در یا زده ام
کرده پیدا دل من جرات جاشو ها را
بعد از این سخت به دنبال خودم خواهم گشت
 نپسند ید کسی کار خدا جوها را
گر به دنبال بهاری به نگاهت بسپار
تا زخاطر نبرد کو چ پرستو ها را
دیگر امشب به چه امید به گلزار رو یم
یک نفر چیده تمام گل شب بو ها را.
................سی ودو................

.............................................

............................................





بال و پر دلبستگی را باز کردم
یک عمر با امید تو پرواز کردم
هر روز شکلی از شکست آمد سراغم
صد بار من از ابتدا آغاز کردم
پوشیدگی با راز هایم قهر کرده
من هر کجا شد سفره ام را باز کردم
بی آنکه از پیغمبری چیزی بدانم
من بارها با عشق تو اعجاز کردم
خواهش وجودم را به حال خو یش نگذاشت
خود را فقط با آرزو دمساز کردم.
.................سی وسه................
.......................................





وقتی تو هستی لحظه های من همه شاد است
روحم ز چنگ د یو های غصه  آزاد  است
بوی خوش شیر ین اگر در یاد ها پیچد
در باور هر کوچه ای یک شهر ، فرهاد است
با دل جناغی بسته ام تا از تو نستانم
چیزی اگر آورده ای با خود مرا یاد است
حتما برای جغد ها و یرانه ی خو بی ست
شهری که با آوارهای شیون، آ باد است
پروانه را عزم شکایت نیست از شمعی
وقتی که چشم عدل ز یر پای بیداد است
.............سی و چهار..........
........................................
........................................





هرگز دل تو رابطه ای با وفا نداشت
جز کینه و غرور و ستم ،آشنا نداشت
باید چه کرد حجم دل کوچک تو را
در یای عشق من به حباب تو جا نداشت
بیش از هزار مرتبه بر گل نشست ،دل
این کشتی بلا زده ام نا خدا نداشت
در روز گار حاصل مان درد عشق بود
درد ی که هیچ رابطه ای با دوا نداشت
عمری حضور داشت و کاری نبرد پیش
در من امید، هیچ زمان دست و پا نداشت
بیچاره دل مقابل سنگت سکوت کرد
روزی هزار بار شکست و صدا نداشت
جز من نبو د در نظر او نشا نه ای
تیر نگاه های تو هرگز خطا نداشت
دائم کنار خانه ی من غم مقیم بود
شاد آن دلی که دغدغه های تو را نداشت.
............سی و پنج............
.......................................
.......................................





یک عمر چشمت در دلم زهر بلا ر یخت
بیگا نگی ها را به جام آشنا ر یخت
ای غم  چرا با سنگ می خوانی دلم را
با ید که در این شیشه معجون وفا ر یخت
با هر صدایی با خودم گفتم تو هستی
قلبم به امید حضورت بارها ر یخت
هر کس که زیبا د ید د نیا را نگاهش
باید که در چشمان تشخیصش دوا ر یخت
روز عمل د ید یم در گل ماند پایش
آنکس که عمری از کلامش ادعا ر یخت
بیگانگی با عشق را باید رها کرد
در جام دل باید شراب آشنا ریخت
..............سی و شش...........
............................................


هر که قانون محبت را رعایت می کند
عشق از او در مصیبت ها حمایت می کند
با نگاهی غم دلم را آشنای ناله کرد
در نیستان زود تر آتش سرایت می کند
سرگذشت عاشقان دراصل جز یک قصه نیست
هر شبی پروانه ای آن را حکایت می کند
در حضور عشق تلخی هایمان شیرینی است
عاشق از احوال خود ، بیخود شکایت می کند
عشق یک روح است و در صد جسم ظاهر می شود
هر که در هر شکل می بیند روایت می کند
اختلاف غصه و دل کهنه شد،  از  یاد رفت
اندک اندک گل به رنج خار عادت می کند
دامن تسلیم در دستان دل افتاده است
سال ها ی سال دارد استقامت می کند
در نگاه هرزه بینان خار صد گل می رود
ای خوش آن چشمی که با یک گل قناعت می کند.
..........سی و هفت........






همیشه از دل امید آه  رو ییده است
به وسعتی که زصحرا گیاه روئیده است
چه ساده ام که سراغ بهشت می گیرم
ز دامنی که از آنجا گناه  رو یید ه است
گلی که سلطنت مصر را به ماه رساند
اگر درست ببینی ز چاه رو ییده است
دگر ز مزرعه ی  من امید حاصل نیست
تمام عمر از آن اشتباه رو ییده است
کلافه گشته ام اینکه کدام را بروم
ز بسکه در گذر عمر راه رو ییده است
شمیم عطر هزاران بهشت را دارد
گلی که از نفس عذر خواه رو ییده است
شب است و رفته سیاهی ز میهمانی من
از آسمان خیال تو ماه رو ییده است
.............سی و هشت............
............................................

ببخش با نوی خورشید  اشتباه شده
کنار تو همه ی روز من سیاه شده
امید عفو ز چشمان مست تو دارد
دلی که مرتکب یک جهان گناه شده
شب است وخانه ی من در هجوم تار یکی ست
نگاه پنجره اش بیقرار ماه شده
حراج کرده ای از بس شکوه و عزت را
گدای ملک تو منت گذار شاه شده
به سوی من بفرستد نگاه را گاهی
دو باره چشم تو انگار سر به راه شده
.............سی و نه.............
........................................






آتش ،میان سینه ی من آشیان کرد
یک بار دیگر غم وجودم را نشان کرد
احساس پو چی با زبانی صادقانه
با من تمام حرف هایش را بیان کرد
صد سال رفت و یک بهاران چهره ننمود
یک سال ، صدها بار باغ من خزان کرد
دنیا شبیه منزل است و د یر یا زود
باید که رفتن را  ، رفیق کاروان کرد
با ناله های این پر و بال شکسته
د یگر نبا ید آرزوی آسمان کرد
دنیا تمام لطف خود را بست بر کار
تا این که با من غصه را هم آشیان کرد
ابر غمت بد جور لطفش را نشان داد
سیلاب را از چشم های من روان کرد
عشقت سر یک نمره ی بسیار ناچیز
صد بار احساساتمان را امتحان کرد
.............چهل.........
.............................



احساس من با تو همیشه کار دارد
قلبم برای د ید نت اصرار دارد
چشمان تو خون هزاران مثل من را
با ز یرکی می ریزد و انکار دارد
از دست آن یک لحظه آسایش ندارم
گل های عشقت یک بیابان خار دارد
می آید و بی وقفه می کو بد دلم را
هر ثانیه غم با دل من کار دارد
با خون دستم خار، انشا می نو یسد:
د نیا کجا گل های بی آزار دارد؟
آرام تا چشم تو می آید نگاهم
می داند این که خانه ات بیمار دارد.
.............چهل و یک.........
.....................................





ای بخت کار تو مصیبت ، بار آورد
هر سال جای گل درختت ،خار آورد
امید زندانی ست ،حکم مرگ دارد
باید برای او طناب دار  آ ور د
هرگز کسی را در کنار خود نپرور
با خود تمام آستین ها مار آورد
یک بار اگر روی لبانم خنده گل کرد
پشت سر  آن غصه صد اخطار آورد
در عشق استمرار می چسبد وگرنه
هر چیز دیگر ، تلخی تکرار  آورد
........چهل و دو........
..............................






بی تو در پیراهن آسایش من خار بود
چشم های انتظار از دور یت بیدار بود
در تمام ز ند گی امید آزادی نداشت
پیش روی بخت من از هر طرف دیوار بود
هر نفس دستور اعدام مرا در دست داشت
لحظه های ز ندگی شکل طناب دار بود
هر چه شد گرم تماشا روی خوشبختی ند ید
در تمام عمر چشمان امیدم تار بود
با لباس گل  به استقبال عشقم آمدی
بیخبر بودم من و در دامن تو خار بود
............چهل وسه............
.......................................





آتش به خشم آمد و رو  بر ز بانه کرد
قاصد برای سو ختن من روانه کرد
بی تو کمان غصه مسلح به تیر شد
روزی هزار مرتبه دل را نشانه کرد
عطر ش بهشت را به خجالت حواله داد
وقتی که گیسوان تو را باد ، شانه کرد
تا آدم نبی  بگذارد  قدم  به دام
اول خدای عزوجل فکر  د ا نه کرد
از بسکه کار غصه به دیوانگی کشید
باید برای ز ندگی اش فکر خانه کرد
فر یاد می ز ند که شرابی بیاور ید
چشم تو را دو باره دل من بهانه کرد
زد بر شناسنامه ی خود مهر مرگ را
هر کس که ترک زندگی عاشقانه کرد.
...........چهل و چهار............
........................................







در شهر چشمان تو شور و حال مهمانی ست
اینجا همیشه عشق گرم دست افشانی ست
با گیسوان درهم تو  بی شباهت نیست
هر آرزوی من گرفتار پریشا نی ست
پروانه و فرهاد و مجنون خوب می دانند
پایان کار عشقبازی نا بساما نی ست
بی خود نباید زحمت سیلاب را دادن
اینجا تمام خانه هایش رو به و یرانی ست
از مردگان هم مرده تر هستیم وقتی که
عقل سبک اند یش مان در دست نادانی ست
در بوق ها با افتخار این را بپیچانید
یوسف به حکم پادشاه عشق زندانی ست
.............چهل و پنج.........
......................................


جایی برایم در کنار آسمان نیست
پرواز با بال و پر من مهر بان نیست
هر جا که باشی، در  تو  احساس غریبی ست
ای غم  تو را غیر از دل من آشیان نیست
سنگ و محبت هیچ پیو ندی ندارند
از مهربانی در دل مردم نشان نیست
تا اینکه مجنو نی در آن آتش نر یزد
حس تنور عاشقی دلگرم نان نیست
د نیا نمی داند رسوم میزبانی
آسودگی در انتظار میزبان نیست
...........چهل وشش..........
......................................





مانند ماهیی که به قلاب مانده ا یم
در موج خیز حادثه ، بی تاب مانده ایم
تنها مگر غبار بگیرد سراغمان
آن عکس کهنه ایم که در قاب ماند ه ایم
در یا از آشنا یی ما دست شسته است
منت کش رفاقت مرداب مانده ایم
مانند خانه ای که برایش فرار نیست
در رهگذار کینه ی سیلاب مانده ایم
یک کاروان عیش نپرسید حال ما
یک عمر در مسیر جهان خواب مانده ایم
.............چهل و هفت..........
.........................................






غم شکل اقیانوس های بیکرا نه ست
باران از ابر چشم های من روانه است
تقو یم ما صحرایی از مجنون و لیلا
د نیا پر از اند یشه های عاشقانه ست
مانند آن طفلی که صدها درد دارد
در چشم ،اشک من به دنبال بهانه ست
در روح من هر روز می گر دد غم تو
د نبال یک شاخه برای آشیانه ست
گسترده در سر تا سر د نیا ی ما دام
چشمت به هر چیزی که عادت کرد دانه ست
حس می کند در آخر صحرا گلی را
روی لب سر گشتگی هایم ترانه ست.
...........چهل وهشت........
......................................






تنها نه در من اشتیاقت خانه دارد
شمع امیدت  یک جهان پروانه دارد
راه عبور سنگ ها را می شناسد
در سینه اش هر کس دلی دیوانه دارد
چشم انتظار تو نشسته دام ، ای کبک
منزل نکن  هر جا که د یدی دانه دارد
گیسو یت  از احوال دل های پریشان
صد پرده اسرار نگو  با  شانه دارد
چشم تو  بعد از این همه سال آشنایی
چند یست با من حالتی بیگانه دارد
ای خانه ها   در راه اشک من نمانید
دلبستگی سیلاب با و یرانه دارد.
...........چهل و نه.........
..................................






دیگر به لب آورده ای، ای عشق  جان را
در دل اقامت داده ای  آه و فغان را
د نیا ندا ند راه و رسم میز با نی
بر خاک ذلت می نشاند میهمان را
پرواز را تا می تو انی کم محل کن
تا این که د نبالت فرستند آسمان را
لیلا بیا و شو ر مجنو نی به پا کن
در جنب و جوش انداز با عشقت جهان را
آتش دو باره در تنور شوق افروز
در سفره های عاشقی بگذار  نان را
.................پنجاه...............
......................................






تا اینکه ای گل   آرزو های تو جان دارد
در من خیال چشم هایت آشیان دارد
درخرمی ها ر یشه ی پژمردگی سبز است
هر جا بهاری گل کند ترس خزان دارد
باید کنارش  هر چه مجنون  است مهمان کرد
تا سفره های عاشقی دستی به نان دارد
حتی قفس هم شوق پرواز مرا نشکست
محبوسم و روحم هوای آسمان دارد
یک لحظه دل از دیدن آن بر نمی دارم
چشمان تو  راز بهشت جاودان دارد
بی هیچ تردیدی کمانت را مصمم کن
وقتی که تیر تو دل من را نشان دارد
...........پنجاه و یک..........
.....................................




دلت  همیشه سر جنگ با  وفا دارد
ستمگر است و فقط کینه ی مرا دارد
مدام بیت دو ابروی دلکشت ای گل
هزار بلبل مست غزل سرا دارد
کشیده پیر هنش را گلاب در آغوش
همیشه باد صبا از تو حرف ها دارد
نگو که قلب شکسته صدا نخواهد داشت
دلی که بشکند از عشق تو صدا دارد
بیا تمام کنیم این غر یبگی ها را
نگاه های تو پیغام آشنا دارد
............پنجاه و دو...........
......................................






دیگر نمی خواهد دلم مهمانی ات را
ای غم بیا آزاد کن ز ندا نی ات را
حتی به صحرا هم نگو ای باد هرگز
در خود بپیجان راز سر گر دانی ات را
با رفتن او ابر، روزت را گرفته است
ای چشم می بینم شب بارانی ات را
آهنگ لطف و قهر تو شور آفرین بود
نشناختم قدر مخالف خوانی ات را
پایم تمام طاقتش از دست رفته است
ای راه دارد رنج بی پایانی ات را
کاش ای پدر چشم تو گندم را نمی د ید
تا کی دهم تاوان نا فرمانی ات را
..........پنجاه وسه.......
................................







صحرا پر از دلشوره های کاروان است
در یای اشک از چشم های من روان است
بردار دام مرگ را از  پیش رو یش
کبک امید از دوری تو نیمه جان است
ای دل  نمانده جا برای شادمانی
در خا نه ی تو   نا امیدی میز بان است
باید به  حفظ نمره های خود بکوشیم
در زندگی هر روز ، روز امتحان است
از پیش غارت رفته دان هر چه که داری
آنجا که دزدی در لباس پاسبان است
رفتی و چشمم اشک می ریزد شب و روز
بی تو در این بازار  ،گوهر رایگان است
یک روز خواهد ر یخت بر روی تو خود را
ای که سرت در زیر سقف آسمان است
..........پنجاه و چهار ..........
......................................





چشم دلم همیشه ببیند سراب را
هرگز ند ید تشنه ی عشق تو آب را
در ابر شرم  تا سفر دور می رود
رو یت ! اگر مجال دهد آفتاب را
هر لحظه با پیمبر چشمت ! به قلب من
نازل کن  آیه های شد ید عذاب را
هنگام خشم ،موج عرق های چهره ات
نگذار  بشکنند ، غرور گلاب را
امشب نسیم های دل انگیز زلف تو
آورده اند مژده ی یک وعده خواب را
با ظاهرم تفاوت آن در تضاد نیست
و ا کرده ام ز صورت باطن نقاب را
...........پنجاه و پنج.............
........................................






ماه منی و هفت خورشید ادعا داری
بر روی چشم آسمان هر روز جا داری
قطعا نخو اهد دید روی صلح را هرگز
جنگی که تو با امپراتور و فا داری
ای دل کسی را سوی تو چشم تعرض نیست
تا عشق رادر ملک خود فرمانروا داری
با غمزه ی خو نریز خود جدی بگو یک بار
تا کی ستم بر دوستدارانت روا داری؟
ماهی دلها دسته دسته در تو می ر یزند
تا زیر پیراهن تنی در یا نما داری
لیلای این صحرای پر مجنون تو یی امروز
باید بیایی خیمه ی خود را به پا داری.
.............پنجاه وشش............
..........................................





ای ماه  گیسوی تو دنبال بهانه ست
امشب پرستوی دلم بی آشیانه ست
آوارگی آغو ش خو د را باز  کر ده
اینجا تمام راه هایش بی نشانه ست
خشکی نخواهد د ید هرگز چشم هایم
آبی که از این چشمه جوشد جاودانه ست
هر جا دلی دیدیم عقل از دست داده
د نیایمان انگار که دیوانه خانه ست
در هر قدم چشم انتظار ماست، دامی
در زندگی هر چیز می بینیم دانه ست
احساس تو ! با دشمنی قهر است انگار
رفتار چشمانت دو باره دوستانه ست
گلهای خوشبختی نگاه شوق دارند
روی لب امید، باغی از ترا نه ست
................پنجاه وهفت..............
...............................................






بگیر  دست نفس های بیقرارم را
تمام کن  شب تار یک انتظارم را
ز غصه ام همه دل ها به درد آمده اند
ز روی آینه ها پاک کن غبارم  را
به روی چشم طلا راه می کند پیدا
اگر به پای کشی  خاک رهگذارم را
خزانه ی گل پژمردگی ست انگاری
شکوه جلوه ی پاییز کن  بهارم را 
به قصد دیدن در یا دگر نخواهی رفت
اگر نگاه کنی چشم اشکبارم را
ز دست میکده ها کار بر نمی آید
فقط نگاه تو  درمان کند خمارم را
ببند راه به طوفان و پرس وجو یی کن
که خوب شرح دهد حال بیقرارم را
...........(پنجاه و هشت).......
.........................................







پروانه با من تا ابد هم داستان است
در عالم دلداد گی آتش به جان است
پر می کند بی تابی تنها یی ام را
غم بر خلاف آنچه هستی مهربان است
بال و پرم را بسته می خواهد همیشه
پرواز من ، انگار مرگ اسمان است
دیوان او را منتشر کرده ست، طوفان
بر برگ های زرد ، اشعار خزان است
در ز یر چتر گل نشسته خار، اما
من ظهر تابستان ،سرم بی سایبان است
هرشب هجوم بیقرار اشکهایم
در دشت تاریکی عبورکاروان است.
................پنجاه و نه........
.......................................






در چشم هایت شور و حالی بی کران داری
ز یبا یی در یا چه ی ماز ند را ن داری
هر روز چشمانم گل نور از تو می چیند
خورشید را انگار اینکه باغبان داری
فکر کمان ابرو یت بر تیر پیچید ه
قطعا برای خود کسی را هم نشان داری
می گو یی این که ماه او ، پیش تو ناچیز است
تو اختلاف کو چکی با آسمان داری
گفتم به غنچه از لب تو شرمگین باشد
اصلا نمی فهمد کسی این که دهان داری
دلها تنورند و به امید تو می سوزند
در سفر ه های عشق حق آب و نان داری
یک شب برای شرح ز یبایی ت کافی نیست
حتما برای هر شبت یک داستان داری
هر خانه را نورت نوازش می کند هرروز
خورشید هستی  دست های مهربان داری
...........شصت ................
.....................................




ای دل ببر از خانه ی خود پای او را
راهش نده آ تش بیار آرزو را
ای درد  تا در من گیاهت تازه باشد
با گریه وا کردم کنارت پای جو را
در گوش کشتی ، ناخدا صد بار گفته
طوفان نمی فهمد زبان گفتگو را
چشمان من هر چه بخواهی مهربانند
نشناختی این مردمان صلح جو را
هر جا غرورت را به آتش می نشاند
باید به روی خاک ریزی آبرو را
دارد خمار من خیال دیگر انگار
ساقی شراب از چشم هایت کن سبو را
بگذار تا با پارگی هایش بماند
وقتی که پیراهن نمی خواهد رفو را
مهمان چندین روز ه ای هستند اینها
جدی نگیر ای گل  حضور رنگ و بو را
شاید نماز من قبول عشق گردد
حالا که با اشک آشتی دادم وضو را
...........(شصت و یک ).......
.......................................






یک حس روشن در وجودم جا ندارد
امروز من امید فردا  را ندارد
ای عشق! من هر قصه را صد بار خواندم
بی تو تمام جمله ها معنا   ندارد
دامان طغیان را غمت در من گرفته
در چشم هایم اشک هایم جا ندارد
احساس اقیانوس بودن می کند چشم
کاری به کار وسعت در یا ندارد
کافی ست از مجنون خود یک نکته گو ید
در یا گهر هم ر تبه ی صحرا ندارد
دیوان حافظ با همه آوازه ،  یک بیت
مانند ابروهای تو  زیبا ندارد
مجنون نخواهد مرد، اما مرده پندار
هر زنده ای که عشق لیلا را ندارد
..............شصت و دو........
.......................................






خورشید انگاری میان آسمان نیست
وقتی نگاه چشم هایش مهربان نیست
قهرند با ما ابر ها و قحط سالی ست
در سفره های آشتی امید نان نیست
تعطیل شد د یگر نماز عشق انگار
گلد سته ها را شور آواز اذان نیست
ای غصه  آتش می کنی هر لحظه بر پا
در اشتباهی  سینه ام آتش فشان نیست
خواندم تمام قصه های عاشقان را
امروز بامن هیچ کس هم داستان نیست
از میهمانی در بهشت اندوهگینم
وقتی گل روی تو آنجا میزبان نیست
...........شصت و سه.............
............................................







در کشتی قلبم بلا را، ناخدا کن
ای عشق در در یای من طوفان به پا کن
با این همه لشکر که چشمان تو دارد
در کشور ، معشوق خواهان کودتا کن
حسم که در شهر نگاه تو غریبه ست
با دست های مهربانت آشنا کن
من دردمند و تو شفای درد هایی
این درد های بی تحمل را دوا کن
آوارگی ها را به صحرا می کشاند
فکری به حال کاروان اشک ها کن
صد بار کردم تا به گیسو یت بگو یم
زنجیر را از دست و پای صید وا کن
اصلا نمی آید به تو این صید وحشی
از دام خود خواهی غرورت را رها کن
..............شصت و چهار...............
...............................................



امشب تمام آرزو هایی که دارم
ای ماه ! پای آسمانت می گذارم
تشبیهی از در یای طوفان خیز هستم
از بسکه با امواج عشقت! بی قرارم
یک بار من سود از سفر کردن ندیدم
مانده پشیمانی فقط در کوله بارم
در اضطراب این که تو شاید بیایی
در ذهن گیج جاده ها چشم انتظارم
دیگر هوای سبز ماندن در سرش نیست
پاییز افتاده است بر جان بهارم
غیر از پشیمانی نخواهی داشت ای عشق
بگذار از ر یشه نهالت را بر آرم
در من حضور آرزو یت خار رو یاند
نگذاشت در گلدان حسم گل بکارم
اصرار از رو  رفت، با او گفته بودم
دیگر نمی خواهی بمانی در کنارم
یک بار اگر انصاف می رو یید در من
در پیش گل اقرار می کردم که خارم
..............شصت و پنج..............
...............................................





در ا بر های چشم من باران نمانده
دیگر نشان از اشک بی پایان نمانده
هرگز نبا ید خورد گو ل عهد ها را
با شیشه ها یک سنگ بر پیمان نمانده
از تن میان ازدحام سیل اشکم
بر جا به غیر از خانه ای و یران نمانده
ایمان مردم ر یشه در نیرنگ دارد
بر نیزه ها جز غربت قرآن  نمانده
پژ مردگی بد جور افتاده به جانش
از چشم آفت ، باغ ما پنهان نمانده
گو یی دل ما زادگاه جنب و جوش است
در یایمان آسوده از طوفان نمانده
خورشید می خواهد که بیرون آید از کوه
وقت ز یادی تا سحر گاهان نمانده
...........شصت و شش..........
.........................................






گاهی دلم گرفته تر  از چشم ابر هاست
در من هزار چشمه ی باران بی صداست
جز من نشان حاد ثه پیدا نمی کنی
ای تیر بی حواس! نگاه تو بر کجاست؟
با ید چه کرد با سفر اشتباه من
در لحظه ای که راه به نزدیک انتها ست
دیگر هوای هیچ کسی نیست در سرت
ای غم فقط نگاه تو انگار سوی ماست
هر راه او به منزل مقصود می رسد
هر کس که با مسیر تو ای عشق آشناست
در یا اگر خروش کند بی دلیل نیست
چشمان فتنه ساز تو بر عرشه ناخداست
...........شصت و هفت........
.........................................



بی تو تمام روزهای من سیاه است
تنها چراغم در شب تار یک آه است
وقتی که دارد می درخشد ما ه رو یت !
چیزی که چشمم آرزو دارد نگاه است
آخر برایم عشق ا فشا کرد این را
عاشق نوازی در مرام او گناه است
یک بار حتی ، روی مقصد را ند یدی
ای دل تمام راه هایت اشتباه است
بر بام ز یبا یی تو هستی این و یا باز
خورشید ،روی قله های صبحگاه است
روشن نکردی خانه ی تاریک او  را
عمری ست چشمان امید من به راه است
ای پیر آن بی پردگی های تو در عشق
مسوول پنهان کردن یوسف به چاه است
............شصت و هشت.........
...........................................




با چهر ه ام خون دلم را آشنا کردی

چشم مرا در یای سرخ اشک ها کردی

بر ضد من تشو یق کردی دشمنی ها را

حق تمام دوستی ها را ادا کر دی

دارد دل بی طاقتم از درد می نا لد

در این نیستان بسکه تو آتش به پا کردی

هر روز بامن از شکوه عاشقی گفتی

یک عمر چیزی که نبودی ادعا کردی

مانند گرگی که به جان گله می افتد

در من تمام درد ها یت را رها کردی

می خواست تا بامن ، تو جور دیگری باشی

ای غصه ممنو نم که بامن خوب تا کردی

با ید طبیبان کار را از تو  بیا مو ز ند

ای مرگ صدها درد را یکجا دوا کردی

.............شصت و نه............................

.........................................................






می خواستی ! با گر یه ام تنها بمانم
در حمله ی طو فان تو ، در یا بمانم
امروز را با وعده هایت! آشتی ده
تا کی اسیر حسرت فردا بمانم
بردی چراغ شادمانی را به همراه
تا بی تو در تاریکی غم ها بمانم
ای عشق ! طوفان می کنی بر پا روا نیست
بگذار تا مجنون این صحرا بمانم
لیلای من ! مجنون خود را زود دریاب
نگذار تا از کارو ا نت جا بما نم
در خا نه ی  من سایه ی حس غریبی ست
ا نگار با ید تا ا بد تنها بما نم
...........هفتاد ..................
......................................






یک روز می خواهم بگیری  دست هایم را !
بشنو  ! در ا ین کابوس تنهایی صدایم را
بد د ید ه ام  در ز ندگی از خیر خواهی ها
نفر ین اجابت می کند بی تو  دعایم را
رفتم به راهی که نمی بایست می رفتم
ای سنگ باید می شکستی هر دو پایم را
آبی بزن بر آتش عاشق کشی هایت
دارم برایت  می فرستم اشک هایم را
عمری کشیدم بر سر بی لطف تنهایی
این دست های با محبت آشنا یم را
ثابت نماند خانه ی من در هجوم سیل
تغییر داری می دهی ای اشک جایم را
گر او خدا باشد به خو بی درک خواهد کرد
تصمیم دارم تا بگردا نم خدا یم را
............هفتا و یک...........
....................................






چیزی که سر وقتم نمی آید قرار است
چشم تمام لحظه ها یم اشکبار است
با این همه می خواندت در دل صدایی
امید کنج خانه ام چشم انتظار است
د نیا برای چشم هامان خواب د یده
هر گل که در این باغ می بینیم خار است
آرامش از در یای من بار سفر بست
طوفان به روی دوش هر موجش سوار است
ای دل تو تنها نیستی، طاقت بیاور
صحرا تمام لاله هایش داغدار است
پا ییز از د یو ار و در   بالا می آ ید
وقتی که احساس تو محتاج بهار است
هرگز نخواهد داشت چشم د ید نم را
بعد از تو خوشبختی ز دست من شکار است
.............هفتاد و دو..............
............................................






چیده نگاه تو گل امید ها را
ر نگ محرم داده چشمت عید ها را
آیینگی را شیوه ی خود ساز  ای دل
تا بشکنی آیینه ی جمشید ها را
هر دین خدا را می شناساند به رنگی
باید چه کردن اختلاف دید ها را  ؟
بزم نشاطی کرده بر پا مطرب عشق
آورده بر روی زمین نا هید ها را
از برق سنگ غصه می خوانم که آخر
خواهد شکست آیینه ی امید ها را
با حرف هایت ساز رفتن می نوازی
رنگ حقیقت می زنی تردید ها را
بی تو چراغ عیش من با نور قهر است
بیهوده زحمت میدهم خورشید ها را
من  را بیاید بر سر ایمان ببیند
هرکس که در طوفان ندیده بیدها را
.................هفتاد و سه............




اشکم چراغ راههای انتظار است
بی تو همه دنیا به چشمم تار تار است
غم سهم هر کس را برایش می گذارد
حقی اگر از او طلب داری  کنار است
من از نگاه سرد گلها خوانده بودم
پاییز پنهان پشت چشمان بهار است
عطشا نم و اینجا گلو هایی که تشنه است
سقا یشان  شمشیر های آبدار است
در هیچ میدانی نشان رستمی نیست
هر جا که نقش رخش مانده ، بی سوار است
ای ابر های ساکن دریا  بجنبید
اینجا کو یر تشنه ای چشم انتظار است
دارد به شعر تند طوفان میدهد گوش
موجی که روی دوش دریاها سوار است
جای شکایت نیست ، گلها بی گناهند
انگار تنها سهم من از باغ خار است
ای تیشه ی فرهاد ! شیرین کاریت کو؟
روی کتاب عشق ، کوهی از غبار است
ای عشق می دانستم از بدو تو لد
در راه تو مردن شکوه افتخار است

.....................هفتاد و چهار..............
...................................................


همیشه از نفسم ، اشتباه می رو ید
بباغ سینه ی من ، بی تو آه می رو ید
ببین به مزرعه ام خوشه های گندم را
از این زمین بهشتی گناه می رو ید
زمان من که رسد از گُلی نشانی نیست
به چشم های تو خار از نگاه می رو ید
در آبیاری قلبم ، چه می کنی ای اشک!
هزار درد ،  به جای گیاه می رو ید
من از نوازش ِ نور ستاره محرومم
از آسمان تو هر لحظه ماه می رو ید
...................هفتادو پنج...................




بر رویِ پرده یِ نفسم ،شیر می کشد
آهم ، تو را همیشه به تصویر می کشد
فکر ِ کمانِ  ابرویِ تو  در سرم نشست
قلبم ، برایِ دیدنِ تو  تیر می کشد
نقاش ِ لحظه هایِ بدونِ حضور ِ تو
من را همیشه با قلمش، پیر می کشد
زلفت! نمی کند به دلِ بیقرار رحم
دیوانه را ، به حلقه ی زنجیر می کشد
بر روی من ، شبانه هجوم ِ جدائیت
با زور ِ دست هایِ تو شمشیر می کشد
پاییز آمد و قلم ِ دستِ لحظه ها
تصویرهایِ مبهم و دلگیر می کشد.
................هفتاد و شش..............


در دامن ِ امیدِ تو ، گلهایِ دیگر است
چشمم ، به راهِ رویش ِ فردایِ دیگر است
دارد به هفت ، یک عدد افزوده می شود
در چشم ِ من ،نشانه یِ دریایِ دیگر است
من با دو پا ، چگونه از این راه بگذرم
امید ،در مسیر ِ تو  ، یک پایِ دیگر است
دنیا برایِ آدم ِ عاشق ،جهنم است
عاشق ، همیشه ساکن ِ دنیایِ دیگر است
مجنونِ این زمانه ام و سالیانِ سال
در من ، خیالِ دیدنِ لیلایِ دیگر است
حتا ، نگاه برمن ِ عاشق نمی کند
امشب حواس ِ چشم ِتو یک جای دیگر است
....................هفتاد و هفت.................


پاشید آخر بذرهایِ بی وفایی را
در باغ ِ من آورد ، پاییز ِ جدایی را
او ، کشتی ِ امید را تسلیم طوفان کرد
اصلا نمی دانست ، طرز ِ ناخدایی را
از عُهده ی دردِ جدایی بر نمی آیم
با چشم هایم دیده ام  بی دست و پایی را
در اولِ خلقت ، اگر من کاره ای بودم
از ریشه می کَندم نهالِ آشنایی را
درمانِ تو ، آخر به دستم کار خواهد داد
باید کشم  بر چشم ، خاکِ بی دوایی را
جو بودنت ، رازی ست که از پرده بیرون است
لطفی کُن و تعطیل کُن ، گندُم نمایی را
................هفتاد و هشت.............


هزار مرتبه ، در من هوایِ تو ،گُل کرد
برای تا تو رسیدن، بهار را ، پُل  کرد
نیافت ، قلبِ من ِ بیقرار ، درمانی
تمام ِ سرزنش ِ درد را ، تحمل کرد
شکست پایِ به مقصد رسیدنِ خود را
کسی که ،در سفر ِ عاشقی ،تعقل کرد
تو از تبار گُلی یا قبیله ی خورشید
همیشه عارفِ دل آشنا تجاهل کرد
به کام ِتشنه ی من ،جرعه ای شراب نریخت
مدام ،چشم ِ تو  در کار ِ من ، تعلل کرد
شبی ، که مست در آتش نشست پروانه
به پیر ِمیکده ی عاشقی توکل کرد.
...............هفتاد و نه.................



هر وقت ، پایِ بی تو بودن ، در میان است
با من ، نگاهِ لحظه ها ، نا مهربان است
از عشق می گفتی!  و روشن بود این که
در سینه ات  این حس ،دو روزی میهمان است
گم کرده ام خوشبختی ام را ، این ستاره
انگار این که بی خبر از  آسمان است
بسیار بی رحمانه ، می سوزاندم عشق
در قلبِ من ، آتش همیشه میزبان است
ای شمع ِ غم! اهل شکایت نیست از تو
در سینه ام ، پروانه ی دل بی زبان است
بار ِ من و شیرین به دوش ِ بیستون ماند
یعنی که دیگر انتهایِ ، داستان است
.............هشتاد ..............


چشمش ندارد ، آرزویِ خواب ، در یا
در سینه اش دارد ، دلی بی تاب، در یا
دلشوره ی سر گشتگی هایی که دارد
گاهی ، بیان کرده ست با گرداب ،در یا
ساحل پر از زخم است و چشمانش به مرهم
بر روی زخمش می گذارد آب ، در یا
از موج هایِ مستِ او ، اینگونه پیداست
پنهان خورد گاهی  شرابِ ناب ،در یا
گاهی کشد ، شب تا سحر او را در آغوش
دارد هزاران قصه با مهتاب ، در یا
در آتش ِ موجِ ِ پریشانی ست ، روحم
من را برای لحظه ای دریاب ، در یا !
..................هشتاد و یک...................



افشانده ای  تا رویِ پایت ، رقص ِ موها را
با ز یرکی دادی به من ، پیغام ِ یلدا را
یک ذره از شب های دیگر دیرتر امشب
خورشید می بیند طلوع ِ صبح ِ فردا را
ای اشک ، طغیانِ تو ! بحث آبرو ریزی ست
بر باد دادی!  احترام ِ هفت دریا را
هر شب که می گیرد دل مجنون برای ماه
در آسمانِ ها می  نشاند ، عشق ، لیلا را
فرهاد شد ، قلبی که در خود کوهِ غم دارد
بر غمزه ی شیرین ِ تو  بخشید دنیا را
پیروز این میدان تو یی هر لشکری آید
بگذار محکم بر زمین عاشقی ، پا را
............هشتاد و دو............



شبی که رفتن ِ تو ، بدترین خبر ، شده بود
تمام شهر ، پر از قصه ی سفر ، شده بود
نمی شناخت ، توانایی ِ   پر یدن را
دعای ماندن تو ، مرغ ِ بسته پر ، شده بود
تن ِ بلا زده ، از دل ، زیادتر می سوخت
شبیه ، کاسه یِ ، از آش داغ تر ، شده بود
امیدها ، همه می سوختند ، در قلبم
هزار شمع ، به یک بزم ، شعله ور  شده بود
عجب نبود ، اگر سیل راه می افتاد
نگاه ها همه ، مانند ابر ، تر شده بود
تمام قصه ی تو ! جمله یِ خدا حافظ
کتابِ عشق ِ تو ! بسیار مختصر شده بود
...........هشتاد و سه..........



به باغ ِ عشق ِ تو مرغی که آشیانه ندارد
لبانِ او ، خبری  از  گل ِ  ترانه ندارد
نفس از آمدنِ و رفتنش همیشه بنالد
میانِ قلبت، اگر اشتیاق خانه ندارد
هزار صید بگیرد ، بدون هیچ فریبی
غرور ِ دام ِ تو  کاری به کار ِ دانه ندارد
شبیه کاغذِ باطل ، به هیچ کار نیاید
اگر که دفتر ِ تو ! شعر عاشقانه ندارد
تو رفتی و دلِ من در مسیر مرگ نشسته
برای زندگی ، این روز ها بهانه ندارد.
................هشتاد و چهار...................



بردار از دیوار ِ تنهایی سرت  را
گردِ غریبی کرده پر دور و برت را
اندیشه ی پرواز ، با تو  قهر کرده
انگار که گم کرده ای، بال و پرت را
خود را ،به دستِ سوختن نسپار اینقدر
هم بستر آتش نکن ، خاکسترت  را
من ، با زبان ابرها ، در ارتباطم
پنهان نکن ، بارانِ چشمانِ ترت را
فرصت ، برای کشتن و پیدا شدن هست
گم کرده ای ، در ناامیدی ، باورت را
ای عشق، از دستِ تو ! هر کاری می آید
دیدیم اسم ِ  اعظم ِ انگشترت ! را
...........هشتاد و پنج........



من عاشق ِ آن زلفِ پر یشان ، شده بودم
بر سفره ی شبهای تو مهمان شده بودم
گر راه به برگشتن من ، بسته نمی بود
از عشق ِ تو  صد بار ،  پشیمان شده بودم
در گوشه ی زندان تو بی جرم ، گرفتار
مظلوم تر از یوسفِ کنعان ،  شده بودم
تو رفتی و بی تابش خورشیدِ حضورت
من سرد تر از حالِ زمستان ، شده بودم
در کوچه یِ میخانه یِ چشمانِ تو هرشب
معروف تر  از نعره یِ مستان ، شده بودم
ابرویِ تو   انگیزه یِ دین باوری من
در سایه ی این قبله ، مسلمان شده بودم
.............هشتاد و شش........



ببین چه می کشم ، از دست آشنایی تو
گذشته است از اندازه ، بیوفایی تو
غلام ِ قافله را ، با محبت تو  چه کار ؟
هزار قافله سا لا ر ، شد فدایی تو
ببین چه کرده ای  این کشتی بلا زده را
به گِل نشست ، دل از دستِ نا خدایی تو
چگونه خانه ی عشق ِ تو را، بیابم من
که ماه  گم شده ، در ظلمت جدایی تو
تو    آن کبوتر ِ بی اعتنا به  پروازی
که می شود دلِ هفت آسمان، هوایی تو
هنوز از سر ِمن ، دست بر نمی دارند
نگاه هایِ اثر بخش ِ ابتدایی  تو
............هشتاد و هفت.........



کشاند در دلِ من عشق ، پای طوفان را
شکست کشتی ِ طاقت بر یده ی ، جان را
خبر از اشک ، فقط چشم های من دارند
همه از ابر بپرسند ، حالِ باران را
نکش به خانه ی قلبم ، امید را ای غم
نمی کشند در آئین عشق مهمان را
کتابِ گیسوی او را ، دلم کنار گذاشت
نخواند هیچ کس ، این قصه ی پریشان را
نداشت مثل ِ من ،این روز گار مجنونی
هزار مرتبه گردیده ام ، بیابان را
بس است این همه در من شکستگی ، ای عشق
ببند با نفست دست های طغیان را.
..........هشتاد و هشت........




یک وعده ات انگار شکوفا شدنی نیست

صد عنچه ی باغ تو  یکی وا شدنی نیست

تا از دل من  دل بکند ، خار جدایی

بی قافله سا لاری  گل ها ، شدنی نیست

یک روز ، اگر هست جدایی من و تو

روز ی ست ، همین روز ، که فردا شدنی نیست

مجنونم و در کنج دلی تنگ گرفتار

یک خانه ی کم حجم ، که صحرا شدنی نیست

لطفت چه کند ؟ قافله ی تشنگی ام را

یک قطره ناچیز ، که در یا شدنی نیست ؟

یوسف  محک نفس تو در مملکت مصر

بی وسوسه ی عشق زلیخا ،شدنی نیست

............هشتاد و نه.............






گم می کنم ، بدون تو ! هر روز ، راه را
نگذار ! مرتکب شوم ، این اشتباه  را
عمرِ  ندیدنِ تو ! برایم  ز یاد شد
باید شکست فاصله ی ، سال وماه را
تار یک می شود دل من ، بی حضور او
لطفی کن و ببخش به این خانه آه را
عمرم به شب گذشت و سیاهی ِ دور یت
مهمانِ چشم من نکند ، صبحگاه را
خورشید تو کجاست ؟ که تا رونقی دهد
این روز های بی هیجانِ سیاه را
از عشق، توبه هیچ بنی آدمی نکرد
تکرار می کنند همه ، این گناه را
.............نود .............



بر باد می دادی ، تمام دودمانم را
برداشتم ، از خانه ی عشق تو جانم را
خانه خرابت می کند آخر ، غرور تو
بر روی دیوارت ببین  خط و نشانم را
هر شب دعایت می کنم ، تا در امان باشی
من بسته ام بر روی نفر ینت دهانم را
در سطر اول ، قصه ی من را ، رها کردی
ای کاش می خواندی تمام داستانم را
دیگر نخواهد دید  آب خوش ، گلوی من
در سفره ی اندوه بگذار ید ، نانم را
پرواز من ، در دستِ غم هایت گرفتار است
هر روز می بندند ، راهِ آسمانم را
هر وقت می خواهم بگو یم ،از بدی هایت
افسونِ چشمان تو  می بندد ، زبانم را
...........نود و یک.........


آیینه ی رفتار ، زلیخا شده بودم
یک مصر ، پر از خواهش بیجا شده بودم
بر سنگ زده ،شیشه ی خوش نامی خود را
بد نام تر ین آدم ، دنیا شده بودم
در روح من ، امواج هوس گرم تلاطم
انگیزه ی طوفانی ، در یا شده بودم
دیوانه تر ، از  روح بیابانی مجنون
آشفته تر ، از گیسوی لیلا شده بودم
یک واژه ی ، بیگانه ی ، مفهوم ندیده
هر جور ،دلت خواسته ، معنا شده بودم
طوفان شدنت باعث پر پر شدنم شد
با شوق نفس های تو ! من وا شده بودم.
...............نود و دو.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 13:7  توسط علیرضا شیدا  | 

مراکز پخش مجموعه غزل (علیرضاشیدا) سایه های تخیل

1- تهران - جمالزاده جنوبی پلاک 6 واحد 7


2  - تهران - میدان انقلاب پاساژ فروزنده خانه شاعران ایران


3 - اهواز -کتابفروشی رشد


4 -دزفول کتابفروشی معراج


5 - رشت میدان امام کتا بفروشی طاعتی


6 - شیراز - خیابان حافظ پخش کتاب منوچهری


7 - اصفهان - مجتمع فرشچیان نشر فرهنگ مردم


8 - کاشان خانه کتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 7:40  توسط علیرضا شیدا  | 

در کاشان برگزار شد.

همزمان با سیصدو هفتادودومین سالمرگ کلیم کاشانی شب شعری

از سوی انجمن ادبی کلیم کاشانی در در روز جمعه بیست و ششمم

مهرماه دربنای تاریخی خواجه تاج الدین و با حضور انبوه شاعرانی که

از سراسر کشور آمده بودند برگزارشد در این مراسم از کتاب سایه های

تخیل علیرضاشیدا رونمایی شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 6:41  توسط علیرضا شیدا  | 


من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

 در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر

سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

 هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم

از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

 بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام

از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

 من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،

پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

 من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،

موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

 باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،

روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

 هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،

دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

 فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،

تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

 

حسین جنتی / تهران



دیری ست دلم در گرو ناز پری هاست

روشن شده چشمم که نظرباز پری هاست

دیوانه ام و با پریانم سر و سری ست

لب تر کنم این جا پُر آواز پری هاست

لب تر کنم این خانه پریخانه ی محض است

دفترچه ی شعرم پَر پرواز پری هاست

جنّات نعیم است، گریبان کلیم است

پردیس مگر در یقه ی باز پری هاست

**
ای دختر شاه پریان! خانه ات آباد!

زیبایی تو خانه برانداز پری هاست

هر بافه ی مویت شجره نامه ی جنّی ست

چشمان تو دنیای خبرساز پری هاست

من راز نگهدارترین دیو جهانم

آغوش تو صندوق چه ی راز پری هاست


علیرضا بدیع







این مست های بی سر وپا را جواب کن


امشب شب من است ،مرا انتخاب کن

مهمان من تمامی اینها و...پای من

قلیان وچای مشتریان را حساب کن

تمثال شاعرانهءدرویش را بکن

عکس مرا به سینهءدیوار قاب کن

هی!قهوه چی!ستاره به قلیان من بریز

جای ذغال،روشنش از آفتاب کن

انگورهای تازهءعشقی که داشتم

در خمره های کهنه بخوابان،شراب کن

از خون آهوان بده ظرفی که تشنه ام

ماهیچهءفرشته برایم کباب کن

از نشئه خلسه ای بده از سُکر،جرعه ای

افیون ومی بیار،بساز وخراب کن

دستم تهی است هرچه برایم گذاشتی

باخنده های مشتریانت حساب کن...

 مهدی فرجی





باخودت برده ای از خانه ام آرامش را

وارد زندگی من نکن این چالش را

مثل لیلی که دل عاشق خود را خون کرد

می گذاری به دلم حسرت آسایش را

جای اعصاب به هم ر یخته و  تنهایی

کاش آموخته بود یم به هم سازش را

لطفا اینقدر عذابم نده ، کم حوصله ام

گوش کن از بی حوصله این خواهش را

موقع خواب به جای بغلت مجبورم

تا خود صبح بگیرم بغلم بالش را

محمد فصیحی / لرستان






يك فرصت ديگر بده تا جان برسانم

ناممكن ا ين قصه به امكان برسانم

صد سال گذشته است از اندوه من وتو

وقت است كه اين قصه به پايان برسانم

در مو يرگانم تب مرداد وزيده است

بايد كه خودم را به زمستان برسانم

مجنون تر از آنم كه در اين شهر بگنجم

فرصت بده خود را به بيابان برسانم

تا چند خودم را سر اين كوچه ي بن بست؟

تا چند خودم را به خيابان برسانم

تا چند غزال غزل آشفته ی بی تاب

خود را به تماشات هراسان برسانم

آنقدر تو زيبايي ودلخواه كه گاهي

حيف است خودم رابه تو آسان برسانم



آزاد كا عباسي / ایلام



از خدایم که هیچ,پنهان نیست,از شما هم مباد پنهان من-

تازگی ها غزل که میگو یم مثل یک پیرزن که با سوزن...

درنبردم که ناگهان نخ را توی سوراخ واژه ها ببرم

تازگی ها کلافه میشوم ودائماً میرسم به "درماندن"

وزن دوری مرور میشود وهی اتاقم به رقص می آید

فاعلاتن مفاعلن فعلن,تن تتن تن تتن تتن تن تن

بعدِ آن فکر میکنم شاید,باز باید که این غزل را هم

مثل قبلاً بپرورانم بعد, ببرم در حوالی یک زن_

یک زن مو بلند اسلیمی که همیشه نوشته ام اورا

خاطره دارم از سرودن او,خاطراتی اگر چه مستهجن

خسته ام از همیشگی هایم خسته ام از هر آن چه میگفتم

از مضامین بیخودی مثل, زندگی میکند کسی در من

زندگی روی دور تکرار است مثل این شعرها که میگویم

زندگی روی دور تکرار است,مثل من که همیشه از یک زن ...

محمد رضا بهرامی / اصفهان






فریاد خواهم زد زبانم را نمی فهمید...

هر کس که درد آب و نانم را نمی فهمید

در لا به لای خنده گفتم دوستت دارم

اما کسی بوی دهانم را نمی فهمید!

با طنزهایی تلخ حرف دیگری دارم

شیرینی ِ لحن بیانم را نمی فهمید

از طعنه هایی که زدم ناراحتید از من

یعنی صدای مهربانم را نمی فهمید

هی پنجره در ذهنتان می سازم اما حیف

یکبار رنگ آسمانم را نمی فهمید

آبستنم، آبستن ِ شعری پر از دردم

مـَردید و درد زایمانم را نمی فهمید!

هم شعرهایی که نخواندم را نفهمیدید!

هم شعرهایی که بخوانم را نمی فهمید!

دارم کلافه می شوم از این نفهمی ها

دارید می گیرید جانم را، نمی فهمید!؟

گفتم «نمی فهمید» حرفم به شما برخورد!

دیدید می گفتم زبانم را نمی فهمید!؟


روح الله احمدی/ تهران





حال و هوای شهر، نفسگیر میشود

تا حلقه های اشکِ تو زنجیر میشود

چیزی نمانده است به خطِّ مقدّمت

بابا! صبور باش اگر دیر میشود

تاول به تاول است تمامِ تنت...ببین

تاول شبیهِ دردِ تو تکثیر میشود

رفتارِ عده ای به تو آسیب میزند

گاهی زبان،زبانه ی شمشیر میشود

هرروز دیده ای ز کمانِ دهانشان

حرفی که تیر میکشد و تیر میشود

ساکت نشسته ای و نگاهی نمیکنی

وقتی وجودت از همه کس سیر میشود

کم کم شبیهِ آیِنه ها میشوی دگر

دارد تمامِ خوابِ تو تعبیر میشود

تو میروی و تازه جوان میشوی و من

آن دختری که از غمِ تو پیر میشود

عارفه دهقانی / تهران








در چشمهای آب تا افتاد چشمانت

زخم عطش پیچید در فریاد چشمانت

انگار سرشار از طواف نیزه ها بودی

بوی غروب علقمه می داد چشمانت

آقا غزل در سینه ات تب کرده ، می ترسم

طوفان بگیرد در شب میلاد چشمانت

آتش مقید شد بگیراند نگاهت را

این است یک چشمه ز استعداد چشمانت

در رقص خون آیینه ای از نور بر پاشد

تا بامداد آخرین میعاد چشمانت

وقتی که دریا می نشیند روی لب هایت

نسل عطش را می دهد بر باد چشمانت

ساحل سکوت زخمی دریاست ، دریا هم

تعبیر زیبایی ست از ابعاد چشمانت

پر می شود از بوی نورت رگ رگ خورشید

وقتی که می آید به نور آباد چشمانت

باید کمی با زخم هایت مهربان باشی

باید شوند از تیرها آزاد چشمانت

باچشم هایی که تو داری حتم دارم که

حتی خدا هم می شود صیاد چشمانت


مصطفی سمندی / رامهرمز





سر سبزی نوبهار اینجا مرده ست

چون خاطر شاخه برگ ها آزرده ست

گل ها ز تاسف سرشان پایین است

در باغچه حسن یوسفم پژمرده ست


گیرم منش خلیفه می سوزاند

همچون روش سقیفه می سوزاند

اما اگر آیات خدا شعله کشد

هر آیه ی این صحیفه می سوزاند!

پیمان طالبی / تفرش





يك نفر حرف مي زند با تو ، يك نفر دائم از درون خودت

همه ي عمر با خودت هستي همه ي عمر با جنون خودت

سينه ات مثل خانه اي متروك سالها خالي از وجود كسي است-

كه تو از دوري اش ترك بخوري و بريزي خودت درون خودت

مي نشيني كنار حوضي كه ماهي اش را بياورد بالا

و به اين فكر مي كني كه تو را به لجن مي كشد سكون خودت

توي اين حوض آب مي نگري به جهاني كه كله پا شده است

و تو را پرت مي كند به هوا بدن گيج و وا‍‍ژگون خودت

با خودت شرط بسته اي شايد كه به شيرين زندگي برسي

بايد از نعش خويش رد بشوي يعني از روي بيستون خودت

در بيابان ِ تشنه مجبوري كه به چشمانت اعتماد كني

در خودت يك سراب مي بيني و طمع مي كني به خون خودت


******

اي من با خود خودم درگير گوش كن حرف مي زنم با تو

تو كه يك عمر با خودم هستي تو كه يك عمر با جنون خودت

حجت حصاري /مرند








آن قدر که برگ های زرد آوردیم


پرواز پرنده را به درد آوردیم

نزدیک دو ماه از زمستان که گذشت

ایمان به شروع فصل سرد آوردیم







جایی که حریف باد، طوفان نشود


بید از نفس باد هراسان نشود

در لانه ی کوچک خودش می ماند

گرگی که حریف گوسفندان نشود





این بچه که داشت سالها دایه ی گرگ


همخانه ی گرگ بود و همسایه ی گرگ

در جای خود ایستاده، زیرا دیگر

این بره نمی هراسد از سایه ی گرگ


در ظاهر اگرچه روی زیبا دارد

او آمده است و قصد یغما دارد

در پاسخ او سکوت باید بکنیم

هر دفعه سلام گرگ معنا دارد



علی شوش / لاهیجان





تلخ ست اگر چه مثل غزل روزگار تو،شسته ست شوکران غمت این شرنگ را

بر بام شام کور تو ماهی نمی پرد،از خواب های خوش بپران این پلنگ را

چشمی برای گریه ی تو تر نمی کند،جز در هوای سوختنت سر نمی کند

دنیا نمی پذیرد و باور نمی کند،گردن کشی برابر مرگ نهنگ را

بر این گمان نباش جهان با تو تا کند،شاعر ندیده ام که به کم اکتفا کند

بگذار تا جنون قلم خون به پا کند،بر تارک جهان بنشان داغ ننگ را

بر تو چه رفته است که اینسان گرفته ای؟مردی هزار مرتبه،یک جان گرفته ای

گر چه هزار درد پریشان گرفته ای،روح تو بر نتافته این جای تنگ را

بر قامتت به قدمت تقدیر واضح ست،زخمی که تا همیشه ی تاریخ تازه ست...

دنیای در برابر تو انتفاضه ست،آماده کن سریعتر این قلوه سنگ را

شاعر!جهان دهان تو را در کشید و بعد...موشش تمام عمر به کارت دوید و بعد...

کرمش دلیل زیستنت را جوید و بعد،یاد تو داد معنی شیپور جنگ را

نه،شروه ات شبیه غزل،عاشقانه نیست،خون گریه های سربی و سردت ترانه نیست

حالا که پاسخت بجز از تازیانه نیست،بگذار بر شقیقه ی دنیا تفنگ را...

سلیم رزم آفرین/ بروجن






از من عبور کن ٬ نکند عاشقم شوی !

این شاخه جز به درد تبر ها نمی خورد

چیزی از این بهار نصیبت نمی شود

دنیا از این که جا بزنی ٬ جا نمی خورد

 

نه...آشیان تازه تری را که ساختی

بردار و از خرابه ی دستان من ببر

از زخم های کارگر و کهنه ام بترس

از شانه های خسته و ﭘوسیده ام ﺑﭙر

 

درگیر بی ﭘرندگی من نشو ! خدا...

- من را برای شعله شدن آفریده است

هر کس که عاشقم شده از ترس سوختن

از شانه های بی ثمر من  ﭘریده است

 

گیرم که اتفاق بیفتی ٬ بهار کو ؟

امن است عاشقانه ی دستان کوچکی

وقتی برای مزرعه فرقی نمی کند

من آشیانه ات بشوم یا مترسکی...

 

آغوش بی بهانه ی من را رها کنی

با اشتباه مزرعه برخورد کرده ای

قلبم برای ﭘر زدنت تیر می کشد

هرچند عاشقم نشوی بُرد کرده ای


زهرا حاج حسینی / شیراز




پس از پیامبران وحی دیگری هم هست


کتاب و شاعر پیغام آوری هم هست

همیشه قصه همینطور بد نمی ماند

که شاهنامه اگر تلخ ،آخری هم هست

جهان اگر چه پراز شک ،،همیشه باور داشت

برای هر چه که بازیست داوری هم هست

درخت ها همه بازیچه ی زمستان اند

کنار این همه سرو تناوری هم هست

اگر کلاغ نیاورده برگ زیتون را

نترس نوح که با تو کبوتری هم هست

در این اتاق گرفته سیاه بی روزن

اگر که جای نفس هست پس دری هم هست

کسی که دوخت لب فرخی یزدی را

گمان نبرد که دستی و دفتری هم هست


فرزانه میرزاخانی /شهر کرد






غروب این حوالی را تـو بـاور می کنی یـا نـه؟!

غم و درد اهالـی را تـو بـاور می کنـی یـا نـه؟!

تمـام زندگـی مـان را سکـوتـی تلـخ پـر کـرده

خیابان های خالی را تـو بـاور می کنی یـا نـه؟!

کویر داغ و بی باران ، بر این جا سایـه گسـترده

هجـوم خشک سالی را تو بـاور می کنی یا نه؟!

نفس در سینه می گیرد، دل این جا زود می میرد

و مـرگ احـتمـالی را تو بـاور می کنـی یا نه ؟!

دراین تاریکی و وحشت ، سیاهی های بی پایان

وجـود یک زلالـی را تـو بـاور می کنی یا نه ؟!

***

" نگـاه سـبـز تـو آخـر مـرا آبـاد مـی سـازد "

بگو این خوش خیالی را تو باور می کنی یا نه؟!

ناصر ندیمی / آبادان





مستم ،خراب خلسه ی انگورم،هی کن سمند سرخ شرابت را

در من برقص،خیره شود دنیا،تن لرزه های نشئه ی نابت را

مجذوب چشم های تو بسیارند، ا ز توس وبلخ و قونیه تا شیراز

عمری ست شاعران جهان هر روز، حیران شدند رنگ ولعابت را

حد تو نیست دلبری وبوسه ، اخمت هزار مزرعه خشخاش است

شب مویه های زلف،پریشان کن،آتش بزن جهان خرابت را

خشکیده برلبان تو تاکستان ، بردست های خسته ی من باران

این بار از درون بتکان خود را ،سرریز کن جنون مذابت را

سیل بت است وفصل نروئیدن ،آماج شعر خون ونجوشیدن

پیغمبرهمیشه تبر بر دوش ! بر من ببار ابر عذابت را

بغضم که کوه شانه نمی خواهم،مرغم که آب و دانه نمی خواهم

آبم که رودخانه نمی خواهم،نوشیده ام زلال سرابت را

با اینکه اشتیاق انا الحق نیست،دنیای من سیاهی مطلق نیست

منصور وار منتظرم هرصبح،آماده کن دوباره طنابت را

امشب قیامت است،بدم در صور،محشور کن تمام جهان از گور

صف بسته اند خیل گنه کاران،معلوم کن حساب و کتابت را


سجاد حیدری قیری(سراب)







چنان به عشق دچارم چنان به درد جنون

که مانده ام چه کنم با تو، با تو ای دل خون

بعید می رسد آغوش قسمتم بشود

همیشه فاصله دارند لیلی و مجنون

تو آفتاب کو یری اگر چه می دا نم

غمم بزرگتر از بی نهایت کارون

که گو نه های من از شرم بوسه ات سرخ اند

که دست های من از کوره های داغ درون

مرا به آتش لمس تو مبتلا کرد ند

مرا که سخت دچارم به دوریت اکنون

تمام دلخوشی ام شعر عاشقانه شده ست

و با تو حرف زدن درتخیلی موزون


مهدیه اکبری /قم







حالم گرفته زندگی ام رو به راه نیست

در این مسیر پر چم وخم غیر چاه نیست

از چاله در نیامده افتاده ام به چاه

جز شاعری مرا قدمی اشتباه نیست

وقتی جنون شعر گرفته ست دامنم

دل را به غیر وسعت صحرا پناه نیست

من ، آن پلنگ زخمی عشقم که تا ابد

در طالعش رسیدن دستی به ماه نیست

وقتش رسیده راه غزل را عوض کنم

این مرد شاعر است ولی سر به راه نیست


سید جواد احمدی شیخ شبانی/ اصفهان







براي او كه برايم نماد خورشيد است

نديدمش ولي او سال ها مرا ديده ست

نديدمش ولي از پشت پرده ها حتي-

دلم براي نگاهش هميشه لرزيده ست

سلام مهدي من! روز و ماه و سال بخير

نگو كه لحن سلامت! چه قدر شوريده ست

نگو كه لحن سلامت چه قدر غمگين است

كه در حوالي من غم هميشه خنديده ست

در اين طرف كه منم فصل ها همه سردند

در آن طرف كه شمايي ... بهار روييده ست؟

در آن طرف كه شمايي در اين زمستان ها

بگو كه عطر بنفشه دوباره پيچيده ست؟

هواي سمت شما ابري است يا آرام؟

در اين طرف كه هوا سال هاست خشكيده ست

چه ساعتي ست در آنجا؟ شب است يا روز است؟

در اين طرف كه "زمان" سمت كعبه چرخيده ست-

براي اين كه هواي تو در تنش جاري ست

كه سال هاست "نديده" فقط تو را "ديده" ست!

- و گفته اند : تو از سمت كعبه مي آيي

ولي "چه وقتش" را هيچ كس نفهميده ست


مطهره عباسیان / خمینی شهر







بگذار دستم از شب گیسوت بگذرد

تا  بر مشام خالی من بوت بگذرد

با ابر دست هات نوازش ببار تا

از گوش من صدای النگوت  بگذرد

تو ، فرض کن که دشمن هستی، از دلم

بگذار نیش خنجر ا بروت بگذرد

ای خوب احتیاج به چوب و طناب نیست

چون گردن من از خم گیسوت بگذرد

اصلا بیا مرا به صلیب تنت بکش

تا دست هام از خم بازوت بگذرد

یوسف خوش نظر / اصفهان







بر شاخه های سبز تو سیبی نمانده بود

بعد از تو، هیچ چیز عجیبی نمانده بود

یعنی؛ شگرف حادثه ای بود سیب و سیخ

با این که بهت حادثه ها بود، یاس و میخ

افسوس، خُلق و خوی شغالان دریدن ست

اندوه می خورم، که زبان من الکن ست

بعد از شهادت­ ات، سر نی حرف تازه ات -

بر خیل دشمنان زده، حتّی جنازه­ ات

وقتی بدون غسل و کفن پاک مانده­ اید

وقتی که بی گلو و بدن، «کهف» خوانده­ اید -

موسی، به معجزات شما رشک می برد

من بعد مرغِ حضرت عیسی نمی پرد

آری بخوان، که خوانده خدا از لبان خون

قد قامت الصلاه، به وقت اذان خون

اینک: حیات بر سر نی. مرگ نیزه­ دار.

از شرّ و خیر حادثه لا یُمکن الفرار...

لا یمکن الفرار - حسین - مِن محبتِک

مصحف بخوان، حسینِ علی، جان بی قرار

ای سیب سرخ سیخ به حنجر فرو شده

هر جا رسید شاخه­ ی گل، می رسد بهار

ای آن که نی به معجزه گل دسته می­ کنی!

ای ­که گذشت، بانگ تو، از کوه، از حصار

از کوه؟ از حصار؟ زمان را شکسته ­ای...

باریده آیه آیه­ ی کهف­ ات هزار بار

بالا بلند زلف­ مجعد، میان باد

از آن بلند سرخ، به پستی­ من ببار

دیگر اگر چه حرّ و حبیبی نمانده است

در تلّ زینبیه غریبی نمانده است

بر شاخه های سبز تو سیبی، نمانده است

بعد از تو هیچ چیز عجیبی نمانده است


میثم خالدیان  / دزفول







گل گفت و گل شنید و گلی پرپر آفرید

آن کس که از نخست تو را مادر آفرید

در چشم های پاک تو باغ بهشت را

در دامنت بنفشه و نیلوفر آفرید

شمعی برای روشنی خانه ی پدر

نوری برای عالم سرتاسر آفرید

از هر گلی که بوی خوشش بیشتر بود

دقت اگر کنیم خدا کمتر آفرید

هجده بهار رفت و زمستان برای تو

باران اشک و هق هق و چشم تر آفرید

مردی همیشه شانه به شانه کنار تو

تصویری از صبورترین همسر آفرید

حتما بهشت زیر قدم های مادر است

حتما به این دلیل، خدا دختر آفرید...


مریم کرباسی /نجف آباد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 0:43  توسط علیرضا شیدا  | 


بازتاب غم و اندوه در سبک هندی ( با تکیه بر غزلیات کلیم کاشانی)

  دکتر فریده داودی مقدم ، استادیار دانشگاه شاهد

  چکیده :

با تأمل در شعر سبک هندی، به ویژه غزلسرایان این سبک در

می یابیم که غم و ناامیدی و رنج یکی از پر بسامدترین واژگان

در غزلیات شعرای سبک هندی می باشد که علت آن را در عوامل

گوناگونی چون جریانات اجتماعی و مسائل اقتصادی ، فرهنگی و

سیاسی عصر صفویه ، و به دنبال آن فردگرایی شدید شعرای این

دوره و مهاجرت و اندوه و غم ناشی از فراق و دوری از وطن،بازتاب

اندوه ستم و بیداد بر مردم روزگار خود و تأثیر اندیشه ی غم و رنج های

سه گانه در مکاتب فلسفی هند و ... می توان جستجو کرد. با تحلیل

غزلیات شعرای این مکتب و بخصوص غزلیات کلیم کاشانی که این تحقیق

با تأکید بر آن می باشد می توان به شاخص های زیر در موضوع غم

و رنج دست یافت : تفکر جبر گرایانه ، ایجاد تصاویر پارادوکسیکال با

موضوعات غم وشادی و یأس و امید ، اصالت دادن به موضوع غم در

هستی، همت بلند و غم جویی، استفاده از عناصر طبیعت برای توصیف

غم و اندوه چون شاعران رمانتیسم و استفاده از کلمات عامیانه و بازاری

در القای ملموس تر و بهتر غم و اندوه و ... اشاره کرد. هم چنین با تحلیل

اشعار سبک هندی از این منظر می توان به برخی ازباورها و نکات دقیق

و مبهم زندگی و عصر شاعر پی برد.

  واژگان کلیدی : رنج ، اندوه ، غزل ، سبک هندی ، کلیم کاشانی                                

مقدمه : با تأمل در شعر سبک هندی ، بخصوص غزلیات این سبک

در می یابیم که غزل سبک هندی سرشار از مضامین رنج آلود ، یأس

آور و غم انگیز می باشد که برای توجیه آن دلایل مختلفی وجود دارد

که این تحقیق هم در پی کاوش و فهم دلایل این مسأله می باشد

و هم با آوردن نمونه های مختلف از شعر شاعران این سبک ، به

بررسی و تحلیل بیشتر این موضوع می پردازد. از شاعرانی که موضوع

رنج و اندوه در شعر او بسیار تکرار شده و بسامد بالایی دارد ،

کلیم کاشانی است که این نوشتار در نهایت با تأکید بر غزلیات وی

نوشته و پرداخته می شود.  

1- علل غم پرستی در سبک هندی 1-1     

   : جلوه های رنج و اندوه در پرتو جریانات اجتماعی   یکی از عواملی

که شعر اندوهگین سبک هندی را می پرورد ، جامعه ی فردگرا و تراژیک

عصر صفوی است . درین باب گفته شده که رشد فعالیت های بازرگانی

و درهم ریختن ارزش های ملی و گروهی ، جامعه ی عصر صفوی را به

سوی فردگرایی می کشاند . گر چه با حمله ی مغول چنین فضای

فردگرایانه و تراژیکی بر جامعه ی ایران سایه افکنده بود ، اما ظهور

دولت قدرتمند صفوی دگرگونی چندانی در این فضا ایجاد نکرد .

فردگرایی حاکم و تفکر تراژیک و منزوی خلاء جهان بینی جمعی

را که نتیجه ی کار گروهی و اجتماعی است به دنبال دارد . در چنین

جامعه ای ارزش های فردی ، قدرت طلبی ، شهرت و آوازه و جاه طلبی

، جایگزین ارزش های تاریخی ، اجتماعی می شود . ( فتوحی ، ص 58 )

طبیعی است که وقتی شاعر در جامعه ی مورد نظر خویش از برآورده

شدن اهداف فوق و آمال و آرزوهای فردی خویش باز می ماند به

سرشت سوگناک هستی بیش از پیش می اندیشد و در تخیل دور

پرواز  خویش آنها را منعکس می کند . "شاعر این عصر تنهاست ، تنها

می اندیشد و مستغرق در لحظه هاست و به اندیشه ی جمعی

وابسته نیست . انسانی که به تعبیر پاسکال میان توانایی و عجز

شناور است، انسانی تراژیک است . بینش تراژیک درماندگی میان

دو خواست متناقض را برای آدمی به ارمغان می آورد . شخص میان

امید و نومیدی متردد است . هم به خود می بالد و هم اظهار عجز

می کند . شاعر سبک هندی موجودی تناقض آمیز است . از سو یی

حماسه وار به هنر و استعداد و توانایی ذوق و قریحه ی خویش می بالد

و جهان را به تیغ سخن تحت سیطره ی خویش می آورد و از دیگر سو

پیوسته سخن از درماندگی ، یأس ، بی کسی ، تنهایی ، خموشی

و ... سر می دهد."  ( همان ، ص 60 ) بیدل دهلوی و طالب آملی

دو شاعر معروف سبک هندی این مضامین را بارها در غزلیات خو یش

آورده اند ، در اندیشه ی اندوهناک شاعر ساغر فریب تنها جام صبح

دنیا ست و جوانمردی تنها نامی است که از اساطیر بر می آید :

خلقی است شمع وار در این قحط جای فیض

قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض

از صبح این چمن نکشی ساغر فریب

خمیازه موج می زند از خنده های فیض

نام کرم اگر شنوی در جهان بس است

اینجا گذشته است ز عنقا همای فیض                              

( بیدل ، ج 2 ، ص 915 ، 916 ) 1-2 :     

  مهاجرت ، ریشه ها و باز تاب آن در تولید ادبیات غم انگیز   "شبه قاره

هند هم از نظر اقلیمی و نعمت های طبیعی و هم از نظر اجتماعی

و فرهنگی ، سرزمینی مهاجر پذیر بوده است.

" ( فرهنگ ارشاد ، 1379 ، ص 198 )                                  

درباره ی دلایل مهاجرت شاعران ، عارفان ، دانشمندان و هنرمندان

ایرانی در دوره ی صفویه و روزگار حیات شاعران سبک هندی سخن های

بسیاری گفته شده است. از عمده ی این دلایل نابسامانی و

بی ثباتی اوضاع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ، بی توجهی

سلاطین صفوی به شعر و ادب و تعصب شدید مذهبی و تقرب

گروه خاصی از فقیهان و محدثان به دربار را ذکر کرده اند .

( رک: امیری : 1374 ، 108 . عبدالرفیع حقیقت: 1368 ، ج 4 ، 35 – 36 )

مؤلف « با کاروان هند » علاوه بر دلایل فوق ، دلایل دیگری چون گریز

از تهمت و بدمذهبی ، قلع و قمع سران در عهد شاه عباس اول ،

آزردگی از خویشان یا هم شهریان ، درویشی و قلندری ، سفارت ،

تجارت ، خوش گذرانی ، ناسازگاری روزگار ، .... را ذکر می کند.

  ( گلچین معانی ، 1369 ، ج 1 ، ص پنج ) برخی، عامل اصلی

مهاجرت ادبای ایرانی به هند را روحیه ی تسامح و تساهل پادشاهان

گورگانی هند و اساسا آسان گیری مذهب هندو می دانند

( قنبری، 1383، ص 124 )

ملک الشعرای بهار نیز شرایط پرآشوب زمانه و رفتار بد حکام صفوی

را عامل مؤثری برای   مهاجرت ایرانیان به سرزمین های دیگر می داند

و از طرفی طمع ورزی و سود جویی برخی از مهاجران را نیز بر این

مسأله می افزاید.

( ملک الشعرای بهار ، 1381 ، ج 3 ، 70 – 71 )

آنچه که زوایای ذهنی روح حساس شاعر را آزار می دهد، بیدادگری ها

و بی ثباتی های سرزمینش می باشد که درباره ی حکومت عصر صفوی 

صادق است. گفته شده با اینکه حکومت صفوی ، هرج و مرج سیاسی

و ملوک الطوایفی را بر انداخت و نوعی وحدت دینی برقرار ساخت ، اما

در برابر ستم ها و بی ثباتی های فراوان نیز گسترش یافت. در این دوره

تازیانه زدن و کشتن دادخواهان و رها کردن بیدادگران ، کشتارهای دسته

جمعی ، کورکردن ، پایین انداختن از مناره ی مسجد و .... از کارهای جاری

و عادی بود. در این دوران بسیاری از ایرانیان برای حفظ ادب و فرهنگ خود

دست به دامان ترکان عثمانی و گورکانیان هند شدند.

( تمیم داری ، 1389 ، ص 29 )

شاعر یا نو یسنده ی مهاجر از وطن مألوف خود به هر دلیلی که باشد

کوله باری از اندوه جدایی از سرزمین خود و مردم آن را در شعر و اثر

خویش منعکس می کند. ادبیات مهاجرت همیشه پیوند عمیقی با

این بن مایه های رنج و اندوه داشته است. شاعر خودآگاه یا ناخودآگاه

سرگشتگی و دوری خویش را در قالب کلمات با این مضمون پد یدار

می سازد. 1-3 : سنت های شاعرانه چنانکه می دانیم استقبال

از غم واندوه در اشعار فارسی بخصوص اشعار غنایی فراوان دیده

می شود. به طوری که این مضمون به عنوان یکی از موتیف های

معروف اشعار کلاسیک و معاصر شناخته شده است و در تبیین

این مطلب گاه به مباحث روانشناسی چون نوستالژی در اشعار

شاعران پرداخته می شود که خود بحثی دراز دامن است. غم گو یی

با شعر فارسی پیوند نسبتی ازلی به درازای همان تاریخ شعر و شاعری

دارد و کمتر شاعری است که به جلوه های مختلف آن نپرداخته باشد.

قیصر امین پور تصویر این ناخودآگاه جمعی را در شعر خود زیبا آورده

است: هفتاد پشت ما از نسل بودند

            ارث پدر ما را اندوه مادرزاد 

  از خاک ما در باد بوی تو می آید             

  تنها تو می مانی ما میرویم از یاد                       

     ( امین پور، 1381، ص 120 )

قابل ذکر است که این غم پیوندی ناگسستنی با عشق و جلوه های

مختلف آن در شعر فارسی دارد:  

قوم و خو یش من همه از قبیله ی غم اند  

    عشق خواهر من است، درد هم برادرم                           

         ( امین پور، 1386، ص 38 )

به نظر می رسد در ادبیات سبک هندی غیر دلایل مذکور در این

نوشتار، موتیف غم و اندوه به عنوان دستاو یزی برای شاعران مطرح

است تا بتو ا ند نازک خیالی و ژرفای اندیشه و انزوای جبری و ناکامی

خو یش را به تصو یر بکشد و این بیان رنج و اندوه بیشتر از آنکه نمود

ظاهر و واقعی داشته باشد در پرتو تخیلات شاعرانه و سنت شعر غنایی

قابل توضیح است. تصویر سازی های زیبا و همنوایی با عناصر طبیعی در

خدمت این نوع شعر بسیار بدیع و دلپذیر به کار گرفته می شود :

سوخته لاله زار من رفته گل از کنار من

بی تو نه رنگم و نه بو ای قدمت بهار من

گر به تبسمی رسد صبح بهار وعده ات

آیینه موج گل زند تا ا بد از غبار من 

  ( بیدل ، ج 2 ، ص 1235 ) 1-4 :

اندیشه ی غم و رنج و تفکر هندی آیا نگاه غم پرستانه ی شعرایی

چون طالب ، بیدل و حزین تحت تأثیر جریانات اجتماعی ایران است

یا تفکر هندی نیز بر شیوه ی فکری آنها تأثیر داشته است؟ با تأمل

و تعمق در مکاتب فلسفی هند و ریشه یابی تفکرات و آیین های هندی

در می یابیم که شاید بتوان ردپای این اندیشه ها را در هند جستجو

کرد . فرضیه ی رنج جهانی در مشرب فکری و معنوی بودا و اوپانیشادها

و به طور کلی در تمام مکاتب فلسفی هند پذیرفته شده است و جنبه ی

بد بینی معنویت هندو است و ارتباط نزدیکی با قانون " کارما " و  دایره ی

حیات و مرگ دارد .( شایگان ، ج 1 ، ص 127 ) بودا پس از ریاضت و رنج

فراوان به کنه چهار حقیقت شریف آگاه می شود : 1)  هر آنچه به هستی

می گراید محکوم به رنج و درد بی پایان است 2)  مبدأ رنج جهان تولد و

پیدایش است 3)  ایستادن گردونه ی مرگ و حیات باعث رهایی از رنج

خواهد بود 4)  راهی که به سوی آزادی مطلق می رود هشت گانه است

( همان ، ص 141 ) همچنین در مکتب وی شیشکا مبحث رنج های

سه گانه و تنگنای هستی و راههای رهایی از آنها عنوان می شود .

( رک شایگان ، ج 2 ، ص 500 )

مبحث رنج های سه گانه ی هستی در بند نخست رساله ی

" سانکهیا کاریکا " نیز آمده است .                                  

  ( همان ، ص 564 )

بنابر مبانی آیین یوگا ، این دیر فانی مملو از ناکامی و مشحون به

مشقت است و جسم رنج است . زیرا خود موضع رنج است و حواس

و اشیاء و ادراکات نیز رنج به بار می آورند و بار آورده ی رنج اند و لذایذ

هم آبستن ناکامی و مشقت اند و همه چیز برای فرزانه ی حکیم رنج است .

پس باید به هر ترتیب از منجلاب این رنج و از محنت این نابسامانی

خویشتن را خلاصی بخشیم .

( رک همان ، ص 650 )

در میان شاعران سبک هندی ، به نظر می رسد که بیدل بیش

از دیگران این معنا را در غزلیات خویش منعکس کرده است و غم و رنج

این جهان را دست مایه ی شادی جهانی دیگر می شمارد:

عمر هاشد عرق از هستی مبهم داریم

چون سحر در نفس آیینه ی شبنم داریم

زندگی پرده ی سحر است چه باید کردن

عشرت هر دو جهان زین دو نفس غم داریم

 ( بیدل ، ج2 ، ص 1116 )   1-5 :

غم و اندوه شعرای سبک هندی و مکتب رمانتیسم  اگر چه شعر

شاعران هندی را به این سبب که برای شعر اندیشه و عقل قائل

هستند در مقابل الهام شاعرانه ی رمانتیک ها قرار داده اند .

( رک . فتوحی ، ص 40 )

اما ویژگی های مشترکی میان اندیشه های غم پرستانه ی

شاعران این عصر و تخیلات گسترده ی آنها با شاعران رمانتیسم

وجود دارد که خود می تواند موضوع پژوهشی گسترده باشد .

توجه خاص شاعران سبک هندی به طبیعت و انعکاس وضعیت

روحی غمگین یا شادمان وی در عناصر طبیعت که به نمونه های

آن اشاره خواهد شد ، از شمار این ویژگی های مشترک است .

گاه در شعر این شاعران و از جمله طالب آملی نوعی رمانتیسم

مأیوس و نیهیلیستی نیز دیده می شود ، همان که پکهام از آن

تعبیر به رمانتیسم منفی می کند.

( رنه ولک ، ص 38 )

که در جای خود با ذکر شواهدی به طرح و تحلیل آن خواهیم پرداخت .

این رمانتیسم منفی بیشتر به نوعی حالت های وجودی رنج آلود در

شخصیت رمانتیک ها و قهرمانان آثارشان اطلاق شده است .

( جعفری ، ص 205 )

در شعر طالب آملی و دیگر شاعران هندی جلوه های گوناگون این

غم و رنج موج می زند . به هر حال در این نوشتار ، در پی این

نیستیم که طالب و شعرای هندی را تابع مکتب رمانتیسم معرفی

کنیم بلکه هدف بیشتر بیان برخی خصایص مشترک میان غزل های

آنها و اشعار شعرای رمانتیسم است . البته این نکته مهم به نظر

می رسد که گاه اندوه طالب و بیدل و برخی دیگر از شاعران این عصر

بر خلاف برخی شاعران رمانتیسم فلسفی و ژرف نیست و در مواردی

کاملا سطحی ، تصنعی و تقلیدی می شود که بیشتر همسو با جریانات

غم پرستانه ی روزگار و سبک رایجش می باشد تا بیان درونیات و ژرفای

غمگنانه ی شاعر .   تخلص، نمودار تفکر غم انگیز و یأس آلود سبک

هندی: تخلص را معرفی نامه ی شاعران کلاسیک خوانده اند که با

خاستگاه های متفاوتی چون نام ممدوح، زادگاه، معشوق و ... ارتباط دارد.

با نگاهی به تخلص شعرای سبک هندی می توان نگاه تراژیک و حسرت

آمیز آن ها را به هستی دریافت. تخلص شعرایی چون: بیدل، حزین،

آرزو، آشوب، شیدا، فانی، تنها، اسیر، اشکی، وحشت، فقیر و ...

دکتر شفیعی معتقدند: " انتخاب تخلص هایی چون اسیر، حزین،

کوهی، وحشی، حقیر، مسکین، مجروح، مجرم، تائب ،چاکر و...

با بار معنایی غم و اندوه، رنج و گدایی انگار لازمه ی شاعری در

این سرزمین بوده است که می توان برای برخی از این تخلص ها

مانند فانی، فنایی، مهجور و هجری دلایل عرفانی معقول و قانع

کننده ای پیدا کرد؛ ولی برای تحلیل روانشناسانه ی غلبه ی بار

معنایی رنج و اندوه در این تخلص ها می توان دلایل زیر را برشمرد:

1- حملات وحشیانه مغول و تیمور و تاتار و وجود نظام مستبد ا نه ی

حاکم در ایران. 2- ورود شعر فارسی به سرزمین هند و تأثیر غم پرستی

و ویژگی مازوخیسم هندیان بر شعر فارسی. 3- آموزش غلط مذهبی

در جامعه و در نتیجه ممنوعیت روابط اجتماعی زن و مرد. 4- تصوف

و عرفان." ( شفیعی، 1381، ص85 )   استقبال از مشکلات و

غم پرستی در شعر بیدل دهلوی : چنانکه قبل از این ذکر شد ،

مضمون غم پرستی از مضامین شایع و رایج سبک هندیست که

قبل از پرداختن به جلوه های مختلف غم و اندوه در غزلیات طالب

به بیان برخی از نمونه های این موضوع در شعر بیدل، عرفی و حزین

که از سرآمدان این سبک هستند می پردازیم : در شعر بیدل سوختن

از غم مایه ی عیش و عشرت است : فیضی نمی توان برد تا دل به

غم نسازد آتش زن و طرب کن ، کاین خانه را عروسی است                                       ( بیدل ، ج 1 ، ص 617 )

پیکر افسرده ی شاعر خاکستر صد گلخن است و صدها بار در

حیات خود می سوزد تا راحتی سوزناک نصیبش شود :

سوختم صد رنگ تا یک داغ راحت دیده ام

پیکر افسرده ام خاکستر صد گلخن است                                            

( همان ، ص 621 )

سوختن مایه ی نشو و نمو ونماست ، همچنانکه شمع با سوختن

شعله ور می شود : مایه ی بالیدن ما پهلوی خود خوردنست در گداز

استخوان شمع شیردایه بود                                    

  ( بیدل ، ج 2 ، ص 83 )

موارد دیگر : سوختن مرهم داغ عاشقان و وسیله ی پرواز آنان است .                       

( همان ، ج 1 ، ص 846 ، ج2 ، ص 269 )

همچنین بیدل به برخی از زمینه های اجتماعی در پدیداری حسرت

و اندوه در این دنیا در غزلیاتش اشاره می کند :

بس که می جوشد از این دریای حسرت حب جاه

قطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه

گر سلامت خواهی از ساز تظلم دم مزن

دادرس در عهد ما سنگ است و مینا دادخواه

این زمان عرض کمال خلق بی تزویر نیست

جوهر آیینه آبی دارد اما زیر کاه                                     

( بیدل ، ج 2 ، ص 1289 )

درد و اندوه و اشک در شعر حزین لاهیجی : در شعر حزین، درد

و اندوه مایه ی شادمانی است و داغ و حرارت چون شمع مانند زیور

و سرمایه ای برای زندگی شاعر است :

ای درد تو یار جانی من

اندوه تو شادمانی من

پیرایه ی داغ تست چون شمع

سرمایه ی زندگانی من                 

( شفیعی ، 1385، ص 487 )

گرامیداشت اشک و آه و سوز : 

  شاعر از چشم اشک آلود همانند دریا از ابر بهره می گیرد

   راه از همه سو بر خبر خویش گرفتیم

  از سنگ فروغ شرر خویش گرفتیم

   هرگز نگرفته ست رگ ابر ز دریا

این بهره که از چشم تر خویش گرفتیم         

               ( همان ، ص 450 )

غم در شعر عرفی شیرازی : عرفی شیرازی هم که از شاعران

معروف سبک هندیست در شعرش از غم های جهان بسیار سخن

می گوید و شب غم در نظر او بهتر از صبح عید است :

منم که یافته ام ذوق صحبت غم را

به صبح عید دهم وعده شام ماتم را                                 

     (عرفی شیرازی ، ص 210 )

عرفی دل خویش را از دست داده و آن را گم کرده و غم های

جهان همه طلبکاران دل او هستند. او نیز ناچار در پی غم های

جهان می رود تا دل خود را بازیابد :

دلم گم گشت و غم ها جهان عرفی طلبکارش

به دنبال غم افتم تا مگر یابم نشانش را                                     

(عرفی شیرازی ، ص 210 )

همه چیز حتی جان خود را بر سر غم دل بر می افشاند و

اگر غم دل از او جان طلب کند ، دل غم را نمی رنجاند و بی

محابا جان می دهد :

عرفی غم دل گر طلب جان کند از تو

زنهار بر افشان و مرنجان دل غم را                                     

(عرفی شیرازی ، ص 211 ) 

جلوه های مختلف غم و اندوه در غزلیات کلیم مختصری از زندگی

کلیم کاشانی ملک الشعرا میرزا ابوطالب کلیم کاشانی ، مشهور به

طالبای کلیم از شاعران مشهور سده یازدهم هجری یکی از برجستگان

سبک هندی و از شاعران موفق این شیوه به شمار میرود. ولادت وی

در اوایل قرن یازدهم در همدان بوده . اما به سبب طول اقامت در کاشان

به کلیم کاشانی معروف شده است وی دانش های زمان را در شیراز

و کاشان آموخت و هم در آغاز جوانی به هند رفت و ملازمت شاهنوازخان

اختیار کرد . در سال 998 - 1028 هجری - پس از مرگ شاهنواز خان به

وطن بازگشت و چنانچه از اشعار او بر می آید به زودی از این بازگشت

پشیمان شد و همین باعث گردید که بیش از دوسال و اندی در ایران

نماند و به هندوستان باز گردد. این بار کلیم ملازمت روح الامین اصفهانی

که از رجال معروف عصر بود اختیار کرد . و پس از چندگاه در آغاز پادشاهی

شاه جهان بین شاه تقرب  جست و مورد توجه و عنایت او واقع شد .

و سرانجام ملک الشعرای دربار او شد. کلیم در اواخر عمر خود به درد پا

دچار شد و در سفری که به همراه شاه جهان به کشمیر رفته بود

آنجا را واپسین جای اقامت برگزید ولی وابستگی او به دربار شاه

جهان با این گوشه گیری از میان نرفت ، بلکه او در ان سرزمین مقرری

سالانه ای از دربار داشت و همچنان شاعر برگزیده شاه جهان و

ستایشگر او بود. و در آنجا به نظم در اوردن پادشاه نامه یا فتوحات شاه

جهانی اشتغال داشات و سرانجام به سال 1030 - 1061 هجری - در

کشمیر درگذشت و در کنار مزار سلیم تهرانی و قدسی مشهدی

به خاک سپرده شد . کلیم کاشانی با پرداختن به مضمون غم و اندوه

و ناامیدی در جلوه ها و وجوه مختلف ، شعاع اندیشه های دور پرواز

خویش را در طیف های گوناگون می نمایاند که هر یک از این طیف ها

، منعکس کننده ی وجهی از زوایای اندیشه و تفکر اوست که ما در

این نوشتار با آوردن برخی از این مضامین در غزلیات وی ، به تبیین

افکار او در این مقوله می پردازیم . از موضوعات مهم غزل های کلیم

درباره ی غم و اندوه می توان به مضامین زیر اشاره کرد :  

1-  چیرگی و تسلط بی چون و چرای غم و اندوه بر ساحت

هستی شاعر ، نشان دهنده ی تفکر جبرگرایانه ی وی در باب

هستی است . وی تیرگی حیات خویش را ناشی از طالع خود می داند:

نیلگون شد فلک از تیرگی اختر ما       

گرد و آیینه سیه تاب ز خاکستر ما دیوان

: 225

 زین پایه ی پست اوج غباری نگرفتیم  

   ما طالع خار سر دیوار نداریم دیوان

:500

    خرم از ابر بهاری نشدم، طالع بین 

    که در این باغ چو خار سر دیوار شدم

دیوان:513   2- شاعر اصالتاً وجود خود را قرین غم می داند و

در غزلیات گوناگون دیدار و مواجهه ی دیگران را با خود مساوی با

فراموشی شادی و خوشدلی های جهان می پندارد ، هر که شاعر

را ملاقات کند بردلش غم و اندوه می نشیند :

نه همین می رمد آن نوگل خندان از من

می کشد خار درین بادیه دامان از من 

اشک بیهوده مریز این همه از دیده کلیم

گرد غم را نتوان شست بطوفان از من

دیوان:516

با اندکی تأمل در این غزل ها به نوعی حسرت درو نی شده

در وجود شاعر می توان پی برد که از جنس تقلید و تصنع نیست .

در بعضی اشعار کلیم حسرت و غمی موج می زند که با مخاطب

ارتباطی درونی برقرار می کند:

سینه ی ما هیچگه بی ناوک جوری نبود

این مصیبتخانه کم دیدم که میهمانی نداشت

لذت رو بر قفا رفتن چه می داند که چیست 

  هر که در دل حسرت برگشته مژگانی نداشت؟

از در و دیوار، می بارد بلا در راه عشق  

     یک سرابم پیش ره نامد که طوفانی نداشت

دیوان: 269 3-

در غزل های کلیم ، حزن والامرتبه است و عدم طلب دنیا بلند

همتی است:

  طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی  

   با همتی که از سر عالم توان گذشت

    مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود

      آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت

دیوان: 304

    مرا از کار جهان بی خبر که می گوید؟ 

   گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود

    ز گلستان تمنا نداشتم رنگی        

     به غیر از این که گل اشک، ارغوانی بود

   خیال آن لب خندان به خاطر غمگین  

     بسان آب بقا در سرای فانی بود

   دل این جفا که زبیداد روزگار کشید

     ستم نبود مکافات سخت جانی بود 

    دیوان:396

کلیم رخنه ی دیوار را از چشمی که خون فشان نباشد بهتر می داند:

داغ را جز بر کنار زخم ننهادم کلیم   

دیده را بر رخنه ی دیوار گلشن داشتم

دیوان:480                                         

    4- کلیم همانند شاعران رمانتیسم از طبیعت برای توصیف

غم و اشک خویش مدد فراوان می گیرد و نوعی همدلی و

وابستگی میان اندوه ژرف او و عناصر طبیعی موج می زند :

   ابر را دیدم چون ما چشم گریانی نداشت    

   برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت

با مسیحا درد خود گفتم پر سودی نکرد 

   زآنکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت

دیوان: 269

حیف از اشکم که چون ریگ روان بی حاصل است

   شمع از یک قطره، نخل شعله را سیراب کرد

دیوان:431

   گل به گلشن بس که از اشکم فراوان شد کلیم 

    بلبل از گل رخنه ی دیوار بستان را گرفت

دیوان: 281  

5 - ایجاد تصاو یر زیبا و بدیع با استفاده از مضمون غم و اندوه :

شعله بر می خیزد از فرقم به جای مو کلیم 

   می سزد گر از ید بیضا بسازی شانه ام

دیوان: 500

به سان خنده ی سوفار، عیشم نیست جز نامی

  همان را باز پس گیرد زمن گر آسمان رنجد

دیوان: 389

به تن نقش حصیر فقر، وقتی خوش نشین گردد   

که از محنت، شکسته استخوان چون بوریا گردی

دیوان: 551

  رنگ پریده از بس که از سیل گریه آفت دیده است دیگر به رو باز نمی گردد:

از سیل گریه ی ما، آفت ز بس که دیده است  

  ناید به روی ما باز، رنگ پریده ی ما

دیوان:242

طفل سرشک از ترکیبات نو و زیبای کلیم در بیت زیر است:

صبرم به جستن دل گمگشته رفته است  

   طفل سرشک در پی رنگ پریده است

دیوان: 256 

6- بر طبق سنت ادبی غزل های عاشقانه ، غم و اندوه و حسرت

شاعر ناشی از فراق و عشق معشوق است:

نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو 

 که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو

به جام و ساغر ما قطره ای نمی افتد 

   اگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو

دیوان:524

در بیت زیر مرغ بسمل و نیم بسمل تصویری زیبا از اضطراب و

تشو یش و اندوه شاعر است:

اسیر هندم و زین رفتن بی جا پشیمانم   

  کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را

دیوان: 237

  7- استفاده از کلمات عامیانه و بازاری در القای مفهوم غم و اندوه

چنانکه در اشعار زیر از ترکیب کاغذ باد برای نامه های اندوه بارش

استفاده می کند:

چه حاجت است به قاصد که نامه های کلیم

به دست آه، روان هم چو کاغذ باد است

دیوان: 990

روان چو کاغذ بادش کنم نپیچیده  

      ز بس که نامه ام از خون دیده نم دارد

دیوان: 374

یا از کاغذ آتش زده برای توصیف نامه اش استفاده می کند:

نامه ام کاغذ آ تش زده را می ماند

 جا به جا اشک چو افشان شراره افتاده

دیوان: 545

یا در بیت زیر:

فرصت دوختن چاک دلم نیست کلیم   

   تیغ برداشته تا رشته به سوزن کردم

دیوان: 470

  در کل می توان گفت غزلیات کلیم کاشانی در باب موضوع غم

و اندوه سرشار از تصاویر زیبا و بدیع است که سرشت تلخ هستی

را به باد انتقاد می گیرد چنان که در شعر معروفش می آورد:

    بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

   آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به آن و این

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

دیوان:304                                

نتیجه : با مطالعه ، تحلیل و بررسی غزلیات کلیم می توان دریافت

که موضوع غم و ناامیدی و حسرت یکی از پر بسامدترین واژگان

در غزل های وی می باشد که علت آن را می توان در عوامل گوناگونی

چون تفکر جریان ادبی رایج سبک هندی ، مسائل اجتماعی و فردگرایی

شدید شعرای این دوره ، پدیده ی مهاجرت، انعکاس اندیشه ی غم

و رنج های سه گانه در مکاتب فلسفی هند و ... جستجو کرد .

همچنین با تحلیل غزلیات کلیم از این دیدگاه می توان به محورهای

مختلفی دست یافت که برخی از آنها دنباله ی سنت ادبی پیشینیان

است و برخی بیشتر متعلق به شاخصه های خاص سبک هندیست .

درین باب می توان به محورهای شاخص زیر اشاره کرد :

تفکر جبرگرایانه ، اصالت دادن به موضوع غم در هستی ، همت بلند

و غم جویی ، استفاده ی فراوان از عناصر طبیعت برای توصیف غم

و اندوه چون شاعران رمانتیسم ، ایجاد تصاویر بدیع با موضوع غم

و فراق ، موتیف معشوق جفاکار و برانگیخته شدن غم و اندوه شاعر

به این سبب و به علت فراق از معشوق ، استفاده از کلمات عامیانه

و بازاری در القای ملموس تر و بیشتر مفهوم غم و اندوه و یأس .

پایان سخن این که از رهگذر تفسیر شعر سبک هندی از این

دیدگاه می توان بر جریانات اجتماعی و تاریخی این عصر اشراف

بیشتری پیدا کرد و با تحلیل روانکاوانه ی اشعار به برخی از ظرایف

ذهنی و دقایق زندگی شاعران این دوره پی برد.                                                                      منابع : -   

   ارشاد، فرهنگ. (1379). مهاجرت تاریخی ایرانیان به هند.

تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی -       امیری، کیومرث. (1374).

زبان و ادب فارسی در هند. تهران: شورای گسترش زبان و ادب فارسی. -  

    امین پور، قیصر.( 1381). گل ها همه آفتابگردانند. تهران: مروارید. -  

    ------------. ( 1386). دستور زبان عشق. تهران: مروارید. -   

   بهار، محمد تقی. (1381). سبک شناسی

( تاریخ تطور نثر فارسی). 3 جلد. تهران: زوار. -    

  بیدل دهلوی، مولانا ابوالمعالی عبدالقادر. (1376).

کلیات بیدل. به تصحیح اکبر بهداروند و پرو یز عباسی ذاکانی.

تهران: الهام. چاپ اول. -  

    بینایی، قوام الدین ودیگران. (1380).

مجموعه مقالات در گستره مازندران. چاپ اول. تهران: نشر رسانش.

-       تمیم داری، احمد. (1389).

عرفان و ادب در عصر صفوی. تهران: موسسه انتشارات حکمت. -  

    جعفری، مسعود. (1378).

سیر رمانتیسم در ارو پا. تهران: نشر مرکز. چاپ اول -      

حسن پور آلاشتی، حسین. (1384).

طرز تازه ، سبک شناسی غزل سبک هندی، تهران: سخن. -

      حقیقت، عبدالرفیع. (1368).

تاریخ نهضت های فکری ایرانیان. 4 جلد. تهران: شرکت مولفان

و مترجمان. -       شایگان ، داریوش. (1356).

ادیان و مکتبهای فلسفه هند. تهران: مؤسسه انتشارات امیر کبیر. - 

     شفیعی کدکنی ، محمدرضا. (1385).

شاعری در هجوم منتقدان ، پیرامون شعر حزین لاهیجی، تهران: آگاه. -       ---------------------. (1381).

ادوار شعر فارسی. تهران: نشر سخن. -       عرفی شیرازی،

جمال الدین محمد. (1378).

کلیات. 2 جلد. به اهتمام محمد ولی الحق انصاری. تهران. - 

     فتوحی ، محمود. (1385).

نقد ادبی در سبک هندی. تهران: سخن. -    

  کلیم کاشانی، ابوطالب (1369)، قهرمان، م، مشهد،

انتشارت آستان قدس رضوی -  

    گلچین معانی، احمد. ( 1369). با کاروان هند. 2 جلد. مشهد:

آستان قدس رضوی. -       گودرزی، فرامرز.( 1376 ).

مثنوی طالب و زهره. تهران: نشر افشار. چاپ اول -  

    ولک ، رنه. (1373). رمانتیسم در ادبیات. ترجمه امیر حسین رنجبر. ارغنون.  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 14:50  توسط علیرضا شیدا  | 

نقد فرمالیستی دو غزل از کلیم کاشانی

 

خیرالله محمودی،دکترای زبان وادبیّات فارسی و دانشیار دانشگاه سلمان فارسی *

خدیجه کیانی ،کاشناسی ارشدزبان و ادبیّات فارسی دانشگاه شیراز**

 

 

چکیده

 

           نقد فرمالیستی دوغزل از کلیم کاشانی 

دکتر خیرالله محمودی دانشیار دانشگاه سلمان فارسی

                                                                                           

خدیجه کیانی کارشناسی ارشدزبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز

 در قرن اخیر علاقه به پژوهش های زبان شناسانه

و نقد فرمالیستی آثار ادبی به نحو چشمگیری

گسترش یافته است .فرمالیست مکتبی است

که ادبیات را یک مسأله صرفاً زبانی می داند و

معتقد است که فارغ از هر عنصر برون متنی و با

بررسی عناصر درون یک متن ، می توان به معانی

نهفته در یک اثر ادبی دست یافت.

    غزلیات کلیم کاشانی یکی از غنی ترین غزلیات

ادب فارسی از حیث موسیقی،آرایه های ادبی و

تصاویر غریب و بدیع است.در این جستار،تلاش

می شود تا با نقد فرمالیستی دو غزل از غزلیات

کلیم،به زوایای پنهان ذهن وی دست یافت . نگارنده

این پژوهش بر آن است تا با استفاده از اصول

فرمالیست، هنر نمایی شاعر را در شیوه ی انتقال

معانی نمایان سازد.

کلیدواژه: کلیم کاشانی، هنجار گریزی،برجسته

سازی، آشنایی زدایی.

 

 

 مقدمه

فرمالیسم 

(Formalism)یکی ازانواع مکاتب ادبی درحوزه ی

نقدوبررسی ادبیات ازدیدگاه زبانشناسی است.

این مکتب در حدود  سال های 1920 در روسیه

شکل   گرفت. از معروف ترین بنیان گذاران و نظریه

پردازان این مکتب می توان از رومن یاکوبسن،

شکلوفسکی وموریس گرامون نام برد.

نقدفرمالیستی باتکیه برزبان،اثرادبی رابه صورت

مستقل ومجزّاازهرگونه مسائل تاریخی،

اجتماعی،روانشناسی و...موردبررسی قرارمیدهد.

به اعتقادفرمالیستهاادبیات یک مسأله زبانی است

وخواننده میتواندباآگاهی ازمسائل زبانشناسی

وزیبایی شناسی ازخواندن یک اثر ادبی لذت

کافی راببرد وازلابه لای واجهاوکلمه هابه معانی

موردنظرنویسنده برسد؛بدون آن که نیازی به

آگاهی های جانبی وخارج ازمتن داشته باشد؛

لذا آنچه از نظر آنها اصالت دارد، شکل و ساختار

متن است.  فرمالیستها« به مجموعه عناصری که

بافت  و ساختار اثر ادبی را به وجود می آورندشکل

می گویند؛ لذا وزن و قافیه،صامت ومصوت و هجاها،

صورخیال ،صنایع بدیعی، زاویه دید،پلات  همه جزء

شکل یک اثر ادبی هستند، مشروط بر اینکه

هر یک از این اجزا در ساخت یا بافت آن اثر

نقشی داشته باشند».(شمیسا،1383: 156)

یکی ازاصطلاحات مطرح شده درمکتب فرمالیسم،

«هنجارگریزی»یا«عدولازهنجار»

(Deviation from the norm) میباشد .به عقیده ی

فرمالیستها«زبان ادبی عدول از زبان معیاراست»

. (همان،157)ایشان زبان ادبی رامجموعه ی انحرافاتی

ازهنجاریانوعی طغیان زبان دانسته اند.(ایگلتون،1380:8)

ازدیدگاه فرمالیست هاهرعنصری که سخن را از زبان معیار

دورکندواز روزمرگی آن بکاهد،هنجارگریزی است ومیتوان

این عناصررابه دودسته موسیقیایی وزبانشناسیک تقسیم

کرد.گروه موسیقیایی شامل وزن،قافیه، ردیف وهماهنگیهای

مختلف صوتی میشودودردسته زبانشناسیک عناصری مانند

استعاره،حس آمیزی،کنایه،مجاز،صفت هنری،باستان گرایی

،آشنایی زدایی قاموسی،آشنایی زدایی نحوی و....قرارمیگیرند.  (پورنامداریان،1381: 9)

جفری لیچ،زبانشناس انگلیسی،هنجارگریزی رابه هشت

گروه تقسیم می کند:«واژگانی،دستوری،آوایی،خطی،

معنایی،گویشی،سبکی وباستان گرایی».

(لیچ،1969 : 52-40)

هنجارگریزی دریک اثرادبی به منظور «برجسته سازی 

»(Foregrounding) و  «آشنایی زدایی»(Defamiliarization)

صورت می گیرد.درواقع هنجارگریزی یکی ازمؤثّرترین

عوامل تشخّص وبرجستگی زبان است.

کلیم کاشانی  یکی از شاعران  خوش قریحه ی

پارسی گوست که نقد فرمالیستی اشعار او

می تواند مارا به نکات زیبایی درآثار او رهنمون

سازد. ابوطالب کلیم کاشانی شاعر قرن یازده

هجری است که به وی لقب «خلاق المعانی » داده اند.

در مورد شاعری وی باید گفت که وی در همه ی انواع شعری

طبع آزمایی کرده است ؛اما مهارت و شهرتوی در غزل

سرایی است. غزل های وی ساده و روان با مضامینی

غنایی ،حکمی و اجتماعی است.

[ر.ک کاشانی،1387 :مقدمه]

 اکنون نقد فرمالیستی غزل:

غزل اول

 صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است      

ناله ها را زدلت تیر به سنگ آمده است

  مژه ات آفت جان طرزنگاهت خونریز 

بسته آن غمزه دو شمشیروبه جنگ آمده است

  بدگمانی دلم ز آن صف مژگان  داند     

    گر به اسلام شکستی ز فرنگ آمده است

 دامن ار دامن صحراست درو کی گنجد  

    در سرکوه تو سنگی که به پای آمده است

 نیست چون جامه ای  ارباب جنون چاک برآر 

تنم از پیرهن پوست به تنگ آمده است

چه قمار است که در کوی بتان می بازند   

   هرکه باز آمده در باخته رنگ آمده است

عیب آن زلف رسایی است که در دامن تو

هرکه دستی زده آن طره به چنگ آمده است

 ارّه تا نخل تمنّای مرا قطع کند      

همه تن پاشده از پشت نهنگ آمده است

 دردل بر رخ هر کس نگشاییم کلیم    

   ای بساعکس که برآینه زنگ آمده است

      

( کاشانی،1387: 57)

 

 

این غزل در وزن(فاعلاتن ،فعلاتن ،فعلاتن ، فعلن )

سروده شده است.استفاده  از ردیف «آمده است»

در کنار قافیه ،شعر را از نظرموسیقیایی غنی تر

می سازد.شاعر با استفاده از هماهنگی های القاگر1 

فضایی حماسی را در بیت خلق کرده است که با

مضمون کلی غزل تناسب دارد. بسامد بالای  واج های

انسدادی «د،ب وت » غزل را شور انگیز و حماسی

ساخته است؛[ر.ک قویمی ،1383: 53-27]

درسرتاسربیت،واژه های (تیر، خونریز،شمشیر،

جنگ،صف،شکست، چاک برآز، ارّه وقطع کند)

همگی در خدمت القای این فضای حماسی هستند.

تکرارفعل «آمدن»نیز،درقالب ردیف،برپویایی وحرکت

شعرمیافزاید.بیت اول:تقدیم مضاف الیه در بیت اول

  ،هنجار گریزی نحوی است که برای تاکید و برجسته کردن

« صبر»  و «ناله» در ضمیر مخاطب صورت می گیرد.شاعر

با جداکردن مضاف و مضاف الیه دست به آشنایی زدایی

می زند. این آشنایی زدایی بر تلاش و تکاپوی ذهن

برای دریافت پیام بیت می افزاید ولذتی هنری را در

مخاطب  خلق می کند.

 ترتیب اجزای جمله در بیت اول بدین گونه است:

حوصله صبر از دهنت تنگ آمده است، تیر ناله ز دلت

به سنگ آمده است.در «حوصله صبر» صنعت تشخیص

یا انسان وارگی نهفته است؛تشخیص یکی از زیباترین

صور خیال در ادب فاسی است که شاعر بااستفاده از

آن  کلام  خود را رستاخیزی می کند.«تنگ آمدن حوصله»

کنایه از بی صبر شدن است . شاعر با نسبت دادن

تنگی حوصله به صبر، پارادوکسی زیبا را می آفریند

که اعجاب و حیرت خواننده را بر می انگیزاند: بی

صبری صبر در برابر لبان معشوق.«بیقراری عاشق

ازلبان معشوق»مضمونی است که ازسده های پیشین

درادبیات ما فراوان تکرارشده است. در اینجا شاعر

با استفاده از قوه خیال خود و خلق تصاویر بکر و تازه ،

این مضمون را  در طرحی نو بیان می دارد؛ به گونه ای

که برای مخاطب ملال آور نیست.

 یکی از شیوه های هنجار گریزی در حوزه زبانشناسیک

کنایه است.(شفیعیکدکنی،1376 :21)

«تیر به سنگ آمدن » در مصرع دوم کنایه از شکست

خوردن و بی اثر و بی نتیجه ماندن ناله در برابر دل

معشوق  است.نبوغ و خلافیت شاعر در این بیت،

در گزینش واژه های «تنگ» و«سنگ» و استفاده بهینه از آن

است.«واژههادرپرده های پنهان خويش،انرژيهاي شگرفي را

فرو فشرده اند.شاعرتواناكسي است كه بتواندباترفندي

شايسته هرچه بيشتر،اين انرژيهارا آزادوكلام خودرا رستاخيزي

كند» .(حسنلي، 1383 :   103  )

 «تنگ» در مصرع اول، نقش  مسند  برای «حوصله صبر»

را دارد.قرارگرفتن این واژه در محور همنشینی کلام  در کنار

«دهن»، تنگی دهان معشوق را تداعی می کند. همنشینی 

«ناله » و «تیر» نیز در مصرع دوم ، هدفمند صورت می گیرد

و شاعر با استفاده از این همنشینی،تشابه ناله و تیر را به

صورت پنهان به مخاطب القا می کند. منظور از«سنگ»در 

محور جانشینی کلام همان دل است که شاعر در سختی و

نفوذ ناپذیری آن را همانند سنگ می داند.

بیت دوم: تناسب میان(مژه،نگاه و غمزه)و (شمشیر،جنگ

وخونریز) برموسیقی معنوی بیت می افزاید. شاعر با

استفاده از واژه های (شمشیر،جنگوخونریز)فضایی

حماسی را در شعر خلق می کند. نوعی هیجان تند نیز تحت

استفاده از صامت های انسدادی «ت»و«د» دربیت به وجود

آمده است که با این فضای حماسی همخوانی دارد. حذف

فعل «است»از دو جمله مصراع اول سخن را موجز و فشرده

کرده است. ایجاز و فشرده گویی از راهکارهای شاعر برای

تأثیر بیشتربرخواننده است.در اینجا حذف فعل علاوه بر ایجاز

،ضرب آهنگی را در شعر به وجود آورده است که به افزایش

فضای حماسی بیت کمک می کند.

   «شمشیر بستن »کنایه از آماده شدن برای جنگ است .

شاعر در طی یک انسان وارگی غمزه را جنگجویی می بیند

که آماده ریختن خون عاشق است.وجود این صنعت همراه

با استعاره تبعیه نهفته در نگاه خونریز موجب تشخص و

برجستگی کلام کلیم شده است.

 بیت سوم: تقدیم جواب شرط در این بیت، به منظور تآکید

بر آن صورت می گیرد.این تقدیم نمونه ای از هنجار گریزی

نحوی زبان است که موجب آشنایی زدایی در متن گردیده

است. آوردن واژه ی «صف »در کنار «مژگان» و تناسب این

واژه در محور همنشینی کلام با « با شکست آمدن »

سخن شاعر را رستاخیزی می کند. همنشینی این واژه ها

از تقابل و نبرد بین مژگان با اسلام را  در ذهن مخاطب

می سازد که در نوع خود بدیع و تازه است و آشنایی

زدایی چشمگیری را در متن به وجود می آورد.

 بیت چهارم:تکرار لفظ« دامن »موسیقی درونی بیت

و تناسب میان (کوه،سنگ وصحرا) و(دامن و پا) وتضاد

میان (سر و پا)موسیقی معنوی بیت را افزایش می دهد.

دراین  بیت شاعر پرسش بلاغی   (Rhetoric Question)

را مطرح می کند. پرسش بلاغی پرسشی است که

شاعر در بند پاسخ گفتن به آن نیست و برای بیان مقاصد

مجازی به کار می رود. « سوال بلاغی انتقال پیام به طرز

غیر مستقیم و مؤثّر تر است». (شمیسا،1383: 187)هدف

شاعر از طرح پرسش در این بیت ، تأثیر بیشتر کلام و تأکید

بر مفهوم مورد نظر خود است.تکرار لفظ دامن نیز در اینجا

به منظور مؤکّد کردن کلام صورت می گیرد. تأکید بر اینکه

سنگی که از جانب کوه معشوق به پایین می آید حتی

در دامن صحرا هم نمی گنجد.  در لفظ «پای» ایهام وجود

دارد؛یک مفهوم آن«پا»یکی از اعضای بدن  است که با

 دامن تناسب دارد و  کنایه «سنگ به پا آمدن » به

معنی به مشکل برخوردن را می سازد و مفهوم دیگر

آن،«پای» به معنی پایین است که در تضاد با  «سر»

قرار دارد. «دامن صحرا» اضافه تشبیهی است که  وجه

شبه آن وسعت و گستردگی است.انتخاب لفظ «دامن »

هدفمند و برای تناسب با« پا» صورت می گیرد. کوه در

اینجا نماد بزرگی و عظمت است و برای نشان دادن شکوه

و عظمت وجود معشوق به کار می رود؛ در مقابل آن واژه ی

«سنگ» قرار می گیرد که نمادخردی و کوچکی است و با

«ی» تضغیر و تقلیل نیز  همراهی می شود . شاعر

می خواهد بگوید که معشوق آن قدر با عظمت هست

که ذره ای از وجود او در گستره ی صحرا نمی گنجد.

 بیت پنجم:تشبیه پوست به پیرهن تشبیهی بدیع  و

زیباست که بهسخن شاعر برجستگی می بخشد.منظور

شاعر از« به تنگ آمدن»خسته شدن و به ستوه آمدن

است.شاعربا گزینش شایسته واژه ی «تنگ» به جای

«ستوه»، میان تنگ ،پیرهنو چاک برآر تناسب برقرار

می کند و بدین صورت تنگی پیرهن پوست را نیز به

خواننده القا می کند. بیت ششم: یکی از عواملی که

موجب تشخّص و برجستگی زبان ادبی  می شود ایراد

پرسش بلاغی در اثر ادبی است.پرسش مطرح شده

در این بیت ، به منظور اضافه کردن بار حیرت و تعجّب

به مفهوم سخن است. تکرار واج«ب»و  واژ های

«آمده» و «باز» موجب آفرینش موسیقی درونی در

بیت گردیده است وسجع میان(آمده،باخته و آمده)

به افزایش این موسیقی کمک می کند.صامتهای

«ب،ت،د» صامت های انسدادی هستند که بسامد

بالای آنها فضایی شور انگیز و حماسی را دراین بیت

غالب می کند.با توجه به تناسب واژه ی«باخته» با 

«می بازند»، در نگاه اول به نظر می رسد که این واژه

در معنی حقیقی خود و در تناسب با« می بازند» به

کار رفته است ؛اما با اندکی درنگ روشن می شود که

شاعر معنی مجازی از دست دادن را مد نظر داشته است.

این درنگ و تأملی که شاعر به قصد در شعر ایجاد می کند

موجب افزایش لذت بخشی اثر ادبی به مخاطب می گردد.

 بیت هفتم: نکته چشمگیر در این بیت، استفاده از صفت

فاعلی «رسا» برای زلف است که صنعت «استتباع» را در

بیت خلق می کند. شاعر با گزینش این واژه  علاوه بر اینکه

نشان از بلندی زلف می دهد، طعنه ای نیز به بی وفایی

معشوق می زند و ازو گلایه می کند که زلفش در دسترس

همگان قرار دارد. بیت نهم: از شگردهای شاعر و نویسنده

توانا  برای تفهیم سخن ، ذکر تمثیل است که در این بیت

،کلیم برای رسایی و تأکید بیشتر سخن خود از آن بهره

می برد.

 

 

غزل دوم:

 ز آه گرمی آتش زنم سراپا را               

 زیک فتیله کنم داغ جمله اعضا را

  حدیث بحر فراموش شد که دور از تو   

  زبس گریسته ام آب برده دریا را

 زآه گرم من آتش به خانه افتاده ست  

  به کوی عشق کنون گرم می کنم جا را

 گشاده رویی ساحل به کا ما ناید    

  سرشک برده به ساحل سفینه ی ما را

اگر به بادیه گردی نمی روم چه عجب؟   

 جنون من نشناسد ز شهر صحرا

دلم گرفت از این خلق ،خضر راهی کو  

   کزو نشان طلبم آشیان عنقا را؟

کلیم هر سر مویت فتیله داغی است   

   زبس که سوز درون گرم کرده اعضا را؟

 

                                                                                (کاشانی،1387:  2)

 

وزن غزل(مفاعلن ،فعلاتن، مفاعلن ،فعلن)می باشد.

در این غزل نیز شاعر با استفاده از ردیف ،موسیقی

شعر را پربار می سازد.  مضمون کلی شعر آه وناله

وبیان سوز و گداز عاسق است.شاعر با  به کاربردن

واژه های(گرم،داغ، آتش و فتیله) و تکرار آنها، فضای

متناسب با این سوز و گداز عاشقانه را در غزل خلق

می کند.  مصوت بلند« آ»  نیز به نوعی «آه» را در

ذهن متبادر می سازد.تکرار این مصوت،هم در قافیه

و هم در ردیف ، فضای غم و اندوه را درسرتاسرشعر

می افزاید.بیت اول:تقدیم فعل «آتش زنم» و«کنم داغ» 

نمونه ای از هنجار گریزی نحوی است که  برای برجسته

کردن و تأکید بر این دو عمل صورت می گیرد. در فعل

«کنم داغ» نیز شاعر با گریز از هنجار های نحوی زبان

،جزء دوم فعل را بر جزء اول تقدیم می کند و موجب

غرابت زدایی  در بیت می گردد. واژه های (آه، داغ،

آتش و فتیله) در تناسب باهم قراردارند ؛ به کار گیری

همزمان این  واژه ها در محور همنشینی کلام، نهایت

سوز عشق را در فضای  بیت متبادر می سازد.

 یکی دیگر از روش های آشنایی زدایی و برجسته

سازی در کلام ذکر تمثیل است که شاعر در مصرع

دوم از آن سود می برد و به صورت پنهان، آه را به

فتیله تشبیه می کند. غرض کلیم از این تشبیه ،

مبالغه در بیان سوزندگی آه است.

بیت دوم: در این بیت  شاعر با آفرینش تصویری زیبا

اعجابوحیرتخوانندهرابرمیانگیزد . وی  برای نشان دادن

شدت گریه خود تصویر زیبای آب بردن دریا را می آفریند.

بدیع و بکر بودن این تصویر، بیت را به نحو چشمگیری

رستاخیزی می کند. ایهام به کار رفته در واژه «آب» 

نیز یکی دیگر از عوامل رستاخیزی سخن کلیم است.

آب در اینجا علاوه بر مایع نوشیدنی معنی آبرو را  نیز

می دهد.گزینش واژه ی «بحر» به جای دریا در کنار

«حدیث» از ظرافتکاری های کلیم برای ایجاد تناسب

آوایی در بیت است . تقدیم قید«دور از تو» علاوه بر

ضرورت شعری،  برای برجسته کردن وتأکید بر دوری

صورت می گیرد.تکرار صامت غلتان «ر»که برای مضامین

سیالیّت روانی و ریزش به کار می رود(قویمی،1383 :53-27)

فضای حرکت آب را  به خواننده القا می کند.

 بیت سوم: «جا گرم کردن» کنایه از ماندن می باشد.

شاعر  در این بیت ، با حسن تعلیلی زیبا در پی کسب

تآیید و تصدیق خواننده است. کلیم  می گوید از آه سوزان

من خانه ام به آتش کشیده و بی خانمان شده ام؛  لذا در

کوی عشق می مانم . به نظر می رسد که  شاعر  به

دنبال دلیل یا حتی بهانه ای برای ماندن در کوی عشق

می گردد . به آتش کشیده شدن خانه توسط آه،تصویری

است که شاعر برای مجسم کردن سوزندگی آهش به

کار می برد. واژه «گرم » در این بیت دوبار تکرار می شود ؛

این تکرار هدفمند  وبه منظور افزایش گرمای فضای شعر

انجام می گیرد. تکرار لفظ «گرم» در این بیت صنعت

رد الاعجز علی الصدر را در بیت ایجاد می کند که باعث

افزایش موسیقی شعر  می گردد.بیت چهارم:شاعر  با نبوغ

و خلاقیّت خود ، شکل ظاهری ساحل را که معمولا به

صورت حلالی است  وحالت لبخند را در ذهن تداعی

می کند ، به گشاده رویی ساحل نسبت می دهد وصنعت

تشخیص یا انسان وارگی را در بیت  می آفریند. گزینش

واژه ی «سرشک» به جای اشک و «سفینه» به جای 

کشتی برای تناسب  آوایی با «ساحل»و  واج آرایی

با واج«س » صورت می گیرد.«س» از صامت های

سایش است (باقری ،1384 :107)که برای نشان دادن

حرکت اجسام از جمله باد  به کار می رود.تکرار این صامت

در بیت می تواند حضور باد را در بیت متبادر سازد که برای

حرکت سفینهلازم و ضروری است.تکرار صامت غلتان«ر»

 نیز حرکت شناور سفینه  را تداعی می کند.

بیت پنجم:شاعر با آوردن واژه های (جنون، صحرا و بادیه گردی )

در کنار هم علاوه بر ایجاد تناسب در شعر ،گوشه چشمی

نیز  به داستان «لیلی و مجنون» می زند. در این بیت نیز

شاعر با حسن تعلیلی زیبا موجب آشنایی زدایی در متن

می گردد.

بیت ششم: واژه «عنقا»و «خضر»به شعرجنبه عرفانی

وتمثیلی می بخشد. منظورازعنقادرمحورجانشینی کلام،

معشوق واز «خضر»راهنماوهادی به سوی معشوق است.

از نظر محور طولی، قرار گرفتن این بیت به عنوان بیت

ششم ویکی مانده به آخر،بسیار متناسب است. شاعر

پس از اینکه در پنج بیت متوالی به آه  ناله و شرح سوز

درون خود  می پردازد،از وضعیت خود خسته شده  و به

دنبال راهنما و ناجی می گردد. بیان این موضوع به شکل

پرسش، بی تابی وبی قراری شاعر در طلب خضر را

نمایان تر می سازد.

بیت هفتم: شاعر در این بیت ادعا می کند که به خاطر

سوز درون هر سرمویش تبدیل به فتیله ای از آتش شده

است. تصویر  سری  با فتیله های آتش فراوان، از تصاویر

بدیع و غریب در ادب پارسی است که در اینجا موجب

تشخص و برجستگی سخن کلیم می شود.  تناسب کلمات

(فتیله،آتش، داغ وگرم ) در  محور همنشینی کلام ،سوز

درون شاعر را در فضای شعر انعکاس می دهد.

 

 

 نتیجه

 دایره وسیع واژگان فارسی به شاعر یا نویسنده این

اجازه را می دهد که برای خلق اثر ادبی خود ، به صورت

آزادانه دست به گزینش واژه بزند؛  بنابر این شاعر یا

نویسنده  چه در انتخاب واژه و چه در انتخاب شیوه ی

انتقال معانی کاملاً آزاد است . بانقد فرمالستی یک اثر

ادبی می توان علاوه بر دریافت مضامین مورد نظر شاعر،

به اهداف شاعر از انتخاب هر واژه  ویا حتّی واج پی برد.

نقد فرمالیستی غزل کلیم روشن می سازد که وی برای

انتقال مفاهیم شعری به زیباترین شکل ممکن، از تمام

ظرفیّت های شعری از انتخاب هدفمند واژه گرفته تا واج،

تکرار واج و واژه ،هماهنگی القا گر، گریز از هنجار های

متداول زبان ،آفرینش تصاویر بکر وتازه و...سود می برد.

 کلیم تنها به انتقال ساده مفاهیم بسنده نمی کند ؛بلکه

با استفاده از همه ی امکانات  شعری ، به مفاهیم عینیّت

می بخشد و مخاطب را در فضای شعر غوطه ور می سازد.

 

 

 

 پی نوشت

1-«آنچه را امروزه هماهنگی القا گر می نامند ، جلوه ای

است که شاعر با انتخاب واژه ها به دست می آورد که

واج های تشکیل دهنده ی آنها با تصاویر ذهنی یا

اندیشه های  وی در تناسب باشد. شاعر با توسل

به این جلوه بی آنکه نیاز به توصیف یا شرح دقیق و

جزء به جزء داشته باشد می تواند تصاویر ذهنی یا

اندیشه های مورد نظر خود را القا کند و آنها را در ذهن

خواننده بیدار سازد. همخوان ها  و واکه ها در ایجاد

هماهنگی های القاگر مؤثرند.»(قویمی،1383: 20-19)

 

 

کتابنامه

- ايگلتون،تري، 1380 ،پيشدرآمديبرنظريةادبي،

ترجمةعباسمخبر،تهران: نشرمركز.

- باقری،مهری،1384،مقدماتزبانشناسی،تهران: نشرقطره.

-پورنامداريان،تقي، 1381 ،خانهامابرياست،تهران: انتشاراتسروش.

-حسنلي،كاووس. ( 1383 ). گونههاينوآوريدرشعرمعاصرايران،تهران: نشرثالث.

-شفیعیکدکنی،محمّدرضا،1376،موسیقیشعر،تهران:  آگاه.

- شمیسا،سیروس، 1383،نقدادبی،تهران : فردوس.

-شمسیا،سیروس،1383،معانی و بیان،تهران :فردوس.

-شمیسا،سیروس.1386،انواعادبی،تهران :  میترا.

- کلیم، ابو طالب،1387.دیوان، تصحیح و مقدمه حسین پرتو بیضایی،تهران: سنایی.

منابع خارجی

Leech, G. N. (1969).A Linguistic Guide to English Poetry.London:lonman

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 21:11  توسط علیرضا شیدا  | 


داروی یأس راجع به کلیم کاشانی و سبک اصفهانی سهیل نصرتی       

سرآغاز سبک هندی يكي از مباحث پيچيده و مبهم در كتابهاي تاريخ ادبيات ايران ،

سرآغاز و چگونگي شكل گيري سبك هندي است. مطالعه نظر محققاني كه به اين

مسئله پرداخته اند از فراواني ديدگاه هاي ارائه شده حكايت دارد . برخي محققان اين

سبك را نتيجه ناگزير سير طبيعي شعر فارسي دانسته، برخي ديگر اين سبك را در

ارتباط با عواملي اجتماعي و محيط شكل گيري آن بررسي كرده اند. در اين ميان ،

پژوهشگراني هم هستند كه ريشه اين سبك را نه در ارتباط با عوامل اجتماعي يا

محيط شكل گيري بلكه در شعر شاعران گذشته جستجو كرده اند. اين دسته از

محققان غالباً از شاعراني چون خاقاني، حافظ، وحشي بافقي و ... به عنوان پايه گذار

اين سبك نام برده اند؛ اما نكته حائز اهميت قبول عام نيافتن نتايج چنين پژوهشهايي

است . واقعيت اين است كه سبكي به گستردگي سبك هندي را نمي توان و نبايد

نشأت گرفته از شعر يك شاعر دانست، بلكه بايد از ميزان و چگونگي تأثيرگذاري اين

شاعران بر اين سبك سخن گفت و اين امر نيز تنها به واسطه استفاده از روشي تازه،

يعني تحليل محتوا انجام شدني است.  دوران صفویه به هنگامی که شاه اسماعیل

صفوی به سال ۹۰۷ ه. ق حکومت آق قویونلو را سرنگون کرد و رسما در تبریز به تخت

نشست و با اتکا به نفوذ معنوی دویست ساله خاندان خود توانست مذهب تشیع را به

عنوان مذهب رسمی ایران اعلام نماید و اوضاع پریشان مملکت را سر و سامانی

بخشد و اساس وحدت ملی را بر پایه ای مستحکم بنا کند از طرفی دامنه نشر زبان

فارسی نیز به همراه پیروزیهای دولت عثمانی حتی تا اطراف جزیره بالکان در اروپا

گسترش یافت و از جانبی دیگر در سرزمین هند جانشینان دولت بهمنی دکن و پادشاهان

و حاکمان مستقل گجرات و کشمیر و ... هر یک به نوعی میراث دار زبان و ادب فارسی

در هند بودند. اما این که چرا زبان و ادب فارسی در این دوره با توجه به عظمت سیاسی

و اقتدار نظامی و پیشرفت های هنری دولت صفویه در سرزمین خارج از ایران گسترش

یافت، باید گفت سبب عمده انتشار ادب فارسی به بلاد خارج از ایران این بود که شهریاران

صفوی برای حفظ استقلال و تجدید عظمت این سرزمین وظایفی بس سنگین برعهده

داشتند و از ستیز با ازبکان جنگ جوی، غارتگر آسیای مرکزی و دولت عثمانی و ترویج

و بسیج نیروها در مقابل تجاوزات این دو قطب، کمتر مجال شاعرپروری می یافتند. و

با وجود آن که اکثر سلاطین و شاهزادگان نامدار این سلسله شاعر و شعر دوست و

هنرمند و هنرپرور بودند. و مخصوصاً رونق هنرهای زیبای ایرانی در هیچ عهدی بر پایه

روزگار صفویه نمی رسد ولی وظایف آنها چیزی دیگر بود. و لذا اکثر گویندگان به ناگزیر از

دربار ایران روی برداشتند و به جانب دربار سلاطین هند همچون جهانگیر شاه و شاه جهان

و ... که همگی نسبت به فرهنگ فارسی و ادبیات دل انگیزآن مهرورزی ها کرده اند، روی

آوردند. و از سخاوتهای تاریخی آنها و امراء ایشان بهره ور می شدند و تا آخر دوره صفویه

این گونه مهاجرت ها ادامه یافت و چه بسیار شاعران نامدار و یا بی نامی که با دست تهی

به هندوستان رفته و با کیسه پر و شهرت بسیار به کشور بازگشتند و عاشقانه به ستایش

هند و شهریاران و امرای آن سرزمین پرداختند و در نتیجه این رفت وآمدها، شیوه متداول

این دوران به سبک هندی شهرت یافت. که مهم ترین ویژگی و آثار این سبک عبارتند

از: تعقید و پیچیدگی، مضمون سازی و باریک اندیشی و خیال پردازی، ایجاز و اختصار،

کثرت تشبیهات و استعارات و کنایات، غرابت در تشبیهات و استعارات، کثرت تمثیل و

ارسال المثل، لفظ تراشی و ترتیب سازی خاص، کثرت آرایه های ایهام و الهام گیری

از تجارب روزمره اشخاص و اشیاء و محیط، بیان دعاوی و توجهات غریب و شاعرانه،

واقعه گویی و ... است. لازم به ذکر است که گروهی سبک هندی را اصطلاحی نادرست

ولی رایج می دانند. زیرا معتقدند که خاستگاه این شیوه که به غلط سبک هندی خوانده

شده ایران بوده است. و دلیل این نام گذاری جعلی را شاید بتوان چنین توجیه کرد که

پیش گامان سبک مزبور، یعنی نوعی خبوشانی، نظیری نیشابوری، کفری تربتی،

ظهوری ترشیذی، ملک قمی، شکیبی اصفهانی، امینی شاملو، سنجر کاشانی،

طالب آملی، و تعدادی دیگر به هندوستان کوچیده و در همان سرزمین دیده از جهان

پوشیده اند، گذشته از اینان کسانی بوده اند که میان دو کشور رفت و آمد می کرده اند

مانند حکیم رکنا و شاپور طهرانی، و شعرایی چون صائب که چند سال در آن دیار گذارنده

و به وطن بازگشته اند. استاد احمد گلچین معانی در کتاب تحفه گلچین درباره منشا

اصطلاح سبک هندی نوشته اند که: اصطلاح ناخوش سبک هندی را نخستین بار

استاد حیدرعلی کمالی اصفهانی (م ۱۳۲۵ شمسی) در منتخبات اشعار صائب

چاپ تهران ۱۳۰۵ در صفحه ۱۰ عنوان کرده است و این نظر او که هندی ها را دسته ای

دانسته و صائب را در راس آنها قرار داده ماخوذ اظهارنظر محمد حسن خان صنیع الدوله

مراغه ای (اعتمادالسلطنه) درباره میرزا طاهر قزوینی است که می نویسد: اشعار او به

سبک هندی ها و چندان پسندیده و مطبوع نیست.  چگونگی پیدایش و پیشگامان 

چگونگي پيدايش سبك هندي و پيشگامان آن يكي از مباحث تاريخ ادبيات و همچنين

كتابهايي است كه تاكنون دربارة اين سبك تأليف شده است. در آغاز چنين به نظر مي رسد

كه به دليل نزديك بودن روزگار رواج اين سبك به عصر حاضر، بايد دانسته هاي ما بيشتر و

دقيقتر از آنچه باشد كه درباره سبكهاي ديگر مي دانيم اما واقعيت گوياي چيز ديگري است؛

چرا كه ابهامهاي سبك هندي بمراتب از ساير سبكهاي شعر فارسي بيشتر است؛ چنانكه

امروزه بروشني مي توان از چرايي و يا پيشوايان سبك خراساني يا عراقي سخن گفت

در صورتي كه در مورد سبك هندي اين كار را نمي توان انجام داد. عمده ترين دليل اين ابهام

را بايد در مطرود بودن اين سبك و بي مهري ايرانيان نسبت به آن جستجو كرد؛ بيمهري كه

سبب شده است كمتر پژوهشگري به طور منظم و عميق به مطالعه اين سبك بپردازد. سه

دیدگاه در پیدایش این سبک:   الف) پژوهشگراني كه اين سبك را نتيجه سير طبيعي شعر

فارسي مي دانند  تكرار و كليشهاي شدن زبان و درونمايه هاي شعر فارسي پس از

حافظ،نكته اي است كه تمامي پژوهندگان به آن باور دارند.   ب) پژوهشگراني كه شكل گيري

اين سبك را در ارتباط با عوامل اجتماعي و محيط شكل گيري آن مي دانند سبك هندي در دو

سرزمين ايران و هند رواج يافت و همين عامل سبب شد تا عده اي شكل گيري اين سبك

را در ارتباط با عوامل اجتماعي و محيط شكل گيري آن يعني ايران و هند بدانند؛ چنانكه

شمس لنگرودي با اين باور، كه سبك هندي در ايران شكل گرفته است، اين مكتب را

انعكاس شهرنشيني ايرانيان در عصر صفوي مي داند و سبك هندي نه مكتبي صرفاً

ايراني و نه مكتبي صرفاً هندي است.   ج) پژوهشگراني كه سبك هندي را نه در ارتباط

با عوامل اجتماعي يا محيط شكل گيري بلكه در شعر شاعران گذشته مي دانند اين

دسته از محققان، سبك هندي را جوانهاي بر رسته از شعر شاعران گذشته فارسي

مي دانند. عمده ترين دليلي هم كه براي نسبت دادن اين سبك به شاعران گذشته

ارائه مي كنند، ويژگيهاي اصلي اين سبك در شعر آن شاعران است.   

سبك هندي در كنار سبكهاي خراساني و عراقي يكي از اصليترين سبكهاي

شعر فارسي شناخته مي شود. سبكي كه نزديك به دو قرن و همزمان با دوران

حكومت شاهان صفوي در ايران و هند رواجي فو قالعاده يافت. اين سبك در روزگاري

رونق گرفت كه شاعران به دلايلي از دربار دور شده، شعر خود را به ناچار به ميان

قهوه خانه ها آورده بودند. پس جاي تعجب نيست اگر ملاحظه مي شود ويژگيهاي

سبك شناختي اين سبكِ شاعري نيز در تعامل شاعران با مردم و زندگي در كنار آنها

شكل گرفته است. اين پيوستگي و ادغام شاعر در اجتماع سبب شد تا شعر از زبان

و درونمايه هاي گذشته خود فاصله گيرد و زبان و درونمايه هايي تازه و نويي بيابد.  

  چند ویژگی مهم سبک هندی و کلیم کاشانی:   تعقید و پیچیدگی، مضمون سازی

و باریک اندیشی و خیال پردازی، ایجاز و اختصار، کثرت تشبیهات و استعارات و کنایات،

غرابت در تشبیهات و استعارات، کثرت تمثیل و ارسال المثل، لفظ تراشی و ترتیب سازی

خاص، کثرت آرایه های ایهام و الهام گیری از تجارب روزمره اشخاص و اشیاء و محیط، بیان

دعاوی و توجهات غریب و شاعرانه، واقعه گویی و ... است.   الف) استفاده از فرهنگ و زبان

كوچه و بازار زبان، عنصري در ارتباط با محيط اجتماعي و تجربه زندگي شاعر است. نه تنها زبان

بلكه بسياري از شگردهاي ادبي نيز چنين است؛ چنانكه ابن رومي، شاعر مشهور عرب در

جواب ملامت يكي از طاعنان خود كه بر او خرده مي گرفت كه چرا تشبيهاتش به خوبي

تشبيهات ابن معتز نيست از ارتباط شعر ابن معتز با زندگي درباري و تجملاتي او ياد كرده

و از خليفه زاده بودن ابن معتز سخن گفته، زيبايي تشبيهات شعر او را به اسباب خانه او

ارتباط داده است.   ب) جستجوي معني بيگانه يكي از اصطلاحات رايج در ديوانهاي شاعران

سبك هندي معني بيگانه است؛ تعبيري كه شاعران اين سبك براي نشان دادن توان شاعري

خويش بارها از آن استفاده كرده، شعر خود را به دليل واجد بودن آن ستودهاند و بالطبع در

مقابل نيز، شعر كساني را كه شعري به شمار آوردهاند. « آنِ » فاقد معني بيگانه بوده،

شعري فاقد زيبايي و بيبهره از با اين همه معناي دقيق و روشني از اين تعبير  كه در شعر

شاعران اين سبك با دست و دلبازي بسيار از آن استفاده شده است  از سوي شاعران اين

سبك ارائه نشده است. معني رنگين، معني برجسته، معني پيچيده، معني نازك، معني

روشن، معني دورگرد و... همه تعابيري است براي معني بيگانه و تقريباً هم معنا با آن.

در چنين فراواني از تعابير، چگونه بايد توقع داشت تا به وحدتي نيز دست يافت. با اين حال

محققان ويژگيهايي براي اين تعبير بر شمردهاند كه به چند مورد از آنها اشاره مي شود:

1. معني بيگانه به مفهوم غرابت و تازگي 2. معني بيگانه يا همان طرز تازه 3. معني بيگانه

يا باريك بيني و نازكي خيالي   ج) اسلوب معادله مهمترين ويژگي شعر شاعران سبك

هندي، بيگمان كاربرد بسيار اسلوب معادله هاست به گونه اي كه پس از ديدن شعري

كه نشاني از اسلوب معادله سازي در آن باشد، مي توان چنين حدس زد كه شاعر آن

شعر، بايد از شاعران سبك هندي باشد. اسلوب معادله را  كه به دليل شباهتش با

تمثيل و تشبيه هاي مركب غالباً با آنها معادله اي است كه ... شباهت ميان دو » :

اشتباه گرفته مي شود  چنين تعريف كرده اند سوي بيت دو مصراع، وجود دارد و

شاعر در مصراع اول چيزي مي گويد و در مصراع دوم چيزي ديگر. البته دو سوي اين

معادله از رهگذر شباهت قابل تبديل به يكديگرند.   

  د) تصاوير پارادوكسي يكي ديگر از ويژگيهاي اصلي سبك هندي، تصاوير پارادوكسي

در اشعار آنان است. دو روي تركيب آن به » منظور از پارادوكس و تصاوير پارادوكسي،

تصاويري است كه لحاظ مفهوم يكديگر را نقض مي كند.   س) وابسته هاي عددي

براي اين بخش از كتاب شاعر آينه هاي دكتر شفيعي كمك مي گيريم. ايشان در اين

در زبان فارسي مثل هر » : كتاب و در مورد وابسته هاي عددي در سبك هندي

مي نويسد زبان ديگري براي بيان معدودها غالباً صورتهايي شناخته شده و كليشه

واري هست كه كمتر مورد تغيير قرار مي گيرد؛ مثلاً مي گويند يك ليوان شير ... ولي

در تمام موارد علاوه بر اينكه ساختار خاص بيان عدد هميشه ثابت و تقريباً كليشه

است ... اجزاي آن علاوه بر عدد، آن دو بخش ديگر، يعني وابسته عددي و معدود

هميشه امر مادي و ملموسند كه قابل اندازه گيري و شمارشند اما در شعر، اين

هنجار در هم شكسته مي شود و از را ديديم. « يك شكر بخند » قديم نمونه هاي

آن را مي توان ديد؛     ویژگی های دیگر سبک هندی ایماژها در این سبک، به جهان‌های

بزرگ و لایتناهی اشارتگر نیستند، از این رو این سبک چندان به رازهای ناگشوده و

رمزهای بزرگ عوالم غیب کاری ندارد. در این دیدگاه، دنیای معنی نه در جهان بیکرانة

متافیزیک، بلکه در خیال شاعرست. شعرِ طرز تازه، ایدئولوژیک نیست زیرا کمتر بر آگاهی

جمعی و ناخودآگاه قومی و اسطوره و بیشتر بر حافظة‌ فردی و تجربة‌ شخصی متکی است.

حافظة‌ جمعی مبتنی بر آگاهی گروهی و نظام نشانه‌شناختی جمعی است. آن بخش

از سبک هندی که ادامة ‌سبک عراقی و سنت شعری فارسی است از نظر اندیشه،

درونمایة‌ عرفانی و اخلاقی دارد و از لحاظ تخیل و تصویرگری نیز بر مدار عناصر سنتی

و کلیشه‌ای می‌چرخد. صرف نظر از بیدل دهلوی و تنی چند از شاعران صوفی مشرب

هندی، هرچه ازقرن دهم به جانب قرن دوازدهم می آییم شعر  سبک هندی از اخلاقیات

ایرانی و محتوای عرفانی فاصله می گیرد و در جریان طرز خیال (شاخة‌ هندی) به جانب

استقلال زیبایی شناختی هندی  پیش می رود.   درباره کلیم کاشانی ملک الشعرا

میرزا ابوطالب کلیم کاشانی ، مشهور به طالبای حکیم از شاعران مشهور سده یازدهم

هجری یکی از برجستگان سبک هندی و از شاعران موفق این شیوه به شمار می رود.

ولادیت وی در اوایل قرن یازدهم در همدان بوده . اما به سبب طول اقامت در کاشان به

کلیم کاسانی معروف شده است. وی دانش های زمان را در شیراز و کاشان آموخت و

هم در آغاز جوانی به هند رفت و ملازمت شاهنوازخان اختیار کرد . در سال 998 - 1028

هجری - پس از مرگ شاهنواز خان به وطن بازگشت و چنانچه از اشعار او بر میاید به زودی

از این بازگشت پشیمان شد و همین باعث گردید که بیش از دوسال و اندی در ایران نماند

و به هندوستان باز گردد. این بار کلیم ملازمت روح الامین اصفهانی که از رجال معروف

عصر بود اختیار کرد . و پس از چندگاه در آغاز پادشاهی شاه جهان بین شاه تقرب  جست

و مورد توجه و عنایت او واقع شد .و سرانام ملک الشعرای دربار او شد. کلیم در اواخر

عمر خود به درد پا دچار شد و در سفری که به همراه شاه جهان به کشمیر رفته بود آنجا

را واپسین جای اقامت برگزید ولی وابستگی او به دربار شاه جهان با این گوشه گیری

از میان نرفت ، بلکه او در ان سرزمین مقرری سالانه ای از دربار داشت و همچنان شاعر

برگزیده شاه جهان و ستایشگر او بود . ودر آنجا به نظم در اوردن پادشاه نامه یا فتوحات

شاه جهانی اشتغال داشات و سرانجام به سال 1030 - 1061 هجری - در کشمیر درگذشت

و در کنار مزار سلیم تهرانی و قدسی مشهدی به خاک سپرده شد. کلیم یکی از شاعران

برجسته ایرانی سدهء 11 ق و از بنیادگذاران سبک هندی است که به گفتهء بیشتر

شعرشناسان و سخن‏سنجان و تذکره‏نویسان و آنچه از خود اشعار او به ویژه غزلیات

و قصایدش بر می‏آید زبانی‏ روان و اشعاری نغز و بیانی استوار دارد و از لحاظ مضمون‏ نیز

نوگرائی‏های خاص سبک هندی،با نازک خیالی‏ها و باریک اندیشی‏های ویژهء کلیم،او را از

بسیاری از اقران‏ خویش ممتاز ساخته است چنانکه برخی او را«جادو فن‏ تازه گفتار»و

بعضی«خلاق المعانی»،و گروهی«در فنون انواع سخن‏سنجی طاق و در جمیع کلمات‏

نکته‏وری شهرهء آفاق»یا«رنگ بخش گلستان سخن و عندلیب چمنستان این فن»

خوانده‏ اند؛و شاعر بزرگی‏ چون صائب تبریزی معاصر کلیم هم او را ستوده و در مواضعی

از غرلیاتش از دوستی خود با کلیم یاد کرده و به‏ ویژه پس از مرگ او در بیتی بس دلیشین

آورده که: هر کس برق تجلی را نمی‏داند زبان‏ چون ابوطالب کلیمی از کجا پیدا کنم. 

سبک شعری کلیم کاشانی کلیم در انواع شعر طبع ازمای کرده است ، اما مهارت

و شهرت عالمگیر او در غزل های اوست که در آنها زبان ساده و گفتاری روان ، سخنی

استوار و مضمونی تازه دارد. وی در ارسال مثل و یا آوردن مصراع ها و بیت هایی که حکم

مثل داشته باشد بسیار تواناست و اگر چه این هنر در عهد وی ویژه او نبود اما کلیم و

چند تن دیگر در این هنرنمایی مهارت خاص دارند.   پس از کمالی، مرحوم ملک الشعرای

بهار در سال ۱۳۱۰ ضمن خطابه مفصلی که ماحصل آن در مجله یغما چاپ شده است

اصطلاح سبک هندی را به زبان آورد و پس از آن در کتاب سبک شناسی اشاراتی به آن نمود. 

  بررسی و ذکر برخی از ابیات کلیم با توجه به ویژگی های اشعار:   طنز

/ گر ندارد غم ما دهر نرنجیم ازو /                              زانکه در خاطر ما نیز غم دنیا نیست /

عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست /   همچو نوروزی که واقع در محرم می شود /

روزی که سنگ حادثه از آسمان رسد /                            اول بلا به مرغ  بلند آشیان رسد/

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش /                    گویم کلیم، با تو که آن هم چه سان گذشت/

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن /                    روز دگر به کندن دل از جهان گذشت/

گرچه محتاجیم چشم اغنیا بر دست ماست /          هر کجا دیدیم آب از جو  به دریا می رود /

افتاده را به چشم حقارت مبین که خاک /                    گر سر کشد؛ غبار دل آسمان شود /

در دیار ما مصیبت دوستی عام است عام /           گر چراغی مرد در یک شهر ماتم می شود /

بدبینی، فلک خرابه ی ما را از آن کند تعمیر /                  که آشیانه ی صد جغد را خراب کند /

داروی یاس با همه دردی موافق است /                         زین یک دوا هزار مرض را دوا کنیم /

صاحبِ آوازه در اقلیم گم‌نامی منم /                           نام خود را از زبان هیچ‌کس نشنیده‌ام / 

عیش اگر هم رو دهد بی تلخی اندوه نیست/         همچو نوروزی که واقع در محرم می شود  / 

در این گونه از ابیات، مصایب و اندوه هم جزیی از زندگی ست و جدا از این ها نمی توان بود.

شعر کلیم به سمت آشنایی زدایی و کاهش ماورایی بودن فحوا و سخن، زمینی شدن اشعار

مبنی بر واقعیت حاکم و رئالیسم جاری در آن حرکت می کند. جایی که بیهودگی و پوچی هم

به میان می آید و از آن ها دور نمی شود. چرا که همیشه ستایش زندگی در بیان صریح آن

نیست بلکه گاهی در بیان اعتراض و عنوان کردن بیهودگی و مصیبت ها نمایان می گردد.

و همگی این ها به دلیل عواملی چون شهر نشینی و رنسانس اتفاق افتاده در شرایط

زمانی - مکانی اجتماع و جامعه است، نوعی رنسانس و جریان مدرنیته با گرایشات جدید.

البته اینکه گاهی خوشبینی را هم به دنبال دارد:

عزت دیگر بود در دامن صحرا مرا /                            می گذارد هر کجا خاری است سر در پا مرا

این نوع رویکرد در مواجهه با شهر کلیم در مقابل با بیانی طنزگونه در دیگر شعرها و ابیات، نشان

دهنده برخورد صحیح و واقعگرایانه او با زندگی و هنر خویش است نه دور اندیشی و تنها ایده آل

سیر کردن در هستی.   نکته بعدی در شعر کلیم پرهیز از هرگونه دشوار نویسی می باشد.

شمس لنگرودی در این رابطه می نویسد: معمولا دشوار نویسی مصنوع برای ارعاب مخاطب

یا فنی برای پنهان کردن ناتوانی ها، تظاهر به عمیق بودن، و پوشاندن ضعف های جدی ست.

شعر دشوار مصنوع هم نوعی شعر است که مخاطبان جدی و پر شور دارد ولی من از جمله

مخاطبانش نیستم. همچنین بحث جهانی شدن و ترجمه پذیر بودن این نوع از اشعار مطرح

می شود. ادوارد براون از نخستین مورخان ادبیات ایران می گوید: در شگفتم چگونه است

در ایران با وجود شاعر بزرگی چون صائب تبریزی ایرانیان حافظ را بیش از همه دوست دارند

و او را بزرگ ترین شاعر پارسی می دانند.   علاوه بر ویژگی های ذکر شده در بین پژوهشگران

ومقاله نویسان، عوامل دیگر در شعر کلیم کاشانی وجود دارد: زمینی و مردمی شدن اشعار،

کاهش تعلیق، تک معنایی، شروع کننده قدرتمند این سبک، نزدیکی بین سبک هندی و

شعر نوی امروز ایران،کشف مضمون و ایده و تصاویر بکر به همراه دلیل شاعرانه و حکیمانه،

ذهنی با ملموس، انتخاب دقیق کلمات، مصامحه سبک هندی، سخنانه حکیمانه و فلسفی،

ترجمه پذیری، آینده نگری در زبان، دلیل منطقی در کنار تصاویر شاعرانه، حسن تعلیل،

آشنایی زدایی پی در پی، تخیل و مبالغه، مبتنی بر سلیقه عوام، نثر ساده، کاهش

نگاه و رجوع به آرکائیک آن هم در مواردی مانند استفاده از کنایات و ضرب المثل های گذشته

و نه در خود زبان. وجه ساختاری، دوگانه های افلاطونی، دال و مدلول و ...   قابلیت ضرب

المثل ...

زشت آن به که به آیینه برابر نشود ...

به نقاش احتیاجی نیست دیوار گلستان را ...

گنج نهفته تر شود خانه اگر خراب شد ...

کوری کجا عصا کش کور دگر شود ...

عید قربان است دایم خانه ی قصاب را 

صور خیال

گر ازین عالم دلگیر خبردار شود /                                            نقش پا باز نماند ز پی رهگذری

بس که شاداب ست گلشن از سرشک عندلیب /        آتش ار بر روی گل ریزند، شبنم می شود

هوا چندان تر از ابر بهار است /                                   که همچون آب از او عکس آشکار است

سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر /                بس که از شرم جمالت دست پیش رو گرفت

کنایات

گر ز غمت شکست دل راز تو فاش کی شود /                  گنج نهفته تر شود خانه اگر خراب شذ

غیر از لب کم حرف تو ساقی نشنیدم /                      جایی که میان می و ساقی شکراب است

بی دیده اگر راه نتوان رفت، پس چرا /                   چشم از جهان چو بستی، از او می توان گذشت 

ایهام و استخدام

بر ساز بخت تار کشیده است عنکبوت /                           تنبور ما، ز دست تهی، بینوا تر است

جهان تنگ بسان دهان او هیچ است /                           ز شوق اوست اگر دل به این جهان بستم      


_______________________________________________ مقاله پیچیدگی های سبک هندی - دکتر

قهرمان شیری مقاله ويژگيها و منشأ پيدايش سبك مشهور به هندي  1352 کلیات طالب کلیم کاشانی - به

تصحیح و مقدمه و تعلیقات مهدی صدری 2 مجلد،تهران،1376 ش،نود و شش+1058 صفحه مقاله سبك

هندي و مدعيان پيشوايي آن – دكتر احمد غني پور ملكشاه گردباد شعر و جنون – شمس لنگرودی 1357

روزی که برف سرخ ببارد – شمس لنگرودی 1389  چاپ دوم نشر چشمه – 1367 صیّادانِ معنی- انتخابِ

محمّد قهرمان، امیرکبیر، چاپِ دوّم، 1390

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 7:29  توسط علیرضا شیدا  | 

سلام


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 8:44  توسط علیرضا شیدا  |